تبليغاتX
مسـجـدسلـيـمـان

سلام دوستان عزيز . ممنون از همراهي شما . از آنجا كه اين وبلاگ داراي مشكلاتي است و گاهي دسترسي به آن با مشكل روبرو است وبلاگ دبگري به آدرس زير دارم كه كارم را در آن ادامه مي دهم اميد كه از همراهي دريغ نفرماييد .    برادر شما بهرامي                                                                                 www.miseman.mihanblog.com

+ نوشته شده در  88/03/06ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

  مسجدسلیمان در صد سالگی نفت

   با یاد و نام خدا

  امروز پنجم خرداد ماه  است و دقیقا یك صد سال از فوران چاه شماره یك مسجدسلیمان می گذرد . عمر مسجدسلیمان بیش از چاه شماره یك است ولی با اغماض آن را هم صد سال حساب می كنیم و با این حساب دو جشن تولد همزمان داریم . یادم می آید یك زمانی به خاطر صرفه جویی،  جشن تولد بچه هایم را یكجا    می گرفتم و برای رعابت عدالت هرسال در  روز تولد بكی از آنها و به نام همه ی آنها به اصطلاح جشنی می گرفتیم . خوب نداری است و كاریش نمی شود كرد . ولی همزمانی جشن تولدمسجدسلیمان و چاه شماره یك نه از سرفقر،  كه به علت كم شدن ارزش هر دو است . دیگربه آنها بهایی داده نمی شود،  هردو فاقد آن ارزشی هستند كه بشود برایشان حساب بازكرد . چاه شماره یك را  تا توان داشت و تا شیره در بدن داشت،  دوشیدند ودر یك غروب پاییزی  با احترام! و صدای شیپور شیپورچی انگلیسی شركت نفت (1)،  از رده خارج كردند ولی با مسجدسلیمان به گونه ای دیگر رفتارنمودند . بتدریح آن را از درون تهی كردند و به این روزش انداختند . حق هم داشتند وقتی چاه شماره یك به آن روز بیفتد با مسجدسلیمانی كه فقط مصرف كننده است  بهتر از این نمی شد رفتار كرد .  و این سرنوشت هر چیز بی ثمری است .

  در گذشته هرگاه كسی فوت می كرد،  با بچه هایش به علت بی سرپرستی رفتار مناسیی نمی شد . طعنه و ملامت دیگران  به خاطر لقمه نانی یا لباس پاره ای،  دلسوزی های ظاهری دل آسودگان،  كارگر بی جیره مواجب شدن برای انجام كارهای یزرگان فامیل،  وسیله ای  برای خالی شدن دق دلی دیگران و  .. ازجمله بلایایی بود كه به سرشان می آمد و بیشتر مواقع ناچار به ترك محل و رفتن به غربت می شدند ( شاید مثل  مگه بچه یتیم گیر آوردی؟ اشاره ای به همین موضوع باشد ) . آنان بعدها با سروصدا و یا استناد به اسناد و بنچاقهای باقیمانده ادعای میراث پدر و یا پدربزرگ را كرده و صاحب چیزی هم می شدند .  ظاهرا ما مردم مسجدسلیمان هم وضعی مشابه و یا بدتر از یتیمهای گذشته یافته ایم، ولی انصافا چه باید می كردیم . بدون در نظر گرفتن عاقبت این مردم،  شهررا دو نیمه كردند .  نیمه ای  به ارتش واگذار شد كه هنوز رفتار نظامی مابانه ی افسران پست مهندسی را به یاد داریم كه فكر می كردند همه ی مردم سرباز پادگان هستند . نیمه ی دیگردراختیار شركت  نفت ماند و مانده است . ما یتیمان باید به كدام بنچاق استناد كنیم تا بتوانیم حق خود را از آن مسئولان از خدا بی خبر بگیریم؟ و آیا اصلا حقی داریم ؟  

  عذر می خواهم می گویند و همه ی ما لااقل در فیلمها دبده ایم كه سگ بعد از خوردن گوشتهای چسبیده به استخوان،  آن را دور نمی اندازد ولی مسئولین شركت نفت در گذشته با شهرمان بدتر از این هم رفتار كردند و آن را دور انداختند . من اعتقاد دارم در مقام مقایسه،  جلادترین جلادان هم از این مسئولین بسیار بهتر بودند . این دژخیمان فرد یا افرادی را که به هر حال بر طبق قانونی حتی غیرانسانی و خودساخته محکوم شده بودند، اعدام کرده و آنان را از رنجهای بعدی به یکباره آسوده می کردند ولی مسئولین شركت نفت و در راس آنها انگلیسیها،  بسان مرغ نیم بسمل با ما رفتار كردند آنهم چنان هنرمندانه كه هنوز بعد ازسالها داریم دست و پا می زنیم . كدام عقل سلیمی می پذیرد انگلیسیها برای تامین مشتری پارچه های كارخانه ی پارچه بافی منچستر،  به فكرافتادند كه برتن  هندیها لباس بپوشانند ولی  هیچگاه فكر نكردند  اگر این شهر تعطیل گردد  ( كه سرنوشت از قبل رقم زده ی مسجدسلیمان است ) ،  بر سر مردم آن،  مردمی كه با طعم زندگی جدید  آنهم از نوع نفتی آشنایشان كرده و از گذشته ی خود دورشان كرده بودند چه می آید؟ گناه انگلیسیها فقط این بود كه با زرنگی به فكر منافع خود بودند و این هم تا حدودی طبیعی است،  ولی انصافا ما هم مقصریم . چرا خود به فكر نبودیم نا امروز به این وضع اسف بار گرفتار نشویم؟ البته مقصرین واقعی كسانی هستند كه به نام ما،  از جانب ماو به عنوان وكیل  یا نماینده ی ما با انگلیسیها وارد مذاكره شدند و طبعا با سطح فكری كه آنان داشتند وضعیتی بهتر از امروز پیدا  نمی كردیم .

  می گویند قرار گرفتن در مسیر جاده سبب پیشرفت می گردد . ما مسیرعبور تمام كسانی بودیم كه باید با امكانات این كشور زندگی می كردند وحیاتشان وابسته به ما بود ولی  به جای سود بردن،  مورد هجوم همان افراد اما در هیات دزدان و راهزنان قرار گرفتیم . در حالی كه آنان به ما و منابع ما نیازمند بودند و باید به ما وابسته می شدند، ما به آنها تكیه كرده و با التماس از آنان درخواست می كردیم اجازه دهند در نقطه ای از كشورمان خانه بسازیم ویا از منابع خدادادی خود استفاده كنیم . اگر در گذشته جاده ی ابریشم اغواگر اجانب در حمله به ایران بود،  امروزه خطوط لوله ی نفت جذابتر از جاده ی ابریشم و گوگرد پارسی (2) است .

          

  (1) تاریخ مسجدسلیمان – تالیف دانش عباسی شهنی

  (2) اشاره به بازرگانی كه در حلب سعدی را به حجره اش دعوت كرده و از سوداهایش سخن می گفت .

 

   این نوشته را یک سال قبل در روز پنجم خرداد ماه روی وبلاگم قرار دادم، همان زمانی که به مناسبت یکصدمین سال پیدایش نفت در مسجدسلیمان جشنی برپا شده و مسئولین هم در آن شرکت کرده و طرحهایی را هم برای بهبود وضع این شهر پیشنهاد دادند و خوشحال بوديم كه وضعيت شهرمان تغييرخواهد كرد .  

  اما علت اینکه دوباره همان مطلب را بدون هیچ کم و کاستی روی وبلاگ قرار می دهم نه به علت نبود مطلب و نه به دلیل کمبود وقت برای نوشتن مطلبی دیگر است، بلکه به این دلیل است که شما عزیزان ببینید و بدانید  وضعیت مسجدسلیمان  تقريبا همانگونه باقی مانده و مطمئن باشید که هیچ تغییری هم نخواهد کرد و ما هم دلخوش به تابلو ورودي شهر كه به پايتخت نفتي خاورميانه خوش آمديد و يا پلاكارد داخل شهر كه پنجم خرداد سالروز فوران اولين چاه نفت را تبريك مي گوييم .

+ نوشته شده در  88/03/06ساعت 7:45 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 
 

  با یاد و نام خدا

سلام مدتی است که به علت مشکلات شحصی  نتوانستم مطالبم را ادامه دهم و چندی هم اشکالات فنی سایت بلاگفا مزید برعلت شده بود ولی خوشبختانه توانستم کارم را شروع کنم و خوشحالم که باز می توانم فعالیتم را ادامه دهم . ممنونم از دوستانی که سال نو را تبریک گفته ان من هم متقابلا به همه ی عزیزان سال جدید را تبریک گفته ( اگرچه مدت زیادی گذشته ) و برای همگان سالی پراز شادکامی و بهروزی آرزومندم .

گرچه مطالب مربوط به منازل بیست فوتی شرکت نفت تمام شده بود، ولی به طور اتفاقی به مطلبی از نشریه ی مشعل برخوردم و حیفم آمد از کنار آن بگذرم . بنابراین تصمیم گرفتم آن مطلب را هم به دوستان ارائه دهم . 

   در این قسمت مطلبی را از بخش  برگی از تاریخ  نشریه ی مشعل شماره ی 266 منشتر شده در تاریخ دهم فروردین ماه 1383 نقل می کنم و برای رعایت امانت،  آدرس وب سایت وزارت نفت را هم که این مطلب را از آنجا گرفته ام در زیر می آورم :

http://www.nioc.org/fpublications/mashal/266/266-13.htm

  نویسنده ی نشریه،  مطلب را اینگونه آغاز کرده است :

  در كنار كتاب های رسمی تاریخ كه به بازگویی، تشریح و تحلیل پیشینه صنعت نفت و بررسی حوادث و وقایع  مهم و سرنوشت ساز آن می پردازد، بخشی مهم از تاریخ نفت را باید در لابه لای خاطرات كاركنان صنعت نفت جستجو كرد كه تاریخ زنده ی صنعت نفت به شمار می روند. اهمیت این خاطره ها به عنوان تاریخ شفاهی صنعت نفت در آن است كه می تواند به مسائل عامتری بپردازد كه كمتر مورد توجه تاریخ

نوشته های رسمی است و نکات ناگفته و گوشه های تاریک تاریخ را باز می نماید .

  همکار با ذوق اهل قلم آقای محمدرضا دادگر،  كه روزگار كودكی خویش را در خانه های سازمانی شركت نفت در مسجدسلیمان سپری كرده است، خاطره های خود را از زندگی كاركنان صنعت نفت در دهه1340 در قالب خاطره داستان های زیبایی تحت عنوان «بیست فوتی ها» به دست چاپ سپرده است.گوشه هایی از این خاطره ها را به عنوان تاریخ شفاهی صنعت نفت تقدیم علاقه مندان برگی از تاریخ می كنیم :
  پس از كشف و استخراج نفت در سال 1908 میلادی در مسجدسلیمان و شكل گیری ادارات، شركت نفت برای اسكان و استقرار كارگران،  كارمندان و خارجیان شاغل،  مبادرت به ساخت منازلی متناسب باشغل، مقام و سابقه ی  آنها كرد. در ابتدای امر این منازل از چوب،  خشت و مصالح ابتدایی بنا شدند وبه تدریج تغییراتی کرده و به شکل امروزی که هنوز پابرجا هستند، در آمدند .

در آن زمان شركت سه نوع منزل سازمانی برای كارگران ساخته بود كه به ترتیب اهمیت عبارت بودنداز:
   نوع درجه اول: منازل سه اتاقی    

   نوع درجه دوم: منازل دو اتاقی

   نوع سوم: منازل بیست فوتی شامل 2 اتاق و هر اتاق به مساحت 10 فوت مربع

   نوع اول و دوم ( همان منازل معروف به سی برنجی ) که به كارگران باسابقه، استادكاران و ارشدها تعلق داشت،  از سنگ ساخته شده و دارای سقف شیروانی، حیاط، حمام، توالت و بخاری گازسوز بود و اغلب، علاوه بر حیاط سنگفرش شده باغچه ای هم در پشت ساختمان داشت. از این نوع منازل مسكونی بیشتر در نواحی نفتون، چشمه علی، انبار خوراكی ( كولرشاپ )،  لین تازه ها،  ریل ویل (  ریل وی Rail Way  )، اَفَرمبی، اِن ترتیب ( ا ِن ترتی ) ( *1)  و چاه نفتی ساخته و تحویل كاركنان شده بود.

   نوع سوم كه ابتدایی ترین و ساده ترین نوع منازل سازمانی بود در منطقه كلگه، چشمه علی، مال كریم و تفتك قرار داشت. در ناحیه پشت برج نوع كوچكتر آن یعنی ده فوتی (جمعاً برای دو اتاق) هم برای مجردها درنظرگرفنه شده بود .

 بیست فوتی های  چشمه علی  تا سال 1334 فاقد حیاط، آب، برق و گاز بود، از آن سال دارای برق شد كه شامل یك پنكه سقفی GEC و لامپی از وسط آن آویزان بود، دو سه كلید، پریزو یك لامپ دراتاق دوم بود.در سال 1345 به وسیله شركتی به نام ترنو ( TERNO   ) كه پیمانكار نفت بود، منازل بیست فوتی ویران و به جای آنها منازل دواتاقه با همان ابعاد قبلی ولی مجهز به حیاط، آب لوله كشی، برق وگاز ساخته شد.

   بیست فوتی ها در یک نگاه

   منطقه بیست فوتی ها كلاً از 8 ساختمان هفت واحدی ( LANE ) تشكیل می شد. یعنی دو ردیف چهارتایی موازی به صورت شرقی-غربی كه پا در خاك سفت و چغر مسجدسلیمان فرو كرده بودند.چهار واحد شرقی كه به سمت باشگاه كاوه بودند هر كدام 7 خانواده و 4 لین غربی كه به سمت دره حسین قصاب قرار داشتند هر كدام 6 خانواده را در خود جای داده بودند. علت اینكه لین های غربی یك باب خانه كمتر داشتند این بود كه شركت برای پخت وپز نان و غذای خانواده ها و استحمام وخشك كردن لباس های آنها، نبش هر كدام از لین های غربی را به «بخاری» ( پخار در زبان محلی با ضمه ی حرف  پ  ) یا مطبخ اختصاص داده وعملاً چهار باب خانه را حذف کرده بود .

  در یكی از اتاق های این بخارها نیز یك اجاق بزرگ آجری با صفحات چدنی ساخته شده بود كه سوخت آن را گاز ترش شركت تامین می كرد و سكویی سیمانی برای پهن كردن بساط پخت نان تیری (لواش پهن محلی) قرار داشت. بنابراین مجموعا در این 8 لین موازی، 52 خانواده از كارگران نفت زندگی می كردند.

  نظافت در بیست فوتی ها

  در یكی از اتاق های بخار یك حمامك كوتاه بیست سانتی وجود داشت كه اهالی پس از به جوش آوردن سطل های بزرگ به وسیله اجاق ها، با آویزان كردن یك پرده یا چادرشب به دور حمامك و دو طرف ورودی آن و گماردن یكی از اعضای خانواده به عنوان دیده بان، استحمام می كردند، برای شستشوی لباس ها هم از همان حمامک استفاده می شد .

 مابین هر دو لین موازی، یك منبع فلزی مكعبی روی سكویی سیمانی تعبیه شده بود كه آب مصرفی ارسالی از مخازن بالای كوه چشمه علی را در خود جای می داد و به مصرف منازل سازمانی می رساند.
  از مخازن بالای كوه در سه نوبت كاری 8 ساعته سه نگهبان مراقبت می كردند كه علاوه بر كارحراست، آموزش هایی در زمینه ی دستگاههای مکانیکی، برقی و ابزار دقیق دیده بودند .

  بیست فوتی ها چگونه روشن می شد 

 هر منزل دو اتاقی بیست فوتی یك پنكه، دولامپ و چند كلید و پریز داشت و بالای درب هر منزل یك لامپ باحفاظ نصب شده بود. لامپ ها از نوع میخی( BAYONET ) و مخصوص انگلیس بودند و غیر از خودانگلیس فقط در منازل مناطق نفت خیز ایران استفاده می شد .

  خانه های بی حیاط 

  هیچیک  از منازل بیست فوتی چیزی به نام حیاط نداشت، ولی هر كارگر به فراخور بودجه و سلیقه ی خود حفاظ هایی از چوب، ورق گالوانیزه ( پلیت )، حصیر و غیره ساخته بود كه چون موقت و كوتاه بودند استتاری به وجود نمی آوردند .

  درب تمام حیاط ها و خانه ها به روی همه همسایه ها باز بود و كسی كه به مسافرت یا ماموریت میرفت به هیچوجه نگران زن و فرزند خود نبود، زیرا امید داشت كه زنش برادری و بچه هایش عمویی به نام همسایه دارند. تختخواب ها هم، چیزی بود به نام «تخت سیمی» كه چهارچوبش از لوله های گالوانیزه از نیم تا 2 اینچ و تاروپودش نیز از سیم های مفتولی گالوانیزه بود كه به طرز خاص و جالبی ساخته و بافته شده بود و شبها به دور این تخت ها پشه بندها علم می شد كه حفاظی بود برای درامان ماندن از نیش پشه ها وحشرات موذی، خصوصاً پشه خیلی ریزی به نام پشه كوره كه خواب را به مردم حرام كرده بود. در منازل بیست فوتی خانواده هایی 10 تا 16 نفره بودند که در این دو اتاق زندگی می کردند . 

  امنیت بیست فوتی ها

  تا سال 1345 منازل بیست فوتی فاقد نگهبان شبانه بود و طبیعی است كه سرقت های شبانه در آنجا هم رواج داشت. در سال 1345 مقامات شركت نفت از مقامات انتظامی و امنیتی شهر تقاضا كردند به نحوی امنیت منازل سازمانی را تامین کنند . 

  آن  سالها، شهربانی مسجدسلیمان رئیسی داشت خیلی سختگیر كه نه تنها برای بیست فوتی ها،بلكه برای امنیت كلیه نقاط شهر ترفند جالبی به كار برد . ایشان ابتدا اقدام به دستگیری كلیه سارقین وشبروهای كوچك و بزرگ كرد و بعد از حبس و تنبیه های قانونی، شرط آزادی آنان را قبول مسئولیت نگهبانی قرار داد. به این ترتیب كه هر سارق سابقه دار می بایست عهده دار نگهبانی و حراست شبانه یك بخش یا یك منطقه می شد. بسیاری از سارقان به اجبار پذیرفتند و رئیس شهربانی هم با گرفتن تعهدات كتبی، هر كدام از آنان را به حراست جایی گمارد كه البته به نسبت كوچك و بزرگی منطقه تعداد نگهبانان هم كم و زیاد می شد . آن دسته از سارقان كه زیر بار چنین تعهدی نمی رفتند، اگر می خواستند به جایی دستبرد بزنند، وقتی می فهمیدند كه نگهبان آنجا، خود از سارقان بزرگ و قهار دیروزی است، جرأت واردشدن به حوزه ی استحفاظی او را نداشتند . به این ترتیب امنیت كاملی بر شهر حاكم شد. هر خانواده هم در هر ماه موظف بود 50 ریال به عنوان حق الزحمه به نگهبان پرداخت كند و فیش بگیرد و چنانچه خانواده ای زیربارپرداخت مبلغ مذكور نمی رفت ، طبیعتا نگهبان هم در قبال منزل او مسئولیتی نداشت .  

  این نگهبانان كه اهالی به آن ناطور ( NIGHT  TOUR ) به معنی «گشت شبانه» می گفتند از ساعت 6بعدازظهر تا 6 صبح فردا به حراست از منازل می پرداختند و اگر در فاصله این ساعات چیزی ازكسی سرقت می شد، سروكار ناطور با رئیس شهربانی می افتاد.

( *1 ) این اصطلاح در اصل  ام ترتی یا ام30( M 30 ) بوده که در بیان کارگران شرکت نفت به شکل نادرست تلقظ شده و باقی مانده است ( با فتحه ی  حرف  ت )  در متن نوشته ی  آقای دادگر نیز به همان تلفظ مصطلح  اشاره گردیده است .

  یادم می آید زمانی که در کلاس اول دبستان تحصیل می کردم ، در پایه های بالاتر دانش آموزی به نام محمدرضا دادگری درس می خواند که منزلشان در بیست فوتی های مقابل دبستان بود و فکر کنم  نویسنده ی این متن باید همان دانش آموز هم مدرسه ای من  باشند اما متاسفانه ایشان شاید به خاطر حفظ ظاهر هیچ اشاره ای به وضعیت توالتهای این منازل نداشته اند . از آنجا که نویسنده خود در منازل بیست فوتی ساکن بوده، خاطراتش بهتر می توانند وضعیت اسفبار آن دسته از منازل سازمانی شرکت نفت را بیان کنند .

 

+ نوشته شده در  88/02/18ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

 با یاد و نام خدا

 با سلامی به گرمی قلب همه ی مردم  ایران و با درودی به وسعت  همه ی ایران

  باز بهار از راه رسید و سالی دگر آغاز شد . خدای را سپاس می گویم که به من فرصت داد باز هم در کنار شما باشم .  آغاز بهار و رسیدن سال جدید و عید نوروز ، بهانه ای شد تا بتوانم عرض ادبی کرده و وظیفه ی دوستی و مودت خود را به جای آورم . ضمن تبریک سال نو و نوروز باستانی ، از درگاه ایزد یکتا آرزو دارم همگی در سلامت و صحت و در کنار خانواده و دوستان زندگی کرده  و هر روزتان نوروز و نوروزتان پیروز باشد .

   این عید سعید را به همه ی معلمین بخصوص به همکارانم در آموزش و پرورش مسجدسلیمان تبریک گفته و برای همه ی این عزیزان آرزوی سلامتی و تندرستی دارم . بزرگ مردان و بزرگ زنانی که عمر پربرکت خود را صرف آموزش دانش آموزان و اعتلای فرهنگ  این شهر کرده و می کنند .

  اجازه دهید  عرض تبریکی  هم خدمت دوستانی داشته باشم  که مرتبا به وبلاگ مسجدسلیمان سر می زنند و با مطالعه ی مطالب آن  ضمن دلگرم ساختن من،  مرا به ادامه ی راه تشویق می کنند .  بزرگوارانی که از ورای نوشته هایشان با آنها آشنا شده ام و برای همه آرزوی سلامتی و سرفرازی دارم .

+ نوشته شده در  87/12/30ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

   سی برنجی ها

  وجه تسمیه ی آنها را نمی دانم ولی از همان ابتدا من این ساختمانها را به همین نام شناختم . این ساختمانها هم در دو نوع ساخته شده بودند : دو اتاقه و سه اتاقه ، دارای حمام و توالت و یك آشپزحانه كه به آن بخار می گفتند .  توالتها دارای سیفون بودند ولی به علت كمبود آب ، سیفون آنها عملا بدون استفاده می ماند  . سقف آنها نیز از پلیت به صورت شیروانی و به دو شكل ساخته بودند، به شكل صاف و یا به صورت خمیده مانند سوله های امروزی . یك مجموعه از منازل سی برنجی را هم با سقف پلیتی ساخته و روی آنها را با كاهگل پوشانده بودند ( مانند منازل كنار بیمارستان شركت نفت ) .

   منازل سی برنجی در بیشتر نقاط شهر مانند چهاربیشه، کولرشاپ، ریل وی، چشمه علی ، سی برنج ، نمره 2 ، میدان، نمره چهل، چاه نفتی، مالکریم ، نفتون ، پشت برج ، پشت کوه ، کلگه ، بی بیان ، تمبی  و حتی چند واحد در کنار مخزن ذخیره ی آب بالای محله ی بازار چشمه علی ساخته شده و هنوز هم وجود دارند گرچه در مناطقی چون ریل وی که به کارکنان ارتش واگذار شده اند ، صاحبان برخی از این خانه ها آنها را تخریب و به جایشان ساختمانهای چند واحدی و چند منظوره ساخته اند .

 

   بخار در اصل آشپزخانه بود كه در ابعاد  تقریبی سه متر در سه متر ساخته شده بود و درون آن اجاقی با آحرهای نسوز  ساخته شده بود . این اجاق به شكل مكعب و به ابعاد یك متر بود . درون این اجاق را تا حدود هفتاد سانتیمتر پركرده و رویش سنگ مربع شكلی از جنس چدن قرار می دادند كه بر اثر گرمای حاصل از سوخت گاز طبیعی گرم می شد . روی سنگ دو سوراخ دایره ای شكل به قطر تقریبی پانزده و بیست و پنج سانتیمتر با دو درپوش چدنی قرار داشت كه در صورت نیاز به حرارت بیشتر درپوشها را برداشته و از شعله ی مستقیم گاز استفاده می كردند ( نمونه ی آن را در فیلمهای سینمایی غربی دیده اید ) . لوله ی گاز از طریق یك سوراخ  مربع شكل به ابعاد ده سانتیمتر وارد فضای حدودا سی سانتیمتری می شد و در آنجا می سوخت و حرارت تولید می كرد . برای جلوگیری از هدررفتن حرارت یك یا دو آجر نسوز در این محل قرار می دادند و با تغییر محل آجرها و تغییر مسیر شعله،  گرما را به نقاط مختلف اجاق هدایت می كردند .

   برخلاف امروزه كه لوله های با قطر بالا هم استفاده می شود،  برای لوله كشی گاز منازل از لوله های باریك استفاده می كردند . لوله های گازدر منازل  سه سوت قطر داشتند ( هر اینچ  دارای واحد های كوچكتری به نام سوت بود . این را من از تلفظ کارکنان آن زمان به یاد دارم و هرچه جستجو کردم املای درست و نیز مقدار صحیح آن را نیافتم  ) .  قطر لوله های مورد استفاده  حدود یك چهارم اینچ بود .  در سیالات سرعت و فشار نسبت عكس دارند و هرچه سرعت كمتر شود فشار بیشتر می شود،  بنابراین  با استفاده از لوله ی با قطر كمتر،  سرعت عبور گاز را كم كرده و در نتیجه گاز بافشار بیشتر بیرون می زد . دودكشی  هم برای این اجاق تعبیه کرده بودند ( لوله ای از جنس چدن ) كه بیرون از بخار روی دیوار قرار داشت ( بیشتر اوقات گرمای  لوله ها سبب می شد بچه های محل در كنار آن جمع شده و مشغول صحبت شوند ) . امروزه هم می توانید این بخار ها را ببینید .

  از آب گرم خبری نبود و باید با همان اجاق آب گرم می كردند . یك بشكه ی دویست لیتری ( چهل گالنی )  كه درب آن را باز كرده  و شیری هم به آن وصل كرده بودند روی اجاق قرار داده و پر از آب می كردند .  آب گرم حاصل را با سطل و یا ظرف دیگری به حمام برده و استفاده می كردند . بسیاری از ساكنان،  درون بخار جوضچه ی كوچكی ساخته و همانجا حمام می كردند تا از گرمای بخار هم استفاده كرده باشند . حمام منازل فقط در تابستانها قابل استفاده بود ولوله كشی آنهاهم به علت كمبود آب،  بی استفاده  می ماند .

  هیچگاه نشنیدم كه كسی از المنتهای برقی برای گرم كردن آب استفاده كرده باشد . هیچكس هم به آنها نگفته بود كه حق استفاده ندارند ولی به هر حال كسی هم به این فكر نیفتاده بود . دلیل این كار را نمی دانم . شاید اطلاع نداشتند و یا شاید  توقع كمی داشته واحساس نیاز نمی كردند . این كه توقعات سطح نیازها و یا نیازها سطح توقعات را می سازند،  نمی دانم فقط می دانم كه مردم مسجدسلیمان به شكل بسیار شگفت آوری قانع بوده وبه شكل شگفت آورتری تابع نظر ماموران حكومتی بودند . مثال خودم را زده ام كه مامور اداره ی حراست شركت نفت در ملا عام به همه فحش ناموس داد و من جرات نكردم اعتراض كنم ( و هنوز هم خودم را نبخشیده ام ) .

   سی برنجی ها دارای دو حیاط بودند .  یكی از این دو حیاط  سیمانی بود كه حمام و توالت و آشپزخانه در آن قرار داشت  و درب اتاقها به آن باز می شد .  حیاط دیگركه  به عنوان فضای سبز استفاده می شد و به آن باغ می گفتیم . فقط درب یكی از اتاقها به باغ  باز می شد . این دو حیاط هركدام مساحتی به اندازه ی

  پنجاه   متر مربع  داشتند

   ابعاد اتاقها ی  منازل دو اتاقه تقریبا چهار در پنج متر است . منازل سه اتاقه دارای یك سالن به ابعاد تقریبی هفت متر در سه متر و دو اتاق كوچكتر به ابعاد سه متر در سه متر است .

  اتاقها دارای پنكه های سقفی بودند كه بسیاری از آنها هنوز هم هستند  . دراتاقها شومینه هم بود كه از گاز طبیعی استفاده می كرد گرچه خود من هیچوقت استفاده ی از آنها را در منازل كارگری ندیدم ولی همیشه برایم سوال بود كه دودكش آنها كجا ست ؟

  توالت منازل سی برنجی دارای سنگ توالت و از نظر بهداشتی خوب بود ولی كمبود آب هم در این مورد سبب شده بود كه سیفون آن تشریفاتی باشد و استفاده از آفتابه و سطلی برای ذخیره ی آب،  كه امروزه هم در بسیاری از منازل مسجدسلیمان می توانید ببینید،  در همه جا مرسوم بود .

 

  برق ، گاز و آب منازل شركت نفتی مجانی بود و  لین ها معمولا شامل پنج خانه ی سازمانی  بودند .

+ نوشته شده در  87/12/09ساعت 7:20 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

  به نام  خدا

  این اشعار را از کتابی تحت عنوان راهیان شعر نو  انتخاب کرده ام . علت این انتخاب هم تنها خاطراتی است که ازاین اشعار دارم . اشعار اخوان ثالث را در زمان تحصیل در دانشسرای مقدماتی یکی از دوستان همیشه دکلمه می کرد ، شعر آرش کمانگیر را اولین سالی که وارد شغل آموزگاری شدم در فارسی پایه ی پنجم ابتدایی تدریس می کردم و شعر عجب صبری خدا دارد را نیز، یکی از خوانندگان آن دوره برای یکی از ترانه هایش انتخاب کرده بود که از قضا بسیار هم گل کرد .  

 ازآنجا که احتمال دارد اشکالات املایی و انشایی داشته باشند ، کما اینکه چند مورد را خودم پپدا کرده و اصلاح نمودم ، خوشحال خواهم شد که دوستانی که به این وبلاگ سر می زنند اشکالات احتمالی را تذکر دهند . از آنجا که این اشعار را در چند پست روی وبلاگ قرار خواهم داد ، ناچار هستم هراز گاهی این نکته را جهت یادآوری تکرار کنم .

 

                              کتیبه                      از : م . امید

فتاده تخته سنگ آنسوی تر، انگارکوهی بود .

 وما اینسو نشسته، خسته انبوهی  ،

زن ومرد و جوان و پیر،

 همه با یکدگر پیوسته ، لیک از پای ،

                                   و با زنجیر .

 اگردل میکشیدت سوی دلخواهی 

 به سویش می توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود

                                                                  ( تا زنجیر )

 

                                            ***

ندانستیم

ندایی بود دررویای خوف و خستگی هامان

و یا آوایی از جایی تا کجا؟ هرگزنپرسیدیم ،

چنین می گفت :

فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری

هردو رازی نوشته است ، هرکس طاق هرکس جفت ...

چنین می گفت چندین بار

صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد زخود در خامشی می خفت

و ما چیزی نمی گفتیم ،

پس از آن نیز تنها درنگه مان بود اگرگاهی

گروهی شک وپرسش ایستاده بود  ،

ودیگر سیل و خیل خستگی بود وفراموشی

وحتی در نگه مان نیز خاموشی ،

و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود .

                                            ***

شبی که لعنت از مهتاب می بارید ،

و پاهامان ورم می کرد ومی خارید ،

یکی از ماکه زنجیرش کمی سنگینتر از مابود ، لعنت کرد

گوشش را ونالان گفت : باید رفت

ولی با خستگی گفتیم :  لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان

را نیز ، باید رفت .

و رفتیم وخزان رفتیم تاجایی که تخته سنگ آنجا بود .

یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، تا آنکه خواند :

کسی راز مرا داند، که از اینرو به آن رویم بگرداند .

وما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم

و شب شب علیلی بود پر مهتاب .

                                             ***

هلا، یک.... دو ... سه .... دیگربار

هلا، یک ، دو ، سه ، دیگر بار

عرق ریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم  کردیم

هلا یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار .

چه سنگین بود اماسخت شیرین بود پیروزی .

ولی با آشنا لذتی ، هم خسته هم خوشحال ،

ز شوق و شور مالامال ،

یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود ،

به جهد ما درودی گفت و بالا رفت ،

خط پوشیده را از خاک وگل بسترد وبا خود خواند ،

( وما بیتاب )

لبش را با زبان تر کرد ( و ما نیز آنچنان کردیم )

و ساکت ماند ،

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند .

دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد .

                                             ***

نگاهش را ریوده بود ناپیدایی دوری ، ما خروشیدیم ،

بخوان او همچنان خاموش ،

برای مابخوان ، خیره به ما ساکت نگه می کرد .

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا میکرد ،

فرود آمد  ، گرفتیمش که انگاری که می افتاد .

نشاندیمش ،

به دست ما و دست خویش لعنت کرد ،

چه خواندی ، هان ؟ آب دهانش را و گفت آرام  :

- نوشته بود

همان ،

                                            *****

 

                         با بیگانه مردم           از: م . آزاد

دلم خون شد از این بیگانه مردم

خوشا آن مردم ، آن جانانه مردم

بیایید ای به جان آسودگاران

به این میخانه با میخانه مردم

پریشان خانه ای دیدیم و گفتیم

 دریغا زین پریشان خانه مردم

بدین خلوتسرا بیگانه مردن

به از دیدار این بیگانه مردم

دمی را با تو بودن، با تو ، ای دوست

منم دیوانه تر دیوانه مردم .

                                           

                                            *****
+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

  با یاد و نام خدا

  بیست فوتی ها

  منازل موسوم به بیست فوتی در دو نوع  با سقف طاقی شكل و با سقف صاف ،  به صورت دو ردیف یادو لین پشت به هم ساخته شده و فاقد حیاط بودند ( شبیه به اردوگاههای زندانیان  جنگی و صد البته مانند همانها بدون امكانات اولیه چون حمام و توالت و تنها  دارای توالت عمومی )  .  سقف طاقی شكل را هنوز هم در برخی ساختمانهای شركت نفت درمسجدسلیمان  مانند باغ ملی و پنج بنگله می توان دید . دیوار این منازل در مسجدسلیمان از سنگ ولی در عنبل از خشت ساخته شده بود . برخلاف بقیه ی منازل شركت نفتی،  معمولا هر لین شامل  هفت خانه بود .

  مساحت هر اتاق ده فوت مربع بود . ابتدا در اختیار كارگران مجرد بود وبعدها  به دلیل تغییرات اجتماعی هر دو اتاق را به یك خانواده اختصاص داده و به كارگران متاهل واگذار كردند  كه در برخی جاها دو اتاق كنار هم و در بعضی جاها دو اتاق پشت سرهم را به یك خانواده دادند،  جمعا بیست فوت مربع و به این نام هم معروف شدند ( بعنوان مثال در بیست فوتی های جنب مسجد چشمه علی كه بعدها تخریب و به جایش مركز بهداشت فعلی ساخته شد،  هر دو اتاق پشت سرهم را به یك خانواده واگذار كرده بودند )  . 

 منازل بیست فوتی آب مستقل نداشتند و برای هر چند لین ( LANE )، یك شیر آب عمومی تعبیه شده بود كه در گویش محلی به آن بمبو می گفتند ( با فتح حرف  ب ) . از آنجا كه منازل شخصی هم از همین شیرهای آب استفاده می كردند  آبگیری هم مسائل خودش را داشت،. البته مصرف آب كم و از آنجا كه ساكنان هنوز منش و خصائل خوب خود را از دست نداده و رعایت حال دیگران را می كردند،  مشكلات هم كمتر از امروز بود . بعدها ساكنان بیست فوتیها ابتكار به خرج داده و از یك بشكه ی دویست لیتری كه درون آن را رنگ زده بودند جهت ذخیره ی آب استفاده می كردند . خود وضعیت بهداشتی آنها را با خانواده های معمولا شلوغ و مهمان و این مقدار آب حدس بزنید .

  منازل بیست فوتی حمام هم نداشتند! و برخی از  ساکنان  در یکی از اتاقها حوضچه ی کوچکی با استفاده از سیمان ساخته بودند و هر زمان وضعیت هوا مناسب بود و آب هم داشتند ، آب گرم کرده و در آن بچه ها را حمام می کردند . بزرگترها هم یا در خانه ی اقوامشان که در سی برنجی ها ساکن بودند و یا در حمام عمومی ، استحمام می کردند .

   بیست فوتی ها توالت هم نداشتند و ساكنان آنها و همینطور منازل شخصی اطراف، از توالتهای عمومی استفاده می كردند . به نظر من بعد از تسلط قلدر مابانه و تحقیرآمیز بیگانگان بر سرنوشت ما،  زننده ترین بخش زندگی گذشته ی مسجدسلیمان ، همین توالتها بودند . این توالتها  ( چیزی شبیه به توالتهای نظامی صحرایی ) معمولا دارای شش چشمه بودند كه به دو قسمت  زنانه و مردانه تقسیم شده  بود . درب نداشته و فاقد لوله كشی آب بودند و هر كس كه می خواست توالت برود باید آفتابه ای پر از آب می كرد و همراه خود می برد . دیدن افرادی كه آفتابه به دست به سمت توالتهای عمومی می رفتند و آنهایی كه با وضعیت اسفبارتر در نوبت ایستاده بودند ، منظره ی معمول محلات بود ( شبیه به توالت كافه های بین راهی هنگامی كه اتوبوس پر از مسافر وارد می شود ) .

     این توالتها فاقد چاه بودند،  به سیستم فاضلاب نیز وصل نبودند ،  ظاهری بسیار مشمئز كننده داشته ،  از نظر بهداشتی  هم وضعیت بسیار نامناسبی داشتند و می توان گفت بهداشت عمومی را به بدترین شكل ممكن به خطر می انداختند . مشكلات اخلاقی كه براثر دیدن بدن نیمه عریان دیگران هنگام قضای حاجت در افراد به وجود می آمد،  از دیگر پیامدهای مخرب این توالتهای عمومی بود كه متاسفانه هیچگاه مورد توجه قرار نگرفت .  شركت نفت  در اغلب نقاط شهر و محلاتی هم كه خانه ی سازمانی  شركتی وجود نداشت ،  نیزتوالت عمومی ساخته بود .

 

  برای بیست فوتیها بخار عمومی ساخته بودند كه عبارت بود از یك اتاق نسبتا بزرگ كه درون آن بیش از یك اجاق با آجرهای نسوز ساخته بودند . منازل شخصی  هم از این بخارها استفاده می كردند . وضعیت این بخارها را در توصیف منازل سی برنجی  شرح خواهم داد . بخارعمومی شبها محل خوابیدن افراد فقیری بود كه كسی را نداشتند ( یكی از این بخارهای عمومی كنار مغازه ی شرف الدین ، روبروی دبیرستان حجاب فعلی قرار داشت و زمستانها كه به مدرسه می رفتیم مدت كوتاهی خود را در آن گرم می كردیم  ) .

 

  تا جایی كه یادم می آید در مسجدسلیمان ، منازل بیست فوتی را در نفتك و بازارچشمه علی ساخته  بودند . منازل نفتك در دهه ی 1340 تخریب و دیگر ساخته نشد .  قسمتی ازمنازل بیست فوتی چشمه علی، یكی  مقابل دبستان سینا و دیگری مقابل استخر باشگاه بدر فعلی،  در همان سالها تخریب و به جای آنها منازل دو اتاقه ی جدیدی ساختند كه بسیار آبرومندانه تر از قبلی ها بوده و هنوز هم وجود دارند . اتاقها زیاد جادار نیست و هركدام مساحتی حدود 12  متر مربع دارند . دارای  توالت،  حمام و آشپزخانه ی مجزا بوده ،. دیوار آنها سنگی ولی دیوار حیاط را از آجر ساخته اند . سقف آنها شبیه اعداد هفت و هشت است ( به قولی زیگزاگی ) . این منازل هم به كاركنان ارتش واگذار شدند . زیربنای این منازل حدود 75 متر مربع است .

 دنباله ی مطلب در پستهای بعدی

+ نوشته شده در  87/08/16ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

  به نام خدا

  مدتی است که به علت گرفتاری نتوانستم به تکمیل  مطالبم پیرامون مسجدسلیمان بپردازم . من همیشه معتقد بودم که نویسندگان و بزرگانی که به نوشتن می پردازند و یا پرداخته اند ، حتما به شکلی زتدگیشان تامین بوده و فرصت کافی داشته اند ( به عبارتی وقت داشته اند ) که توانسته اند به کار نگارش بپردازند . در مورد دانشمندان و فلاسفه هم هعمین موضوع صدق می کند . این اواخر که به علت گرفتاری نتوانستم کارم را ادامه دهم ( گرچه کار ناچیز وکوچک من در مقابل فعالیت این بزرگواران جایی از اعراب ندارد ) ، فهمیدم که حق با من بوده است  وگرنه پرداختن به اموری چون منطق و فلسفه و دیگر حوزه های علمی با دویدن دنبال مایحتاج زندگی و چند شغله بودن به دلیل کمبود درآمد، اصلا جور درنمی آید ( داستان دبیر دیوان در زمان مامون عباسی را حتما شنیده اید که در زمان نوشتن یک نامه ی مهم دولتی ، کنیزش از در درآمد و گفت که : خواجه آرد نماند و او هم بی اراده در متن نامه نگاشت که: آرد نماند . زمانی که خلیفه متوجه ی موضوع شد دستور داد وضع رفاهی دبیران آنقدر بهبود یابد که نیاز مادی برایشان پیش نیاید ) .

    مطالبم پیرامون مسجدسلیمان تا حدودی نیمه تمام ماند و بخشهایی چون بیمارستان، دانشگاه و .. باقی مانده است که بسیار هم مهم هستند  ولی تصمیم گرفتم  دوباره و این بار با جزییات بیشتر،  به تشریح وضع منازل مسجدسلیمان بپردازم و امبدوارم  دوستانی که به مطالعه ی این بخش می پردازند بتوانند از ورای سطور آن ، تصویر کاملی از منازل این شهر در ذهن خود داشته باشند .

 

    تقسیم بندی منازل مسجدسلیمان

  منازل موجود در مسجدسلیمان را می توان به دو گروه تقسیم كرد : منازل سازمانی و شخصی .

  گروه اول در گذشته منحصر به منازل شركت نفت بود وبعدها ادارات و ارگانهای دیگر هم نسبت به احداث منازل سازمانی جهت كاركنان خود اقدام كردند .  بسیاری از قدیمی ها و حتی دارای سن متوسط این خانه ها را از نزدیك دیده  و حتی اكنون هم بسیاری را می توان دید . برای آشنایی بیشتر كسانی كه تا كنون به این  شهر نیامده و این منازل را ندیده و شاید بخواهند از ورای سطوراین نوشته اطلاعاتی درباره ی مسجدسلیمان به دست آورند،  وضعیت مساكن مسجدسلیمان  را با جزئیات بیشتری تشریح می كنم .  بسیاری از این خانه ها( بجز بیست فوتیها )  به همان شكل قدیمی و گاهی با تغییراتی چند كه  صاحبانشان درآنها داده اند هنوز وجود دارند .

   درباره ی نحوه ی ساختن خانه های شخصی توضیح دیگری نمی دهم چرا كه قبلا به تفصیل در این باره نوشته ام .

   منازل شخصی

  منازل شخصی مسجدسلیمان را به اعتباری می توان به دو گروه تقسیم كرد : گروه اول  به آدمهای با نفوذ تعلق داشت و گروه دوم كه اكثریت منازل شخصی را تشكیل می داد،  متعلق به افراد عادی وكسانی بود كه زیر هفت آسمان  یك ستاره هم نداشتند .

  دسته ی اول معمولا از سنگ های تراش ساخته شده،  در محل مناسبی احداث گردیده ، دارای شكل هندسی منظمی بوده ، امكانات اولیه ی خوبی داشته ، زیربنا و حیاط بزرگی هم داشتند، معمولا مشجر بوده ، دارای درب و پنجره های آهنی ( شبیه به درب و پنجره ی منازل شركتی ) و سقف آنها با لوله های قوی و پلیتهای محكم پوشیده شده كه تاكنون هم پابرجا مانده است . حیاط و كف اتاقها سیمانی بوده ، دیوار اتاقها پلاستر گچ و سفیدكاری بوده ،   لوله كشی آب و سیم كشی برق مناسبی داشته و معمولا نقاشی ( رنگ آمیزی ) شده بودند . برخی از این خانه ها حتی انشعاب گاز هم داشتند . از دیگر مشخصه های مهم این گروه از منازل این بود كه یا در كنار جاده ساخته شده بودند و یا به سهولت به جاده و خیابان دسترسی داشتند .

   دسته ی دوم در محلهای نامناسب مثلا دامنه ی تپه ها قرار داشتند،  از سنگ های به اصطلاح درهم و با ملاط گل ساخته شده و به همین علت دارای دیوارهای ضخیم و معمولا كج ومعوج بوده ، حیاطی كوچك و امكانات كم داشتند،  دارای  شكل هندسی نامنظم و درب و پنجره ی چوبی بوده و سقف آنها با لوله های حداكثر سه اینچی و ورقه ی آهنی بدنه ی بشكه های قیر و یا بشكه های روغن پوشیده می شد . بشكه های حاوی قیر را پس از مصرف قیر، آتش زده تا سوخته و تمیز شوند و سپس آنها را با لبه ی كلنگ به وضعی بسیار ناشیانه پاره كرده ،  به اصطلاح صاف كرده و از آن برای پوشانیدن سقف منزل استفاده می كردند  . این ورقه ها به علت سوختن،  خیلی زود اكسیده شده و زنگ زده و ظاهر بسیار نامناسبی پیدا می كردند .  سقف منازل شخصی در ابتدا عمدتا با تیرهای  چوبی و حصیر پوشانده می شد و استفاده از لوله و پلیت و گچ و سیمان و دیگر مصالح،  به تدریج در بین مردم رایج شد . حیاط این گروه از منازل  در ابتدامعمولا خاكی و كف اتاقها در بیشتر مواقع از گچ پوشیده شده بود ( گچ فله ای كه در كوره های مسجدسلیمان پخته می شد و بسیار محكم هم بود ولی متاسفانه  به تدریج عقرب و دیگر جانوران خطرناك و گزنده در آنها جا گرفته و به این علت آمار عقرب زدگی بخصوص در تابستانها،  زیاد بود)  . فاقد لوله كشی آب و سیم كشی برق  بودند ( تا قبل از سال 1346بجز موارد استثنایی ، اكثریت بطور كلی برق نداشتند ) .

  شما با یك نگاه به منازل قدیمی خود می توانید هر خانه ای را در یكی از این دسنه بندیها قرار دهید .

  اگر به نقشه ی منازل قدیمی و برخی منازل جدید شخصی نگاهی بیندازید،  درخواهید یافت كه زمینهای مورد بحث چه اشكال هندسی غیر منظمی دارند ، اشكالی كه در هیچ كتاب هندسه ای نخواهید یافت و من معتقدم حتی خود فیثاغورث ( واضع قضیه ی رابطه ی بین اضلاع مثلث قائم الزاویه ) هم نمی تواند مساحت واقعی این زمینها را محاسبه كند و ارقامی كه  به عنوان مساحت زیربنا و یا زمین این دسته از منازل ارائه می شود،  چندان دقیق نیست .

  بسیاری از مردم قدیمی هنوز خاطره ی تلخ ساخت اتاق و ومزاحمت مامورین اداره ی حراست شركت نفت و توقیف و ضبط ! وسایل و ابزار بنایی جون بیل، كلنگ، ماله و فرغون را فراموش نكرده اند ، وسایلی كه هرگزمعلوم نشد از منزل چه کسی سردرآورده و یا به چه كسان دیگری فروخته شده بود ( ظاهرا یكی از منابع درآمد مامورین درآن زمان علاوه بر باج سبیلی كه می گرفتند ،  فروش همین غنائم بود ) .

  دنباله ی مطلب در پست بعد

+ نوشته شده در  87/08/16ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

   با یاد و نام خدا

   …… چرا ؟

   موضوعی را می خواهم عنوان كنم كه همیشه چون وزنه ای بر روی روح و فكرم سنگینی می كند و باور كنید نتوانستم عنوان مناسبی برای آن بیابم . شما هر عنوانی می خواهید به آن بدهید .

  همیشه آرزو داشتم همشهریانم در مراجعه به ادارات و ارگانهای مختلف،  مانند ساكنان تهران، اصفهان، تبریز و..  باشند  ولی متاسفانه تاكنون این مورد را ندیده ام ( گفتنی است كه خود من هم كه دست پرورده ی شرایط گذشته ی این شهر هستم،  این عادت نكوهیده را دارم ) .

 می گویند هركسی را از روی سطح توقعات وآرزوهایش می توان شناخت . اگر به مردم مسجدسلیمان  در مراجعاتشان به ادارات ، ارگانها و حتی بانكها دقت كنید،  پایین بودن سطح توقعات را در آنها به وضوح خواهید دید . اما چرا اینگونه است ؟ در گذشته نتوانستیم بپرسیم چرا فلان مسئول شركت نفت دارای بنگله ی چند اتاقه است درحالی كه یك كارگر ساده با زن و چند فرزند،  باید درخانه ای بیست فوتی زندگی كند و بسیاری چراهای دیگر. به قول آن شاعر سالهای دور :

        ارباب چواز گشت و شكار خسته گردد       صـد دخـتـر گـلـچـهـره بـمـالـنـد تنش را

        مــزدور كه نعمت ده  داراست چومیرد       صد روز كسی نیست كه دوزد كفنش را

  پایین بودن سطح توقع مردم مسجدسلیمان یكی به علت ناآگاهی آنها از حقوقشان بوده كه بیشتر مواقع از فقر آنها سرچشمه می گیرد و دیگر نحوه ی نگرش مردم به قوانین،  اطاعت كوركورانه و بی قید و شرط از ماموران و ترس از حكومت بوده است . این كه توقعات سطح نیازها و یا نیازها سطح توقعات را می سازند،  نمی دانم فقط می دانم كه مردم مسجدسلیمان به شكل بسیار شگفت آوری قانع بوده وبه شكل شگفت آورتری تابع نظر ماموران حكومتی بودند . مثال خودم را زده ام كه مامور اداره ی حراست شركت نفت در ملا عام به همه فحش ناموس داد و من حتی جرات نكردم اعتراض كنم ( كه هنوز هم خودم را نبخشیده ام ) .

   شاید بتوان از منظری دیگر، علت را حكومت نظامی حدودا هفتاد ساله دراین شهردانست . سیاست مزورانه ی انگلیسیها و استفاده ی سیاسانه از فقرمالی وفكری مردم و شگرد معروف تفرقه بینداز وحكومت كن، ام پی های  شركت نفت،  سپس اخلافشان ماموران اداره ی حراست شركت نفت،  امنیه های  ژاندارمری ،  ماموران شهربانی،  برخی نیروهای ارتشی و پست مهندسی و بدتر از همه ی اینها ماموران سازمان اطلاعات و امنیت كشور،   به صورتی باور نكردنی یك نوع عادت بسیار زشت را در فكر و عقیده ی ساكنان این شهر به وجود آورده بودند :  یك نوع خودسانسوری در رفتار و گفتار ( ما قدیمی ها می گفتیم مسجدسلیمانی ها عادت كرده اند كه  هیچوقت حرف دلشان را در جمع نزنند و حال می فهمم  كه آن عادت نه چندان خوب،   نتیجه ی همین خودسانسوری بوده است  ) .

   متاسفانه این طرز تفكر  گرچه اكتسابی است ولی به صورت ارثی به نسلهای بعدی هم منتقل شده  وهنوز هم در ذهن افراد قدیمی تر چون من وجود دارد . بیشتر كسانی هم كه از استانهای دیگر به مسجدسلیمان آمده و كار كرده و بعد از بازنشستگی به دیار خود برگشته اند، این میراث شوم و مهلك را باخود برده اند ولی خوشبختانه نتوانسته اند این عادت بد اکتسابی  را به نسل بعد منتقل كنند .

  گرچه تكرار مكررات است و سبب خستگی، ولی ناچارم اشاره كنم به  نحوه ی پاسخ گویی مامور اداره ی آب فولادشهر وقتی كه به مدت نیم ساعت آب محله ای را  بدون  اطلاع قبلی به ساکنان قطع كرده بودند،  در جواب اعتراض اهالی محله ضمن توضیح علت قطع آب اقدام به عذرخواهی می كند . و مقایسه كنم وضعیت مشابه را در مسجدسلیمان كه حتی مسئولین به خود اجازه نمی دادند به سوال مردم جواب دهند . در مورد برق مسجسلیمان خود من تمجید كرده بودم از اینكه روابط عمومی اداره ی برق شهرستان، پیشاپیش به علت تعمیرات از قطع  احتمالی برق در تابستان عذرخواهی كرده بود ( گرچه بعد به علت كمبود بارندگی، قطع برق و خاموشی اجباری شد ) . راستی چرا باید از انجام كاری تمجید كنم كه وظیفه ی یك ارگان خدماتی است ؟ چرا باید یك اطلاع رسانی ساده آنقدر مهم باشد كه این چنین به چشم بیاید ؟ بلی چون تابحال این امر اتفاق نیفتاده و هیچگاه مردم را به اصطلاح داخل آدم حساب نكرده بودند،  این مسئله تا این اندازه  مهم جلوه كرده است .

  از مطلب دور نیفتم . این خودسانسوری باعث شده كه فرزندان این شهرستان با همه ی توان و استعدادی كه داشته و دارند ( و در زمینه های مختلف و در شرایط مناسب آن را به منصه ی ظهور رسانده اند مانند دكتر كرم زاده ها و .. ) ، در ارگانها و سازمانها نتوانند آنچنان كه باید و شاید خود را نشان داده و از این استعداد خود به نحو مناسب استفاده كنند . این نگرش سبب شده كه بچه های این شهر چون عادت کرده اند، نتوانند در محل كار مكنونات واقعی و قلبی خود را نشان داده و صریحا اظهار نظر كنند و در نتیجه خیلی زود از مسیر پیشرفت كنار زده شوند .  وهمین باعث شده كه هرگاه هم به كار گرفته شوند یا آنچنان ساده انگار بوده  كه در فرهنگ مدیریت به مدیر سایه ای  معروف باشند و یا آنقدر سختگیر و مقرراتی كه در كوتاهترین زمان ممكن چاه خود را می كنند  ( افراط و تفریط ) .

  این احتمال هم وجود دارد كه چون مقام و یا مسئول همشهری یا هم ولایتی  در رده های بالاتر ندارند كه از آنها و كارهایشان حمایت كند،  به این سرنوشت دچار می شوند .   كافی است از مسئولین ادارات و ارگانهای مختلف استان آماری تهیه كنید و ببینید چند درصد آنها به كدام شهرستان تعلق دارند و آنجاست كه مطمئنا شما به نتایجی بهتر از من خواهید رسید ، تعداد زیاد افراد یك شهر در مقابل تعداد كم و در مواردی صفر از مسجدسلیمان .  به این نكته ی جالب هم توجه كنید،  حتی مسئولین ادارات شهرستان هم بیشتر مواقع از شهرهای دیگر بوده اند .

  با همه ی تلاشی كه داشته ام می دانم در این قسمت از مسیر اصلی مطلب دور افتاده ام . امید كه بر من خرده نگیرید .  

+ نوشته شده در  87/07/12ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

                                                  با یاد و نام خدا

   سال تحصیلی 78-77  بر شما معلمان گرامی مبارك

   سال تحصیلی جدید آغاز می شود و بازهم  بچه ها با شور و شوقی زیاد به مدرسه می روند .

می روند تا پشت میز و نیمكت بنشینند و با نام خدا یادگیری را شروع كنند  و با هم بخوانند كه :

                          ای نام تو بهترین سرآغاز        بی نام تو نامه كی كنم باز

   هنوز هم با شروع سال تحصیلی دوست دارم در مدرسه باشم، و درحالی كه بغض گلویم را می گیرد

كنار جاده و در مسیر عبور شاگردان می ایستم و آنها را با حسرت نگاه می كنم .

   هنوز هم بوی خوش كتاب تازه و دفتر و قلم دلتنگم می كند ولی چاره ای نیست . عمری گذشته و باید

 ما هم جایمان را به تازه تر ها بدهیم و برویم و كم كم از یادها هم برویم .

   هنوز هم وقتی می بینم بچه ای دست در دست برادر یابزرگترش به مدرسه می رود ،   یاد اولین روز مدرسه ام می افتم ،  حسرتی و آهی ..

      آغاز سال تحصیلی جدید را به همه ی همكاران فرهنگی درسراسر ایران  خصوصا به همكارانم در

 آموزش و پرورش    مسجدسلیمان   تبریك می گویم .

   و بگذارید تبریك ویژه ای به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید  به تمامی همكاران بازنشسته ی آموزش

و پرورش در سراسر ایران و بخصوص همكارانم در مسجدسلیمان  داشته باشم ، دوستانی كه به جبر گذر

 زمان از یادها رفته اند  ولی باید به یادشان بود . و نیز یادی بکنیم از عزیزانی که دیگر در بین ما نیستند

 و از درگاه خداوند برایشان رحمت و مغفرت الهی را آرزو نماییم .

+ نوشته شده در  87/06/28ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

   با یاد و نام خدا

  بار دیگر یک شعر محلی برایتان انتخاب کرده ام . امیدوارم بتوانید آن را بخوانید و مطمئنا از آن لذت خواهید برد .

   سی چنمه ؟

مو كه دلدار ندارم دل و جو سی چنمه ؟              ( جو با تلفظ محلی یعنی جان )

مو كه ور كوه و كمر زیمه، بهو سی چنمه ؟        ( بهو به معنی سیاه چادر )

 

مو كه ری زیدمه ور تو نگرهدی ریمه،

ار ریامه نكنم، پنگ و نخو سی چنمه ؟              ( نخو به معنی ناخن )

 

تو كه درد مونه دونی و محل نی نی بم

حرف زیدن چه بدردم خوره ، زو سی چنمه ؟      ( زو به معنی زبان )

 

نخوره درد تونه دل، په دلم چه بخوره

نكشه بار غم عشقته، شو سی چنمه ؟                 ( شو در زبان محلی به معنی شانه  )

 

سی مو بدبخت فلك زیده یكی نی كه بگو

جن فرشته، زخو مو بیهترو سی چنمه ؟

 

زرگری حرف ازنی وامونه دلساده و پاك

حرفته صاف بزن ئی تو مدو سی چنمه ؟

 

آخرس دهدر كه ، خواسته بیدم بردن

دا ! وره سرفنه جم كن او و نو سی چنمه ؟          ( نو با تلفظ خاص محلی یعنی نان )

 

 شاعر :  علی بهرامی         از مجموعه ی : اخومت كه اگومت .    بهار 85

+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

   بایاد و نام خدا

   به یاد 31  شهریور

  به روزهای پایان شهریور نزدیك می شویم روزهایی كه یادآور یكی از تلخترین،  شومترین،  اسفبارترین و بسیاری بدترینهای تاریخ این مرزو بوم،  یادآور تجاوز ناجوانمردانه و غیرانسانی نیرو های عراقی به ایران است . هشت سال جنگ نابرابر و جنگی كه در قالب هیچكدام از قوانین و قواعد بین المللی نگنجیده و نمی گنجد . حوادث و اتفاقاتی كه در این مدت برای مردم افتاد در هیچ جای تاریخ نظیر نداشته است . جنگ با نیروهای خونخوار و تابن دندان مسلح عراقی كه به هیچ اصل انسانی و بین المللی پایبند نبوده و از استفاده از هیچ سلاحی رویگردان نبودند .

  تاثیرات شوم این تجاوز تا سالها در ذهن و روح مردم این كشور باقی خواهد ماند . اگر ژاپنی ها هنوز آثار بمبارانهای اتمی هیروشیما و ناكازاكی را در تولد كودكان ناقص الخلقه تجربه می كنند،  اگر ویتنامی ها بمبهای ناپالم امریكایی را به یاد دارند،  اگر اروپاییان كوره های آدم سوزی هیتلر را از خاطر نبرده اند،  ما هم هنوز خاطره ی تلخ رفتار غیر انسانی عراقیها را در بستان و هویزه و .. موشك باران مسجدسلیمان و دزفول،  بمبارانهای كور جنگنده های عراقی،  بمبارانهای شیمیایی …  را از یاد نبرده و نخواهیم برد .

  هنوز از یاد نبرده ام آن همشهری شهیدم را كه در موشك باران سال 1364 پودر شد و حتی جسدی از وی به دست نیامد،  جسد همكار شهیدم برادر آذر در هنرستان شهید واقفی،  ترس و هراسی كه در چهره ی فرزندم در حملات هوایی می دیدم و هنوز آثار آن هراس را به شكل رفتار عصبی در او و دیگر همشهریانم می بینم ،  اجساد لت و پار شده ی ساكنان پشت برج در حملات هوایی و موشكی عراقیها و …  و به این ها عواقب ناشی از این اعمال سبعانه را اضاقه كنید،  پیامدهایی كه هیچگاه  دیده نشده و به حساب نیامده است . به راستی چقدر تلخ بود و چه زود هم فراموش شد .

  بلی حافظه ی تاریخی مردم ما ( به نظر من حافظه ی عمومی ) چه ضعیف است و چه زود آن همه فجایع را از یاد برد . هنوز بسیاری بزرگمردان این مرزو بوم از آسیب های ناشی از مواد شیمیایی رنج می برند و هر از گاهی شاهدیم كه یكی از این عزیزان ،  این بزرگمردانی كه نمایانگر  سبعیت عراقی هاهستند،   به خیل شهیدان می پیوندد . هنوز وقتی از كنار دبیرستان دكتر كرم زاده  می گذرم،  خاطره ی موشك باران وحشتناك سال 1364  را به یاد می آورم ، حادثه ای كه باید بگویم  در آن به طور معجزه آسایی از چنگال مرگ گریختم .  اگر بخواهم فقط از مسجدسلیمان بگویم،  حق مطلب را به واقع ادا نكرده ام .

31  شهریور 1359  روز آغاز جنگ ددمنشانه ی عراق علیه ایران،  یكی از تلخترین ایام زندگی این ملت است . این روز را به یاد هزاران نفری كه به دست این خونخواران و به ناجوانمردانه ترین شیوه های ممكن به شهادت رسیده و یا مصدوم وزمینگیر شده اند،  برای همیشه پاس بداریم .

+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

  یادی از یك شاعره ی شهیر

  با یاد و نام خدا

  این بار شعری از شاعره ی شهیر و فقید زنده یاد پروین اعتصامی برایتان انتخاب كرده ام . این انتخابم دو دلیل داشت اول اینكه چندین سال آن را در پایه ی پنجم ابتدایی تدریس كرده ام و دوم به خاطر شهامت و شجاعتی است كه وی در بیان احساسش داشت . به این نكته فكر كنید این شعر در زمانی گفته شده كه همه باید می گفتند : چه فرمان یزدان چه فرمان شاه و یا شاه سایه ی خداوند در روی زمین است و برای آنكه ابهت ! شاه  و ملكه حفظ گردد،  خود را با نام اعلیحضرت و علیا حضرت معرفی می كردند  و درست در همان زمان پروین اعتصامی شاه را در قالب یك گرگ ،  رهزن و دزد  معرفی می كند .

  وی شعری هم سروده تا روی سنگ قبرش  نوشته شود  كه دو بیت اولش این است :

اینكه سنگ سیهش بالین است      اخـتـر چـرخ ادب  پروین است

گـرچـه جز تلخی از ایام ندید       تا بخواهی سخنش شیرین است

  و به راستی كه چه خوب در وصف خودش سروده است . یادش گرامی باد .  

 

   اشك یتیم                      

 

روزی گــذشت  پـادشـهـی از گــذرگـهــی            فریاد شوق برسر هر كوی و بام خاست

پـرسید زان مـیـانـه  یـكـی كـودكـی یـتـیـم            كایـن تابناك چیست كه برتاج پادشاست

آن یك جـواب داد چـه دانـیم ما كه چیست            دانـیـم آن قـدر كه مـتـاعی گـرانـبـهـاست

نـزدیك رفت پـیـرزنی گـوژپشت وگفـت:            این اشك دیده ی من وخون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است           ایـن گـرگ سالهاست كه بـا گـله آشناست

آن پارسا كه ده خرد و ملك رهـزن است            آن پـادشا  كـه مـال رعیت خـورد گداست

بـر قـطـره ی سرشك یـتـیـمان نظاره كن            تا بـنگری كـه روشنی گوهـر از كجاست 

 

                                                             شعر از :   پروین اعتصامی
+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

  خاطراتی از مسجدسلیمان (۲)

 در بخش خاطرات بسیاری موارد از قلم افتادند و یا دوستان تذكر دادند كه آنها را اضافه می كنم . این خاطرات را با همان هدف بخوانید كه : می توانند تصویر بسیار گویایی از زندگی ، آرزوها، نگرشها و …  مردم هر دوره را به ما نشان دهند .

  هجوم ملخها در سال 1340 و 1341  را همیشه به یاد دارم . سالها بعد كه شعر  همدردی با بینوایان  سعدی را خواندم و به این بیت رسیدم كه :

              نه در كوه سبزی نه در باغ شخ         ملخ بوستان خورد و مردم ملخ

 به راستی همان صحنه ها در نظرم آمد . ملخها با همان سرعتی كه پرواز می كردند وارد هر سوراخ سنبه ای می شدند ، بسیاری از آنها روی سنگ بخار منازل می افتادند و می سوختند و یا كباب شده و جیزی شبیه پفكهای امروزی و بسیاری از مردم آنها را می خوردند . روی زمین و  سطح جاده ها پر بود از ملخ كه به همه طرف حركت می كردند و زیر پای عابرین و یا چرخ ماشینها با صدای خاصی له می شدند .

    زمانی كه وارد مدرسه شدم در پایه های بالاتر دانش آموزی تحصیل می كرد كه قد كوتاهی داشت به نام علیمردانی . این آقای علیمردانی در نمایشهایی كه به مناسبتهای مختلف در مدرسه اجرا می شد ایفای نقش می كرد . در یكی از این نمایشها با دانش آموز دیگری  ساكن مال گندلیها ( حسین قصاب ) به نام یوسف ذوالفقاری ( در بین شاگردان به زرده معروف بود) در یك نمایش كمدی همبازی بود  و كلی سبب شادی و نشاط شاگردان شد . آقای علیمردانی بعدها در ارتش استخدام شد و تا این اواخر هم او را در بازار چشمه علی می دیدم .

     ایركاندیشن (  AIRCONDITION )

  فكر كنم ایر كاندیشن یا همان سیستم تهویه ی مركزی در ایران،  برای اولین بار در مسجدسلیمان مورد استفاده قرار گرفت ( گرچه مورد استفاده ی از ما بهتران بود نه همه ) . گاهی اوقات كه تابستانها به محل كار پدرم می رفتم از بوی مخصوص وسایل و تجهیزات تازه ، آب خنك آبسردكن اداره و خصوصا خنكی مطبوع ایركاندیشن بسیار لذت می بردم و بیشتر مواقع وقتی بحث جهنم و بهشت می شد، فكر می كردم هوای مطبوع بهشت باید چیزی شبیه به هوای اداره ی ابزار دقیق شركت نفت باشد .

   شركت نفت در كنار منازل كارمندی بشكه های بزرگی روی چهارپایه نصب كرده بود كه آب را برای منازل فوق ذخیره كند . بیشتر مواقع شناور بشكه ها عمل نمی كرد و آب سر می رفت . یكی از تفریحات ما این بود كه بعد از بازی فوتبال یا دیگر بازیها، زیر سرریز آب این بشكه ها بایستیم و آب تنی كرده و خود را خنك كنیم  ( به قول یكی از دوستان  گربه شور ) . اكثرا كنار این بشكه ها به خاطر نمناكی زمین، چمن می رویید و به همین علت هم ما بیشتر روی  همین چمنها می نشستیم و صحبت می كردیم .

  زمانی كه كوچكتر بودیم تابستانها بعد ازظهر كه هوا گرم بود و نمی توانستیم بیرون برویم، بچه های محل  ( دختر و پسر) دور هم جمع می شدیم و قطور بازی  ( قتور یا غتور ، املای آن مهم نیست با ضم حرف اول ) می كردیم  . بازی ساده ای بود و مانند بسیاری از بازیهای محلی وسیله ی زیادی هم نیاز نداشت . هر قطور از سه عدد سنگ كوچك تشكیل می شد و تعداد بازیكنان هم معمولا حداكثر چهار نفر بود ( چندی قبل در برنامه ی اخبار ورزشی گزارشی از یك جشنواره ی بازیهای بومی محلی فكركنم استان بوشهر پخش كرد كه این بازی در آن جشنواره هم معرفی شده بود ) . 

  یكی دیگر از تفریحات ما بلبرینگ بازی بود . بلبرینگ وسیله ای  شبیه به روروك های شیكی بود كه امروزه می بینید و شاید این ها را به تقلید از بلبرینگهای ما ساخته اند ( ولی نه،  شكل روروكها را توی كتابها هم می دیدیم پس ما نوع كارگری آن را ساخته بودیم ) .  برخی از بچه ها با استفاده از دو عدد بلبریگ و چند تكه تخته ،   این وسیله را درست می كردند و تابستانها صدای گوشخراش این اسباب بازی در محلات خصوصا در جاهایی كه آسفالت بود  می پیچید. بعضی ها ابتكار به خرج داده و آن را كمی پهن تر و با استفاده از دو بلبریگ در قسمت عقب می ساختند تا دونفر روی آن سوار شده و بازی كنند ( این وسیله را همه هم نداشتند و باید از صاحبان آن ها خواهش می كردیم تا اجازه دهند سوار شویم ) . 

   رینگ بازی از دیگر تفریحات ما بود . رینگ همانگونه كه از اسمش پیداست، اشاره  به رینگ دوچرخه دارد . آنهایی كه دوچرخه یا سه چرخه  داشتند رینگ كهنه ی آنها را استفاده می كردند و دیگرانی هم كه دستشان به دهنشان می رسید،  از مغازه های تعمیر دوچرخه می خریدند . در محله بازار چشمه علی یك تعمیركار دوچرخه مغازه داشت  كه به  استاد یدالله چرخی معروف بود ( خدا او را بیامرزد ) . ایشان از ساكنان قدیمی واز خانواده های خوشنام محله بودند و هنوز هم فرزندشان در مسجدسلیمان كار می كند . از قضیه دور نیفتیم . به هرصورت بعد از تهیه ی رینگ،  تكه ای  سیم را به شكل یك نیم حلقه با یك دسته درآورده و با كمك همان نیم حلقه،  رینگ را به حركت درآورده و در اصل دنبال آن می دویدیم تا از نفس

می افتادیم ( صدای زیادی هم تولید می كرد ) . بعدها برخی كارگران شركت نفت ابتكار به خرج داده و از میلگردهای صاف حلقه هایی برای زیرحبانه و یا گلدان می ساختند و بسیاری از بچه ها برای تنوع از این رینگها به جای رینگ دوچرخه استفاده می كردند كه البته كمی سنگین تر بود و صدای كمتری هم داشت .

  بعضی از بچه ها ( بگویم بزرگترها هم اشتباه نكرده ام ) در تابستان با استفاده از چوب، ورقه ی بدنه ی قوطی های روغن نباتی و مفتول سیمی ، ماشین های اسباب بازی  معمولا به شكل وانت ( چون آن زمان فقط وانت شورلت و بدفورد وجود داشت ) درست می كردند كه دارای فرمان بلندی بود و با هدایت آن، ادای رانندگان را درمی آوردیم . یكی از همسایه های ما در عنبل با استفاده ار میلگردهای نازك به جای مفتول سیمی، اسباب بازی ساخته بود كه به راحتی می شد یك بچه را هم درون آن راه برد .

  از دیگر بازیهای  ما، هفت سنگ بود . وسیله ی بازی هقت تكه سنگ صاف كه روی هم به آسانی چیده شوند و یك توپ پشمی ( تنیس ) بود . ما ها معمولا توپ تنیس نداشتیم و به جای آن از یك لنگه دمپایی پلاستیكی استفاده می كردیم كه وقتی هم به پشت كمر بازیكن می خورد حسابی درد می گرفت . 

 اولین بار كه لباس دوختم تابستان سال 1349 بود ( قبل و  بعد از آن فقط لباسهای دوخته و آماده برایمان می خریدند )  . تازه سال دوم دبیرستان را تمام كرده و تمایل به دوختن لباس را نیز از تبعات همكلاسی شدن با بچه كارمندها بدانید،  پیراهن زرد رنگ از جنس ترویرا ( جومه نارنجی معروف ) و شلوار سیاه . آنها را در مغازه ی آقای پناهی دوختم و فكر كنم رویهم 15 تومان مزد دوخت دادم . نمی دانید چه شورو شوقی داشتم وقتی كه اولین بار لباس پرو كردم و بعد پوشیدم . مدهای عجیب وغریب لباس هم وحود داشت  از شلوارهای دمپاچه گشاد گرفته تا پیراهن های یقه ده سانتیمتری،  ولی در نظر داشته باشدد كه تنها افراد معدودی قادر به دوختن لباس بودند . خود من هم فكر كنم تا سال 1352 كه در آموزش وپرورش استخدام شدم،  بجز همان یك مورد جومه نارنجی  و شلوار مشكی فوق الذكر،  فقط لباس آماده می پوشیدم.

  از دیگر چیزهایی كه آن زمان بین جوانها مد بود پازلفی گذاشتن به سبك هنرپیشه های سینما ، داشتن موهای بلند و در انتها نیز خط ریش ستاری ( به تقلید از یك خواننده ) . این شكل خط ریش هنوز هم دیده می شود ( البته نه به آن اسم )   شاید  نمونه ی آن،  خیابانی مجری برنامه های تلویزیونی  را می توانم نام ببرم . مدتی هم تقلید ازهنرمندان خارجی مد می شد از جمله عینك آل بانویی . آل بانو  خواننده ی ایتالیایی  كه به همراه نامزدش مدتی در موسیقی بی بندوبار اروپا گل كرد و از تمام هنرش ! فقط عینك او و یكی از آهنگهایش  به ما ایرانی ها رسید  كه مدتها ورد زبان جوانان بود بدون آنكه معنی آن را بدانند  .

 خاطرخواهی های جوانان هم دوران خودش را داشت . در زندگی من كه خبری از این چیزها نبود  چون

نه جمال داشتم و نه منال  و حتی امروز هم كسی كه این دو و یا یكی از آنها را نداشته باشد ،   در اینگونه موارد،  حرفی برای گفتن ندارد . ولی بسیاری بودند كه خاطرات گوناگونی از ماجراهای عاطفی خود را تعریف می كردند ( صحت و سقم آن گردن راوی ) و ما هم فقط حسرت می خوردیم . بسیاری از بچه هایی كه ادبیات قوی تری داشتند كارشان این شده بود كه برای دیگران به اصطلاح نامه های عاشقانه بنویسند و مانند پزشكان و وكلای امروزی، از بسیاری از اسرار مگوی زندگی دیگران با اطلاع بودند و چه بسا كه با زرنگی و حتی تهدید،  دوست دختر كسی را هم قر می زدند یا به اصطلاح می قاپیدند  .

  در محله ی ما مردی بود به اسم مش جعفر كه یك دوچرخه داشت  و روزانه از نانواهای محل نان خریده و در یك كارتون كه ترك دوچرخه اش بسته بود درون سفره ای جای می داد و در میان منازل كارمندی می چرخید و به آنها نان می فروخت . صدای بوق دوچرخه اش را هنوز به یاد دارم . زنان منازل كارگری و شخصی كه یا نان می پختند و یا از نانوایی نان می خریدند . این هم از مزایای حقوق و درآمد زیاد بود كه نان را جلو در خانه می خریدی . راستی هرچه فكر می كنم درآمد مش جعفر از این كار چقدر بود سردر نیاوردم .  سالها بعد پس ازانقلاب، یك روز كه از شوشتر برمی گشتم مش جعفر را دیدم و اورا با خودم به مسجدسلیمان آوردم و وقتی جریان فروش نان را به او گفتم خندید و گفت: درست است خودم هستم . آن زمان او در كشت و صنعت كارون كار می كرد و به گفنه ی خودش وضع بدی هم نداشت .  فرد دیگری هم بود كه سوار بر دوچرخه روزنامه  می فروخت . او مشتریان معدودی داشت و مستقیما هم به همان ها مراجعه می كرد . یاد همه ی آن ها به خیر و اگر فوت كرده اند خدایشان بیامرزد .

+ نوشته شده در  87/06/13ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

   زمستان                    شعری از  م . امید  ( مهدی اخوان ثالث )

  سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

                                               سرها در گریبان است .

كسی سربرنیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را ،

نگه جز پیش پا را دید، نتواند، 

كه ره تاریك و لغزان است .

وگر دست محبت سوی كس یازی ،

به اكراه آورد دست از بغل بیرون؛

كه سرما سخت سوزان است .

 

نفس كز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریك .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس كاینست ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟

مسیحای من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین ؟

هوا بس ناجوانمردانه سردست …. آی ..

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

 

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم،

منم من سنگ تیپا خورده ی مهجور .

منم ، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور .

 

نه از رومم نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم ،

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

 

من امشب آمدستم وام بگزارم ،

حسابت را كنار جام بگذارم ،

چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ؟ گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا ؟ رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است .

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسكلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه ،

غبار آلوده مهر وماه ،

زمستان است .

                           تهران – دی ماه 1334
+ نوشته شده در  87/06/08ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در این وبلاگ به شرح حال شهر مسجدسلیمان پرداخته می شود ولی در کنار آن مطالب علمی . ادبی . اجتماعی و ... نیز مد نظر خواهد بود .

نوشته های پیشین
هفته اوّل خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
آرشیو موضوعی
آموزش و پرورش
اجتماعی
زبان فارسی و شعر
سرگرمی
مسجدسلیمان
معلم
مناسبت ها
وبلاگ و وبلاگ نویسی
شخصی
پیوندها
پارسوماش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان