![]() |
![]() |
|
| شهر اولین های شیرین و تلخ |
زبان فارسی به نام خدا
بیشتر مواقع در مسیر خود در خیابان هاو یا كوچه ها به پلاكاردهایی برخورد می كنیم كه به مناسبتهای مختلف مثلابرای اعلام تغییر محل یك فروشگاه یا كارگاه ، اعلام تسلیت به بازماندگان یك متوفی ، خوش آمدگویی به فرد یا افراد ، اعلام حمایت از فرد یا گروه خاص و موارد مختلف دیگر نصب شده است . در مواردی هم شاهد اشتباهاتی در این پلاكاردها هستیم كه اشكالات كوچك ویا بزرگ املایی و انشایی را شامل می شود . به نویسنده ی آنها كه مراجعه می كنیم اكثرا جوابشان این است كه من آنچه نوشته بودند عینا نوشتم . وقتی موضوع را بررسی می كنیم متوجه می شویم كه گاهی خط نویسنده بد بوده و او حق دارد و یا این كه خود خطاط اشتباه خوانده است . به هر حال مشكل اینجاست كه آن خطاط در درك معانی هم مشكل داشته و به قولی ادبیاتش ضعیف بوده وگرنه باید در هردو حالت متوجه اشتباه می گردیده است و در حقیقت باید گفت كه فرد مذكور ، نقاشی كرده است نه خطاطی . دو گروه از افراد درجامعه ی ما هستند كه متاسفانه بر آنچه از آن طریق كسب درآمد می كنند معمولا تسلط كافی ندارند و این جای تعجب بسیار دارد . اول تعدادزیادی از افرادی كه به عنوان مداح درمراسم سوگواری شركت می كنند كه اگر پای تلاوت قرآن و مداحی آنها بنشینید متوجه منظور من خواهید شد، چه در تلاوت قرآن وچه در بیان جملات از پیش آماده شده ای كه برای خیرمقدم ویاقرائت پیامهای اظهار همدردی حضار استفاده می كنند، اشتباهات فاحشی را می توان یافت . در تلاوت قرآن چون عرب زبان نیستند و اكثرا با تمرین و از كسی چون خودشان یادگرفته اند ، عذرشان قابل قبول است گرچه غلط خواندن قرآن گناه است و آن گفته ی پیامبر اكرم ( ص ) كه گر تو قرآن بدین نمط خوانی ببری رونق مسلمانی . ولی در بیان جملات فارسی كه معمولا هم به صورت كلیشه ای و برای خیرمقدم ویا تشكر از حضار ویا خواندن پیامهای تسلیت و همدردی مدعوین استفاده می كنند ، اشتباهات دیگر پذیرفتنی نیست چون از زبان مادری استفاده می كنند . اما از آنجا كه مدت حضور این عزیزان كوتاه است ودر نهایت بیش از چند ساعت طول نمی كشد ، كمتر در معرض دید بوده و زود هم فراموش می شود گرچه در اینگونه مراسم ، معمولا كسی دل ودماغ حسابی نداشته وكمتر به این اشتباهات توجه می شود . گروه دوم افرادی هستند كه كارشان خطاطی است و انواع پلاكارد و تابلو و .. را می نویسند . اشتباهات این عزیزان پسیار چشمگیرتر از گروه اول بوده و چون كارشان و یانتیجه ی عملكردشان مدت بیشتری در معرض دید است وزمان بیشتری مردم آن را می بینند، به این جهت باید دقت بیشتری درارائه ی كارخود داشته باشند . اخیرا تابلو مغازه ای را در اهواز دیدم كه نوشته بود آب شرین كن مقصود آب شیرین كن بوده است . به طور یقین متوجه شده اید كه خطاط عرب زبان بوده و همانطوركه تلفظ كرده نوشته است ( هموطنان عرب زبان مصوتهای بلند مانند ای را با غلظت فارسی زبانان تلفظ نمی كنند ) . خطاطی هنر است و خطاط باید به تمام زمینه ی كارش توجه نماید كه معمولا اینگونه نیز هست یعنی بسته به طول نوشته مثلا تعداد كششها را معین می كنند ویا باتوجه به كاغذی كه برای نوشتن انتخاب می كنندو با استفاده از تجربه ی خود، معین می كنند در هر سطر چندكلمه و با چند كشش بنویسند و غیره . ولی درتابلو نویسی گاهی اشتباهاتی پیش می آید كه بسیار عجیب است . بر روی درب یك مغازه ی قصابی این عنوان در دو سطر نوشته شده بود : درسطر اول گوشت فروشی برادران … و در سطر دوم نوشته بود گاو و گوساله و گوسفند . درب مغازه دو لنگه بود و معمولا لنگه ی سمت چپ باز شده و نوشته ی روی لنگه ی سمت راست در معرض دید باقی می ماند به این مضمون : گوشت فروشی برادران گاو وگوساله . در این جا خطاط اشتباه كرده كه به زمینه ی كارش توجه نداشته است ، گرچه من سالها این نوشته را دیده ام و فكر كنم هنوز هم بدون تغییر باقی مانده است . حرف آخر اینكه هر كسی باید نسبت به كار خوداحساس تعهد ونسبت به نتیجه ی آن توجه داشته و آن را ( نتیجه ی كار را ) در اصل نوعی تبلیغ برای پیشبرد حرفه ی خود بداند كه كوچكترین اشتباهی بر آن تاثیر خواهد گذاشت ( جریان دو آرایشگری كه در یك شهر بودند حتما به خاطر دارید ) و از این گذشته افراد دیگر این حرفه كار همكاران خودرا به اصطلاح زیر ذره بین دارند . یك بار متن یك آگهی ترحیم را به همكارم آقای بهمن مرادی داده بودم كه بنویسد و ضمن كار هم مرتب می گفتم این كار رابكن یا .. . سرانجام ایشان ناراحت شده وگفتند : من می دانم چگونه كار را انجام دهم كه درست باشد و دیگران كه می بینند به كارمن ایراد نگیرند ( منظور از دیگران بیشتر كسانی بود كه به امر خطاطی می پردازند ) . این نگرش نسبت به نتیجه ی كار در تمام افرادی كه به مشاغل مختلف اشتغال دارند دیده می شود . بیشترین میزان اشتباه در نوشتن خط نستعلیق است چون این خط قواعد مربوط به خودرادارد وباید به آنها دقت كرد كه در اكثر موارد این چنین نیست . مثلا نباید قبل از ( ر، ز، ژ، و ) ، حروف ( س یا ش ) را كشیده یا بدون دندانه نوشت . یا قبل از ( چ، ج، ح، خ ) باید آخرین دندانه ی حروف ( س و ش ) را به صورت یك قوس نوشت كه در غیر این صورت از نظر املایی غلط است . متاسفانه اكثریت مردم با قواعد نوشتن این خط آشنا نبوده و اشتباه دارند ولی این اشتباهات هم زیاد مشخص نیست ( گرچه می توان گفت همه ی مافارسی زبانان در نوشتن به نوعی از خط نستعلیق استفاده می كنیم ) و از طرف دیگرهمه منظور نویسنده را حتی اگر اشتباه هم نوشته باشد، درك می كنند ( برای مثال اگر شما یك جمله را بدون نقطه هم بنویسید می توان بادرك مفهوم از كل متن ، نوشته را خواند ). ولی در نوشتن پلاكارد و تابلو این اشتباهات متاسفانه بیشتر مشخص است و به چشم می آید . از كسانی كه با خط و خطاطی سروكار دارند انتظار می رود به دلایل ذكر شده ، در مورد خط نستعلیق و قواعد نوشتاری آن بیشتر مطالعه كرده و دركاربرد این قواعد كوشا باشند . اگرچه قسمت نوشتاری زبان كمتر تغییر می كند ، ولی بدون تغیییر هم نخواهد ماند . دربحث خط و خطاطی اشاره ای داشتم به این كه متاسفانه بسیاری از خطاطان ما نقاش هستند نه خطاط و به همین جهت بدون درك مفهوم كلمه ویا جمله ، آن را می نویسند . برخی به علت عدم اطلاع از قواعد خط نستعلیق ، خطاطی می كنند كه در مواردی دچار اشتباه هم می شوند كه در بحث قبلی به نمونه هایی اشاره داشتم . اخیرا برخی از این عزیزان با استفاده از فونت های برنامه های كامپیوتری اقدام به خطاطی می كنند كه به این بزرگواران از چند جهت ایراد وارد است : خط فارسی پیشینه وقواعد خودش را دارد و شما به عنوان خطاط باید به پیشینه و قواعد این خط احترام گذاشته وسعی در حفظ آن داشته باشید . بیشترین لذتی كه خطاط ازخط وهنر خطاطی می برد ، همان نوشتن با دست وقلم است كه شما این لذت را هم از خود دریغ كرده اید . با این كار به تدریج خط فارسی را از رونق انداخته و ممكن است براثر استفاده ، اشكالاتی را هم وارد خط وزبان فارسی نمایید . شما باید فارسی بنویسید ولی عملا بااستفاده از فونت برنامه های كامپوتری ، عربی می نویسید واین به تدریج شمارا از خط وزبان فارسی دور می كند . ابداع كنندگان فونت های برنامه های كامپیوتری به علت عدم اطلاع از قواعد خطاطی ونوشتن ، ویا به این علت كه در كشورهای عرب زبان تلاش بیشتری برای ساختن نرم افزارهای كامپیوتری به زبان عربی می شود ( مانند ورد ) ، احتمالا به سمت خط عربی و تلفیق آن با خطوط غربی گرایش داشته اند . چرا شما باید عینا از این فونت ها استفاده كنید ؟ شاید می خواهید شیوه ی جدیدی در خطاطی ابداع كنید ، این خوب است ولی به شرط این كه كارتان درمحدوده ی زبان فارسی باشد . مگر اساتید خط كه تعدادشان كم هم نیست ، برای ابداع سبك نوشتن جدید از زبان فارسی دورشده و شیوه های رایج در خط بقیه ی كشورها را سرلوحه ی كارشان قرار دادند ؟ و اصل مطلب ، چرا شما ازدیگران تقلید كنید ، بگذارید بقیه از كارو هنرشما تقلید كنند . من می دانم در نوشتن ویا خواندن یك متن ، درصدبالایی از كلماتی كه استفاده می كنیم ، غیرفارسی ویا مخلوط به كلمات غیرفارسی است كه در این مورد كاری ازما ساخته نیست ولی درمورد خط وخطاطی ونحوه ی نوشتن حروف و كلمات كه می توانیم فارسی بنویسیم ، چرا این كاررا نكنیم ؟ عقیده ی شخصی من این است كه ازنوشتن تابلوها وپلاكاردها و.. به زبان غیر فارسی باید اجتناب كرد . چرا باید عنوان سردر مغازه ای به زبان انگلیسی ویا هرزبان دیگری غیر از فارسی باشد ؟ اگر نیت معرفی این اماكن به جهانگردان خارجی است ، می توان عنوان آنها را به انگلیسی و كمی كوچكتر از كلمات فارسی ودر پایین تابلو مغازه ها نوشت . چرا باید روی شیشه ی اتوموبیلها، كلماتی ببینیم كه باحروف انگلیسی ولی با تلفظ فارسی نوشته شده است ؟ (FEGHAT KHODA ) یك نمونه است و صاحب خوش ذوق اتوموبیل خواسته بگوید فقط خدا كه آن هم تقلیدی ازانگلیسی است . اخیرا یكی از تولیدكنندگان نام محصول غذایی خود را به انگلیسی و آنهم بارعایت دستورزبان انگلیسی نوشته یعنی نام شركت در اول وسپس نام محصول را آورده است . اگر هدف صاحبان این شركت، معرفی محصول به خارجی ها است كه آنها معنی این كلمات فارسی- انگلیسی را ، اگرچه می خوانند ولی نمی فهمند . رعایت و به كاربردن علائم دستوری از دیگر مواردی است كه به فهم بهتر متن كمك شایانی می كند. در این مورد متاسفانه اشتباهات همه گیر است و می توان گفت ، همه از این علائم استفاده نمی كنند و آنچه سبب درك متون می شود این است كه خوانندگان با تجربه ی قبلی و با درك كلی مطلب ، متوجه ی موضوع می شوند . جمله ی معروف ؛ بخشش لازم نیست اعدامش كنید ؛ كه به ناپلئون بناپارت امپراطور فرانسه نسبت می دهند به روشنی كاربرد مهم علائم دستوری را نشان می دهد . ( اگر یك علامت كاما بعد از كلمه ی بخشش و یا بعد از كلمه ی نیست قراردهید، معنا و مفهوم جمله كاملا تغییر می كند ) . در سالهای اخیر كه كتب درسی تغییراتی داشته اند ، اینگونه اشتباهات در متون این كتب نیز دیده می شوند گرچه باتذكر صاحب نظران خصوصا معلمین دلسوزی كه به این جزئیات توجه دارند ، اشكالات در حال رفع شدن است . توجه به نوع كلمه ها از نظر دستورزبان وكاربرد صحیح آن علاوه برزیبایی وشیوایی مطلب ، به خوانا وقابل فهم شدن و یا به عبارتی به سلاست مطلب نیز می افزاید . |
|
+ نوشته شده در
86/10/06ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
خاطراتی از مــسـجـــد سـلــیـمـان
با یاد و نام خدا در این قسمت تصمیم دارم خاطرات خودم و یا افراد دیگر را در صورت تمایل خودشان ذكر كنم . ابتدا می خواستم آنها را در بخش مربوط به گذشته ی مسجدسلیمان بیاورم ولی منصرف شدم چون بیشتر جنبه ی خصوصی دارند و از طرف دیگر آن مطلب هم طولانی و شاید كسل كننده می شد . خاطرات را به ترتیب زمان اتفاق افتادنشان بیان می كنم . شاید بپرسید خاطرات یك نفر چه فایده ای دارد ؟ اولا در بیان این خاطرات خودبخود نكاتی مطرح می شوند كه ممكن است ازقلم افتاده باشند ثانیا فكرمی كنم وشماهم حتما با من هم عقیده خواهید شد كه زندگی اكثریت مردم عجیب به هم شبیه است . آرزوهایشان ، رغبت هایشان ، گذشته شان ، آینده شان ، كارپیداكردنشان ، تفریحاتشان ، عاشق شدنشان ، ازدواجشان ، پچه دارشدنشان و عجیب تر آینده ی بچه هایشان كه به راستی آن شعر بچگانه ی ( یك حاجی بود یك گربه داشت ) را به ذهن می آورد و اصطلاحی كه معمولا خودم استفاده می كنم گویی از روی دست هم تقلب كرده اند . ثالثااز همین خاطرات به خوبی می توان نحوه ی زندگی مردم را درنظرآورد . وقتی می گویم از یك خانه ی دو اتاقه كه توالت ، حمام ، حیاط و بخار درآن مشترك بود، یك اتاق را كه حداكثر بیست متر مربع بود به ما یعنی خانواده ی شش نفره وبا كلی مهمان دادند ، خودتان می توانید تمام مشخصات این زندگی را در نظر مجسم كنید یا زمانی كه می شنوید برخی مردم به ناچار نفت خام اطراف چاهها یا یونیت ها راجمع آوری كرده وبرای مصرف به منزل می آوردند ( فكر می كنم درجه ی اشتعال نفت خام حتی از بنزین هم بالاتر باشد ) ، بهتر می توانید زندگی آنهارا پیش چشم بیاورید . سالهای قبل از مدرسه را به علت كار پدرم در شهرك نفتی عنبل گذراندم . شاید بتوان عنبل را ماكت كوچك شده ی هفتگل و مسجدسلیمان دانست با ده لین سی برنجی دواتاقه ، چندلین منازل بیست فوتی با سقف شیروانی طاقی شكل ، چـنـد دستگاه بنگله ، بـاشگاه ، درمانگاه ، مدرسه ی ابتدایی ، گاراژ، دروازه و پاسگاه ژاندارمری درمنطقه ی كُـهنو . از آن دوران چیز خاصی در ذهن ندارم آخر، زندگی فرزند كارگری بودن كه هر چهارده روز حداكثر صدتومان حقوق می گرفت ، چه نكته ی جالبی می تواند داشته باشد ( آن زمان حقوق را چهارده روز یكبار پرداخت می كردند و نه از طریق بانك بلكه گروهی به نام محاسبات یا حسابداری آمده و حقوق هركس را كه ازقبل حتی پول خرد آن دقیقا محاسبه شده ودر پاكت زردرنگی قرارداده شده بود به او می دادند و از دردسر بانك و قرولند كارمندانش ، صف ، چك واین چیزها خبری نبود) . پدرم در تلمبه خانه ی نمره سه عنبل كه هنوز هم هست كار می كرد . قـبـل از بسته شدن عنبل وی را برای گـذراندن یك دوره ی شش ماهه به آبادان فرستادند تا بتواند پوزیشن گرفته و كارمند شود . متاسفانه پس از اتمام ماموریت ، منطقه بسته شد وتمام زحمات به باد رفت وبا داشتن سواد ومدرك كافی ، از نظر شغلی همچنان كارگر باقی ماند و چه افسوس ها كه بعدها نخوردیم . درزمستان سال 1340 به مسجدسلیمان آمده و درچهاربیشه ساكـن شدیم . از یك خانه ی دواتاقه كه حمام ، توالت، بخار و حیاط در آن مشترك بود، یك اتاق را كه مساحت آن حداكثر بیست مترمربع بود به مادادند با شش نفر خانواده و مهمان زیاد . پدرم تاب نیاورد ودواتاق ( ازهمان اتاقهای مخفیانه ساخته شده را) درمحله ی بازارچشمه علی خرید وبهارسال بعد، ما صاحب خانه شدیم . نتیجه ی آن اقامت تا این زمان در همان محل است . خانه ی جالبی نبود ولی امكانات اولیه چون حمام وتوالت ! به هر حال آماده شد . در مسجدسلیمان یك شركت خصوصی تولید برق بود كه بلافاصله پدرم توانست یك انشعاب برق بگیرد و همسایه ها هم از این برق استفاده كرده و ماهیانه هزینه ی برق مصرفی بین همه تقسیم می شد . به عبارتی ما از معدود منازل شخصی درآن اطراف بودیم كه برق داشتیم . در طول دوران تحصیلم تنهادردومورد توانستم به اصطلاح قیافه بگیرم یكی درمورد برق منزل ودیگری وضع درسم بود كه خوشبختانه هیچوقت مشكل نداشتم . پس از انتقال به مسجدسلیمان، كار پدرم سركشی به چاههای نفت بود و به این علت هفته ای یكبار هم باید به تلمبه خانه ی نمره سه عنبل سر می زد كه گاهی اوقات مارا هم همراه خود می برد . برای سركشی به چاههای نفت یك دستگاه موتوسیكلت در اختیار وی قرار داده بودند كه یك قسمت حمل مسافر در كنار داشت ( ساید كار SIDE CAR ) و گاهی هم مابچه ها را در آن سوار كرده و دوری می زدیم وشاید باورنكنید مثل این بود كه در اتوموبیل آخرین سیستم نشسته ایم . البته این تشبیه است وگرنه ما اصلا اتوموبیل آخرین سیستم ندیده بودیم . بعدها به علت كار برروی موتوسیكلت ودر سرمای خوزستان ، بیمار شد و ناچارا وی را به اداره ی ابزاردقیق منتقل كردند كه بقیه ی مدت خدمتش را در این اداره گذراند . در اداره ی ابزار دقیق یك نفر كار می كرد به نام حاج مجید كه فوت كرده و خدا اورا بیامرزد . ایشان آدم بسیارجالبی بود وعلاوه بر كار خودش كه تعمیر ساعت بود ، یك اتوموبیل كوچك ( سه چرخه ) داشت كه با آن كار هم می كرد . چندبار كه كاری پیش آمد و به آنجا رفتم ، چون با پسرش همكلاس بودم كم كم با من انس گرفت و یادم می آید وقتی از اومی پرسیدم حاجی چرا شما وپدرم كارمند نشدید و یا به قولی ترقی نكردید ؟ او معمولا جواب نمی دادویا آه می كشید . یكبار اتفاقی مثل اینكه ناراحت شده باشد گفت یكی از همشهریهای خودم در زمان جنگ دوم با كمك خارجیها یك كامیون خرید وگندم روستاییان وكشاورزان را خریده وبا همان كامیون به بیرون از شهر برده ودر رود كارون می ریخت تا به این وسیله كمبود ایجاد شده وبرای مردم وحكومت ایجاد مشكل كند . انگلیسیها هم این خدمت ! اورا بی جواب نگذاشته ودر شركت نفت مسجدسلیمان شغل نان و آبداری را به وی دادند كه خود و بچه هایش هم ازعواید این شغل تاآخر عمر راحت زندگی كنند . هرچه تلاش كردم به من نگفت آن شخص كیست فقط می گفت اشتباه كردم همین راهم گفتم . باور كنید بعدها هم هرچه تلاش كردم نفهمیدم منظورش چه كسی بود ولی مطمئنم اشتباه نمی كرد و موضوع حقیقت داشت . اولین روزمدرسه را خوب به خاطر دارم . مرادردبستان سینا كـه نزدیك منزل بود ثبت نام كرده بودند . روز اول مهر ماه 1341 بود بـرادربزرگم دستم را گرفته بود تا كلاس بندی شویم . آن موقع روز فرشته ها وآشنایی بچه ها با مدرسه وآمـدن اولیا با ساك پراز پفك وازاین قبیل نـبـود ( اگرهم بود اولیای ما این كاررا نمی كردند ) . نخستین آموزگاری را كه در دبستان سینا دیدم ، آقای ولی زاده بود و همیشه یادم است . همیشه لباس ، كیف و كفش برای بچه ها جذاب است . درآن زمان مردم به علت فقـرونیزصرفه جویی، بیشتر پارچه های ازجنس پلاستیك می خریدند ( لباسهای بشوروبپوش هـنوزازیادها فراموش نشده است) . این لباسها با همه مزایا( البته برای بزرگترها) یك عیب عمده داشت كه ، زود نخ را پاره می كرد ومرتبا باید آنهارامی دوختند . چرخ خیاطی كه همه نداشتند ومادران به ناچار آنها را با دست می دوختند و حدس بزنید وضع این لباسها را بعد ازیكی دوبار دوخته شدن ناشیانه و معمولا با نخی متمایز از رنگ لباس و. . كفش چرمی در زندگی ما جایی نداشت ، كفشهای كتانی آنهم حداكـثر سالی یك جفت ، وباید تاانتهای سال نگاهشان می داشتیم و باور كنید تا سالها ایـن رسم پسندیده را حفظ كردیم . بـه تدریج كه وضعیت حقوق پدر خوب شد برای عید هم كفش و لباسی خریده می شدالبته با نظر خانواده ومعمولا بااین استدلال كه بچه ها زود بزرگ می شوند ، شلوار را كمـی بزرگتر خریده ، دمپاچه ها را مقداری بالا زده ومادر با مهارت ! آن را پس دوزی می كرد ویا كمرآن را كمی تنگ می كردند ( آن هم بسیار ناشیانه ) كه سال بعد هم البته اگر پاره نمی شد ، قابل استفاده باشد. خـودتان حـدس بـزنید سال بعد كـه دمپاچه را پایین می آوردند ، خصوصاً در لباسهای تیره ، دوقسمت چه فرقی با هم داشتند ( كمر شلواررا می شد زیر پیراهن مخفی كرد ) . ما كه توجه نداشتیم و بقـیه هم دست كمی ازما نداشتند چـون درحقیقت همه ازروی دست هم تقلب كرده بودیم . درزمستانها به عـلت سردی هوا ونبود وسایل گرمازا ، كلاسهـا واقعا سردبود وماهرچه لباس داشتیم روی هم می پوشیدیم كه ظاهر بسیارجالبی پیدا می كردیم . مشكلات زمانی بود كه ، برای واكسیناسیون می آمـدنـد وحـدس بـزنید چند لایـه لباس بایـد جابجا می شد تا بـتـوان واكسن زد . یادم می آید روزی یكی ازهـمكلاسها به همین علت ، چقدردرمقابل بقیه ی بچه ها تحقیرشد . بـا معـیارهای امروزمی گویم تحقـیر، وگـرنه درآن زمان ایـن مسائل نـبـود و ماهـم نازك نارنجی نبودیم كه با این چیزها اذیت شویم ، به عبارتی رفتار دیگری ندیده بودیم كه مقایسه ای داشته باشیم ( فكر كنم درفـیـلمهای سینمایی هم نتوان مشابه اینگونه صحنه هارا دید چون فیلمها باتوجه به واقعیتهای موجود جامعه ساخته می شوند) . عده ی معدودی از بچه ها كیف داشتند و بقیه معمولا یك تكه كش را به صورت بعلاوه ( علامت جمع ) دور كتابهایشان می بستند كه گم نشوند .روزهای بارانی هم كتاب و دفترها را درون یك كیسه ی پلاستیكی یا نایلونی قرار می دادند تا خیس نشوند . در سالهای اخیر كه خودم معلم مدرسه بودم می دیدم كه بچه ها از یك تكه كش پهن كه به صورت قشنگی تزیین شده بود و از نوشت افزار فروشی ها می خریدند به جای كیف استفاده می كردند یعنی همان كار سالها قبل خودمان . اینجا بود كه فهمیدم در سالهای دهه ی 1340 ما هم خیلی پیشرفته تر از زمان بودیم و نمی دانستیم . آموزگاران دوره ی ابتداییم را خوب به یاد دارم . پایه ی اول آقـای ارزانی كه در مسجدسلـیمان هستند . دوم آقای صالحی كه فقط همان سال ایشان رادیدم . سوم حـاج آقا موزری كه هـنوز در مسجدسلیمان هستند . چهارم آقای انـدیشـی كه ساكن اهواز هستند . پـنـجم آقای جلالی كه فعلا دراصفهان اقامت دارند وششم آقای حـاجـیان كه پس از پایان سال ، دیگر ایشان را ندیدم وخیلی دوست دارم ملاقاتشان كنم . ایشان یك مـغازه ازمسجد محل اجاره ودر آن آتلیه ی عكا سی دایركرده بودند . یادم می آید عكس كلاس ششم خود را دراین عكاسی گرفـتم . كاش می شد یك بار دیگرایشان را می دیدم . خاطره ی جالبی از معلم كلاس سوم دارم كه نقل آن خالی از لطف نیست . یك روز جمعه صبح قرار بود به اردو برویم . تمام كارها انجام شد وصبح جمعه كه همه در مدرسه جمع شده ومنتظرماشین بودیم تا به محل اردوبرویم ، حاج آقا موزری یك توپ به ماداد تا بازی كنیم . ضمن بازی مثل بقیه ی بچه ها حرف بدی به همكلاسیم زدم . حاج آقا موزری ضربه ای به پشت سرم زد و تشری كه این چه حرفی بود ؟ باوركنید ازآن زمان تا به حال كمتر به كسی فحش داده ام گویی همیشه ایشان را بالای سرم می بینم . كلاس ششم ابتدایی بودم ( مقطع ابتدایی شش ساله بود ) . آقای حاجیان برای ساعت انشا موضوعی داده بود به این مضمون : از چه شغلی بدتان می آید و چرا . من كه انشا یم بد هم نبود در نوشته ام آورده بودم كه معلمی ودلایلی كه منطقی هم بودند . ایشان این را در خاطر داشتند . پس از مدتی موضوع دیگـری دادند كه از چه شغلی خوشتان می آید و چرا . این بارهم نوشتم معلمی و دلایلی نسبتا منطقی . آقای حاجیان با خنده به پشت كمرم زد و گفت : تو آخرش معلم میشی . باور كنید وقتی درسال سوم دبیرستان دردانشسرای مقدماتی ثبت نام كرده و قبول شدم ، یك مرتبه حرف ایشان یادم آمد . درآن زمان هر سال بـایـد بچه ها عكس گـرفـته و بـه مدرسه می دادند چرایش را نفهمیدیم . معلمی بود به نام آقای نـاظـریان كه یادش به خیر . ایشان از بچه هادر مدرسه بادوربین عكس سیاه و سفید می گرفتتند و پولی هم كه می گرفتند كمتر ازمغازه های عكاسی بود بعلاوه لازم هم نبود برای گرفتن عكس شال وكلاه كـرده وبه نمره یك برویم چون آن موقع فـقـط در نمره یك مغازه ی عكاسی بود . كـار ایشان این بود كه ، سه یـا چهارنفـررا كـنارهم ، بغل دیوارو روی یك نیمكت می نشاند وعكس می گرفت . پس از آن فیلم را جـدا كرده وعكس هرنفـررا تنها چاپ می كـرد . عكس سیاه وسفید بـا لـباسهایی كه ذكرش رفت ، درمـدرسه وكـنار دیوار قـدیمی ورنگ ورورفته ی دبستان سینا ودرسرمای زمستان و قیافه های دانش آموزانی كه معمولا سرما هم خورده بودند ، منظره ی جالبی است كه خودتان باید تصور كنید . بچه هایی هم بودند كه درعكاسی های شهر عكس رنگی می گرفتند . آقای نـاظـریان سالها در دبیرستان سینا مشغول تدریس بودند ودركلاس اول ، دبیر ادبیات ما بودند وشاید باور نكنید ازعلل علاقه ی من به ادبیات ، همین تدریس خوب ونـیـز لهجه ی شیرین اصفهانی ایشان بود . یكی دیگراز دبیران دوران دبیرستانم را كه همیشه به یاد دارم ، آقای صادق زاده دبیر زبان انگلیسی بود . تدریس خوب ودلسوزانه ی ایشان سبب شد هم به این درس علاقمند شوم وهم در مراحل بعدی پیشرفت كنم . اول هرسال گروهی از طرف اداره ی بهداشت شركت نفت می آمدند وتمام بچه ها را معاینه كرده و كسانی را كه بیماری چشمی تراخم داشتند مشخص می كردند . از آن به بعد هرروز ساعت اول یك نفر به مدرسه آمده ودرچشم این بچه ها قطره یا پماد زردرنگی می ریخت . هنوز فراموش نمی كنم زمانی كه سرصف ناظم مدرسه صدا می زد : تراخمی ها بیرون . آنها كه بعضی هایشان خجالت هم می كشیدند با سرعت به طرف اتاق بهداشت می رفتند ( البته خجالت نداشت چون بیماربودند ) . كلاس سوم بودم كه برای واكسیناسیون بـه مدرسه آمدند وما را به صف كرده به اتاق بهداشت مدرسه ( محل دفتر فعلی دبستان سینا ) بردند . مسئول واكسیناسیون كه می خواست به قولی زهر چشم بگیرد مشت محكمی به سینه ی من كه اول صف بودم كوبید . خیلی درد داشت ولی حاضرم زمان به عقب برگردد حتی اگرآن مشت را هم نوش جان كنم . در گوشه ی حیاط دبستان سینا یك بخاروجود داشت كه ازهمان ابتدا ، مارا ازرفتن به داخل آن منع كرده بودند . باوركنید درآن سرمای شدید هم گرچه بخارخالی بود ، كسی به آن سمت نمی رفت . سرایدار مدرسه تنها كسی بود كه حق داشت برای درست كردن چای ، به آنجا برود . او اصلیتی اصفهانی داشت واسمش برنجی بود . گرچه سالها از آن زمان گذشته است ولی یك نكته را هیچوقت فراموش نمی كنم .ابتدا بگویم خود من بیش از 10 سال در دبستانهای شهر تدریس كردم و سرمای زمستان وگرمای ابتدا و انتهای سال تحصیلی را تجربه كرده ام . حالا تعجب می كنم چگونه در كلاسهایی كه فاقد هرگونه وسیله سرمایشی و گرمایشی بود ، دانش آموزان دوام آورده اند . شاید به این علت بود كه در منزلشان هم هیچ وسیله ای نداشتند و یا این كه همه در یك سطح بودند . بچه ها به علت ترس از مسئولین مدرسه ، نظم را به خوبی رعایت می كردند . دانش آموزان هركدام از محلات حتی محله ای مانند كوی شهید لرستانی ، با صف و زیر نظر یك یا دو مبصر به منزل می رفتند واین سبب می شد كه كمترحادثه ای برایشان پیش بیاید . دانش آموزان این كاررا درطول سال انجام می دادند ولی روز آخر سال یا روز قبل از تعطیلات عید نوروز، به جای تمام این مدت شیطنت كرده ومعمولا با مبصر هم درگیر می شدند . زمستان سال 1342 بود و سرمای بی سابقه در همه جا بیداد می كرد . شدت سرما به حدی بود كه شبها آب بیرون از اتاق یخ می زد . همه به فكر بودند به شكلی از این وضع جان به سلامت بدرببرند . بیشتر مردم از نفت سیاه یا مازوت برای گرم كردن و غذاپختن استفاده می كردند . آن سال تنها سالی بود كه ما هم در خانه مازوت استفاده كردیم و انصافا دود زیادی هم ایجاد می كرد . در منازل كارمندی محله مان یك نفر زندگی می كرد كه ازقضای اتفاق دود اجاق خانه ی ما هم مستقیما به سمت منزل ایشان می رفت . چندبار با تغیر ونوعی غرور به شدت اعتراض كرد ولی پدرم كه منتظر این چنین مواردی بود به خوبی جلوش درآمد و جوابش را داد . برخی از مردم كه می توانستند ، نفت خام اطراف چاههای نفت یا یونیت ها را جمع آوری كرده وبرای مصارف خانگی استفاده می كردند . نفت خام بسیار آتشگیر است و من خود این را امتحان كرده ام ولی خوشبختانه خدا یار ما فقرا بود كه اتفاقی برای كسی نمی افتاد . به هر حال در این سالها كار افرادی كه نفت سیاه را در چاله هایی ( گودالهایی ) كه شركت نفت حفركرده یا از تانكرهایی كه برای همین كار تدارك دیده بودند جمع آوری كرده و اضافه ی آن را می فروختند ، خیلی خوب بود ( تا خوب را چه تعریف كنیم ) . یكی از این چاله ها را خودم در كوی شهید موسوی دیده ام و زنانی كه برای جمع آوری مقداری نفت بیشتر درون مازوت می لولیدند و سعی داشتند به هر شكل ممكن نفت زیادتری را جمع آوری كنند و در این میان خانواده هایی كه دختران بیشتری داشتند ، موفق تر بودند . از حركاتی كه می كردند و الفاظ ركیكی كه به كار می بردند چیزی نگویم بهتر است . برای تهیه ی نفت سفید هم یا باید به پمپ بنزین نمره یك می رفتیم ویااز یك نفر كه در كوی شهید موسوی مغازه ای داشت تهیه می كردیم . البته یادم نمی آید نفت خریده باشیم بلكه به همراه اقلام رشن كوپنی هم برای دریافت بیست لیتر نفت سفید به كارگران می دادند وماهم با استفاده از فرغون ، یك بشكه ی بیست لیتری را در مغازه ی مزبور پركرده و به منزل می آوردیم . امروزه هم این كار را انجام می دهند ولی نفت را از پمپ بنزین ها تهیه می كنند ( البته كسانی هستند كه با استفاده ازوسایل نقلیه ی مختلف مانند تراكتورهای كشاورزی و…. این كار را انجام می دهند ) . در همین سالها گرامافون ( برقی و باتری ) هم كم كم وارد بازار شد و یكی از تفریحات مردم ( البته آنهایی كه داشتند ) گوش دادن به گرامافون بود . یكی از آهنگهایی كه در آن زمان به بازار آمد و خیلی هم گل كرد ، آهنگ محلی و معروف گلی جون بود كه توسط یك خواننده ی زن و براساس شعری به زبان محلی از شاعر معروف داراب افسر بختیار ساخته شده و اشاره ای به شروع كار مسجدسلیمان داشت و مدتها ورد زبان همه بود . در آن زمان گرامافون های تپاز TEPAZ تنها گرامافونی بود كه بازار را به اصطلاح قبضه كرده بود وجزء دكور بیشتر منازل بود . دیدن افرادی كه برای یافتن سوزن گرامافون تپازمغازه ها را می گشتند از مناظر عادی در آن زمان بود . در محله ی ما مغازه ای بود كه به نام صاحبش كه یك نفر هندی بود به مغازه ی تاپو معروف بود چیزی در حدود لوكس فروشیهای امروزی وانصافا اجناسی كه عرضه می كرد بسیار كلاس بالا بود . یكی از خاطرات همه ی ما مربوط به اصلاح موی سربود . آن زمان دانش آموزان ابتدایی باید موهای خود را ماشین می كردند یا به اصطلاح از ته می زدند . معمولا دوهفته یكبار این كاررا می كردیم و آن هم هفته ای كه سازمان ظهربودیم و شنبه صبح بیكار . بیشترمواقع به علت بازیگوشی فراموش می كردیم و نزدیك ظهركه یادمان می آمد با عجله پنج ریال از مادر می گرفتیم و به سلمانی (آرایشگاه ) می رفتیم . در بازار چشمه علی سه آرایشگاه وجودداشت . یكی ازآرایشگرها بخشی ازمغازه ی آقای پناهی را اجاره كرده ودر آن مغازه اش را راه انداخته بود . ما بیشتر پیش او می رفتیم . اوهم كه می دانست ما عجله داریم ، با شتاب زیاد كاررا شروع می كرد( می خواست سرعده ی بیشتری را اصلاح كند چون درآمد خوبی بود ) . ماشین های اصلاح ، دستی و كهنه بود و بیشترمواقع موهای ما درآن گیرمی كرد واو اول با قرولند سعی می كرد موهارا آزادكند و چون موفق نمی شد یك مرتبه آنرا می كشید و موهای مارا هم از بیخ در می آورد و درمقابل درد ما با حالت خاصی می گفت: بزرگ میشی یادت میره . روزهای شنبه روز درآمد آرایشگرها بود و هركدام موی حدود بیست نفررا اصلاح می كردند كه رویهم ده تومان درآمد داشت و برای آن روز عالی بود گرچه تا آخرهفته مچ دستشان درد می كرد . هنوز وقتی از مقابل آن مغازه رد می شوم ، گرچه دیگر آرایشگاه نیست ولی همان صحنه هایادم می آید . برخی از بچه ها هم بودند كه چون پول( یعنی همان پنج ریال ) برای اصلاح موی سرشان نداشتند پدر یا مادرشان در خانه با قیچی موی آنها را كوتاه می كردند . البته سعی داشتند كه این كار را با مهارت انجام دهند ولی خود شما بهتر می توانید نتیجه ی كار را پیش چشم مجسم كنید . روزهای شنبه نظافت بچه ها را نگاه می كردند ( چه نظافتی ) ! یكی از موارد ناخن ها بود . معمولا به علت بازیگوشی فراموش می كردیم و سرصف یادمان می آمد و سعی می كردیم با دندان آنها كوتاه كنیم . فكر می كنم بیشترماها به همین علت ، عادت به ناخن جویدن پیدا كرده ایم . از چتر خاطره ی خوشی ندارم به همین علت حالا هم دست نمی گیرم . ما چـترنداشتیم ( حسرت نداشتن چتر را به بقیه ی موارد حسرت زا اضافه كنید ) . یك روز كه به مدرسه می رفتم ، مادرم چتر همسایه را امانت گرفت و به دستم داد از قضا در بین راه باد تندی وزید و چتر را خراب كرد . من كه استفاده نكردم وبعداز برگشتن به منزل ، مادرم ناچارا چتررا به یكی از مغازه داران محل كه كارتعمیراتی انجام می داد سپرد تا تعمیر كند . بی فكری را ببینید كه البته از نداری سرچشمه می گرفت ، یادم می آید كه بیش از نیمی از قیمت یك چتر سالم دستمزد دادیم ، چتر هم كه درست نشد و كاملا معلوم بود كه دستكاری شده است ( سرزنش همسایه بماند ) . از همان سال اول همیشه شروع مدرسه برایم لـذت بخش بوده حـتی امروزه كه چندسالی از بازنشستگـیم می گذرد، هنوزهم روز اول مهر برایم لذت بخش است واز طرف دیگرچون پیرشده و نمی توانم به مدرسه بروم به نوعی اندوه دچارمی شوم واگر بگویم در چندسال گذشته بغض هم می كردم خلاف نگفته ام . در دوران ابتدایی با همه ی علاقه ای كه به شروع مدرسه داشتم ، همیشه مسئله ای ناراحتم می كرد و آن هم اولین موضوع انشای سال تحصیلی بود یعنی موضوع تكراری ( تعطیلات تابستان را چگونه گذراندید ؟ ) باور كنید با همه ی علاقه ای كه به مدرسه و انشانویسی داشتم از این موضوع انشا بسیار متنفر بودم . آخر كسی یا كسانی مثل من و با نوع زندگی من ، در تعطیلات تابستان چه كار مهمی می توانستند انجام دهند یا چه تغییری در زندگیمان پیش می آمد كه می توانست موضوع انشا باشد . شاید به جرات بگویم زندگی ما در زمستان هم یكنواخت و تكراری بود و می شد آن را در یك یا دو سطر خلاصه كرد و نیازی به انشانویسی نبود ولی به ناچار باید حداقل یك صفحه را سیاه می كردیم و یك سری وقایع را ردیف می كردیم كه در بسیاری مواقع وجود خارجی هم نداشت . عده ای از بچه ها به این مسئله توجه داشته و به دقت مطالب همكلاسهایشان را دنبال می كردند و با شنیدن مطالب غیرواقعی دوستانشان ، پوزخندی می زدند كه این پوزخند از هر ناسزایی برایم بدتر بود . خا نه ی ما كنار مركززبان ارتش یا اداره ی ابزار دقیق شركت نفت بود و هـنگام رفتن به دبستان سینا مغازه ای سرراه مابود كه به نام صاحبش به مغازه ی شرف ا لدین ، معروف بود . دركناراین مغازه كه تقریبا همه چیز داشت ، آلـونك كوچكی بود كه بـه نام صاحبش به دكـه ی عمو یـاستـان معروف بود . وقتی كه وضع مالی خانواده خوب بود ، یـك سكه ی یك ریالی به ما می دادند ( كه اكثرا هم اتفاق نمی افـتـاد ) . مـوقـع رفـتـن نصف آن را كه ده شاهی بود تخمه آفتاب گردان یا بادام شور می خریدیم ودر برگشتن بقـیه اش را . درازای آن یك پیمانه ، به اندازه ی یك استكان چای خوری تخمه یا بادام درجیب لباسمان می ریختیم . بـاور كـنید بـالاتـرین خـوشی زندگـیـمان هـمین لحظات بود (خوشبختی یعنی سطح توقع پایین ) . به راستی كه چنان اولـیای مطیعی را چنین فـرزندانی باید . گاهی تصنیف های آوازیا عكس هنرپیشه هارا می خریدیم كه معمولا بعد از آن كتك می خوردیم . دركنار این مغازه ودكه ، یك بخار عمومی بود كه زمستان هنگام رفتن به مدرسه ویا برگشتن خودمان را كمی گرم می كردیم . تازه حسرت می خوردیم كه چرا این بخار نزدیك منزل ما نیست ( واقعا شاه حق داشت كه هربلایی دلش بخواهد سرمابیاورد ) . علاوه براینها یك نفر دیگرهم بود كه جلو دبستان سینا بیسكویت و شیرینی و آدامس و دیگر تنقلات می فروخت كه ساكن كوی شهید موسوی و اسمش فریدون بود . اوكاملا نابینا بود و هرروز دكه ی كوچكش را كه روی چهار چرخ حركت می كرد از كوی شهید موسوی تا جلو دبستان سینا می آورد وتا عصر همانجا می ماند و سپس به منزل بر می گشت . سال قبل بساط اورا دیدم ولی ظاهرا به علت بالا رفتن سن ترجیح داده جلو مدرسه ی راهنمایی توحید كه نزدیك خانه اش است ، به كارش ادامه دهد . در آن زمان بسیاری از مردم استان اصفهان و بخصوص سده ، به عـلت نداشتن شغل به مسجدسلیمان آمده و در شركت نفت ویا آموزش وپرورش مشغول شده وبرخی هم به رسم محلی خودشان به دستفروشی پرداختند . یكی از این افراد درمحله ی ما تنقلات بچگانه یعنی توت ، دیری ، بادام شور، سنجد، نخودچی و كشمش می فروخت . به خاطرعلاقه به محل زندگیش ونیزبرای فراراز گرما ، تابستانها به شهرشان برگشته واین تنقلات را ازآنجا با خود می آورد . بچه ها دیری را بیشتراز بقیه دوست داشتند ووقتی به اومی گفتند : یك ریال دیری بده ، او به خاطر فروش بقیه ی خوردنی هابا لهجه ی خاص خودش جواب می داد : یریال كو دیری نمشد بیا توتد بدم ( یك ریال كه دیری نمی شود بیا بهت توت بدم ) . بعدها بچه ها چون ازحرف زدن او خوششان آمده بود ، بیشترمواقع سربه سر وی می گذاشتند . زمانی مردم اصفهان برای كار به مسجدسلیمان آمدند وحالا ، ما برای یافتن كار باید به آنجا برویم ( گهی پشت برزین گهی زین به پشت ) . نكته ی جالبی را بگویم . هـمه ی بچه كارمندها در دبستان ملی یا دبستان طالقانی فـعلی درس می خواندند و دانش آموزان دبستانی تقریبا وضع یكسانی داشتند . به این علت كمترمی شد كسی را با وضعی بهتراز خودمان ببینیم و حسرت بخوریم گرچه توجه هم نـمـی كردیم چون اینگونه بارآمده بودیم . سالها بعد كه وارد دبیرستان شدیم وبا برخی از ایـن بچه هاهمكلاس شدیم و امكانات زندگی آنها مانند پول توجیبی ، كـیف و كفش چرمی ، اتوبوس شركتی، قلم ودفترهای جورواجور وحتی صحبت كردن بااولیایشان را دیدیم ، تازه به فكر افتادیم كه حسرت بخوریم . حسرت برای گذشته ی ازدست رفته و برای آینده ای كه می توانستیم حدس بـزنیم چه خواهـد شد . نمی دانم پدران ما این را از كجا و ازچه كسی یادگرفته بودند كه، مرتبا در گوش ما می خواندند به پشت سرت نگاه كن و ببین چندنفر از توكمتردارند و خـدارا شكركن . همین طرزفكرسبب گردید بسیاری از نابرابریها را تحمل كنیم اگرچه ، عقب افتادگی ما راهم سبب شد . راستی چرا بچه های امروزه مثل آن زمان ما مافـكر نمی كنند ؟ ما اشتباه می كردیم یا آنها اشتباه می كنند ؟ همیشه دوست داشتیم با یكی ازبچه هایی كه درخانه های سی برنجی ساكن بودند دوست شویم تا شبها بتوانیم برویم در بخار منزل آنها بنشینیم وبا تخمه شكستن یا انجام تكالیف و صحبت های معمولی سرگرم شویم ( بچه كارمندها كه اصلا جدا بودند ) . بعضی از شبهاهم می رفتیم كـنار لوله ی بخار منازل شركتی می نشستیم و باهم صحبت می كردیم . شاید باورنكنید با اینكه سالها از آن زمان گذشته و منازل فوق دیگر جالب نیستند وبسیاری از آنها فقط نامی از خانه دارند ، هـنوزهم وقـتی از كنارشان می گذرم همان آرزوی دوران كودكی در ذهنم زنده می شود كه كاش ما هم دراین منازل ساكن بودیم . یكی از خاطرات همه ی ما مسجدسلیمانی ها مربوط به وضعیت آب است . درتابستانها به علت گرما و تقاضای زیاد برای آب و زمستانها به علت طغیان و گل آلودشدن كارون وبیرون كشیدن پمپ های آب ، كمبود آب داشتیم . در زمستانها بعضی مواقع ظرفی را زیر ناودان منزل گذاشته تا از آب باران پرشود و بعدبرای مصرف غیرآشامیدن استفاده كنیم . تابستانها چون همه ازكولرآبی استفاده می كردند مسئله ی كم آبی جدی تر بود . یكی از همكاران كه در كنار پل دبیرستان سینا زندگی می كرد تعریف می كرد كه در تابستان چون آب نداشتیم از آبی كه زیر پل جمع شده بود ( همان آبهای سطحی و فاضلاب ) درون مخزن كولر ریختم . چشمتان روز بد نبیند چنان بویی در منزل پیچید كه نگو . بعد ناچار شدم پوشالهای كولر را هم عوض كنم . واما تفـریحات ما . درتابستان كه فـقـط بازی فـوتبال با هم محله ایها و زمین برای بازی هم زیاد بود و بـقـیـه هم به سروصدای بچه ها اعتراضی نـمی كردند . گاهـی بـا ادعای بزرگ شدن ، تیم محله درست می كردیم و با بچه های محلات دیگر بازی می كردیم و به تقلید از بزرگترها، نامی هم به آن می دادیم با سروصدای معمول ودعواهای بچگانه و در انتها كنارهم نشسته و با صمیمیت كار تمام می شد ، بهترین دوستانم را ازاین زمان دارم . بعدازظهرها هم كه هوا گرم بود و كسی نمی توانست بیرون بـیاید درسایه ی درختان حیاط ( درحیاط منازل درخت می كاشتند ) با بـقـیه ی خانواده سرگرم می شدیم . هر هـفته دوشب هم باشگاه كاوه ( بدر فعلی ) فـیلم داشت كه آنهم بامكافات رفته و تماشا می كردیم . گاهی هم بـا سر بـطری نـوشابه كـه روی قسمت پلاستیكی داخل آن شماره ها را می نوشتیم ، لـوتو بازی می كـردیم آن هم با چه شور و شوقی ( كاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم ) . گاهی شركت نـفـت ازخـوانندگان زن یا مرد وگروههای هنری ! دعوت می كرد ودرباشگاه به اصطلاح اركستر بود . این مواقع باشگاه قـرق بلندپایگان بود ومارا در آن راهی و جایی نـبـود . گاهی اوقات كه می توانستیم آشنـایی را پیدا كـنـیم به استـخـرمی رفتیم ، باوركنید به همین علت یعنی نداشتن آشنا استخرنرفتم و شناهم یاد نگرفتم . برخی ازبچه ها كه در خانه آزادی بیشتری داشتند ، شبهایی كه سینمای باشگاه مركزی فیلم داشت می رفتند وازروی تپه ی مشرف به سینما فـیلم را به زبان اصلی یعنی انگلیسی تماشا می كردند . نكته ی جالب اینكه اگرچه بیرون محوطه ی سینما بودند به خوبی حتی بیشتر اززمانی كه در باشگاه بدر بودند ، نظم را رعایت كرده وسروصدا هم نمی كردند چون می دانستند درغیراین صورت سروكارشان با نگهـبـانـان بـاشگاه است كه دربـاره شان صحبت شد . پدر یكی از دوستان در باشگاه مركزی كارمی كرد و بعد ازظهرها او باید می رفت وزمین تنیس باشگاه را غـلـتك می كشید . من هـم به بهـانه ی كمك همراه اومی رفتم و مدت كمی بازی را نگاه می كردم . یـك نفر كارمندارمنی برای بازی می آمد كه زبان بختیاری را خیلی روان صحبت می كرد وماازگفتگو بااو كه آدم خوش مشربی هم بود بسیار لذت می بردیم . بعد از اینكه سازمان آب وبرق خوزستان كارش را آغاز كرد وروشنایی خیابانها برقـرار شد، بچه های محله شبها دورهم جمع می شدیم و تا دیروقت صحبت كرده و لـوتویا فوتبال بازی می كردیم . با نصب لامپهای كـنـار خیابان ، دانش آموزان كم بضاعت و بی بضاعت كه كم هم نبودند ، می توانستند شبها هم درس بخوانند . درزمستانها وضع فرق می كرد چون نصف روز درمدرسه بودیم و بعد از انجام دادن تكالیف ، وقت زیادی نبود كه آن راهـم معمولا فـوتبال بازی می كردیم . روزهای جمعه وتعطیل علاوه بر مسئله ی نظافت بازی هم می كردیم . راستی گذراندن وقت خیلی عحیب بود شما تصور كنید امروزه برنامه های تلویزیونی گـرچه زیاد جالب هم نیستند بـه هرحال وقت را پر می كـنـند . ولی درآن زمان ما هیچ تفریحی نداشتیم اما حسن ایـن وضع آن بـود كه اعضای خـانواده زمان بیشتری را با هم بودند . كمی كه بزرگتر شدیم به جاهایی دورتراز محله هم می رفتیم . روزهای جـمعه گاهی به اطراف فـرودگاه قـدیـمی شهر می رفتیم . روزهای تعطیل جمعی ازخارجیها وكاركنان عالیرتبه ی شركت نفـت روی باند فرودگاه با اتوموبیلهای كوچكی كه اسم آنها را نمی دانم باهـم مسابقه می دادند . اخیرا در اخبار ورزشی به مسابقات این گونه خودروها اشاره شد كه كارتینگ نامیده می شود ( اگر اشتباه نشنیده باشم ) . مافقط از دور نگاه كرده وحسرت می خوردیم . روزهای سیزده بدر تنها روزی بود كه همه می توانستند در باند فرودگاه آزادانه رفت وآمدكنند . یكی از تفریحات ما این بود كه پولهای ناچیزخودرا روی هم گذاشته وكمی پول جمع می شد . آن پول را بـه یكی از نوازنـدگان محلی كه این روزها درآن جا دورمی زدند می دادیم تا مدت كمی برای تفریح مردم سازبزنند . با صدای ساز محلی ( كرنا) ، مردمی كه معمولا چیزی هـم نداشتند جمع شده و دسته جمعی به دستمال بازی می پرداختند چون اگرتوان مالی نداشتند ، حداقل دل شادی داشتند كه آن هم نعمتی بود . حالا كـه دستـمزد ایـن نوازندگان را با آن روزها مقایسه می كنم خیلی تعجب می كنم ( یادی ازظهراب مددی عزیز كه همیشه درباره ی توشمال ها با هم كری می خواندیم ) . درزمستانهاهمیشه یك مشكل یا خاطره ی تلخ داشتیم وآن چُكه كردن پشت بام ها بود . معمولا سقف خانه های شخصی را با كاهگل می پوشاندند و بیشتر مواقع چكه می كرد . دراین مواقع باید یكـ نـفر با بیلی دردست به بالای بام می رفت و با پشت بیل كاهگل را محكم می كوبید تا سفت شده و چكه نكـنـد و بقـیه هـم در پی یافتن جایی كه خیس نشده باشد . این چكه كردن ها اگر نیمه های شب بود خیلی حال گیری می شد . در كلیسای سنت اندروز در چشمه علی یك خانواده ی مسیحی به نام سرحدی زندگی می كردند . پسراین خانواده كه مارتین نام داشت تا سال سوم دبیرستان با ما همكلاس بود و بعداز آن به تهران نفل مكان كردند . برخی مواقع خصوصا زمان امتحانات ، چند نفری درحیاط كلیسا كه چمن بود جمع شده و درس می خواندیم ( ولی هیچگاه داخل كلیسا را ندیدیم ) و صبح زودهم به خبازخانه ی كوچك شركت نفت درا نبارخوراكی رفته و نان سفید ( نان باگت ) خریده وبرای صبحانه می خوردیم ( نانهایی كه در كارتن ها و فیلمهای سینمایی غربی شكل آن را زیاد دیده و می بینیم ) . ازخاطرات تلخی كه ازگذشته دارم شركت درامتحانات هنرستان فنی شركت نفت بود . پس از قـبولی در سال دوم دبیرستان دراین هنرستان ثبت نـام كردم ولی بدبختانه نتوانستم قبول شوم . نمی دانم شاید قسمت این بود . تـنـها آزمونی كه در طول دوران تحصیلم شركت كرده و قبول نشدم ، همین جا بود كه به نوعی زندگی مرا هم رقم زده و مسیر آینده ام را كاملا تغییر داد . فكرمی كنم درهركاری حكمتی است كه ما نمی دانیم . دهه ی محرم و عزاداری امام حسین ( ع ) تنها مواقعی بود كه همه ی بچه ها دور هم جمع می شدیم و مراسم سینه زنی وزنجیرزنی و همراه دسته های عزاداری به محلات دیگر رفتن . می دانم این را ممكـن است نوعی تعارف تلقی كنید ولی بهترین روزها همین ایام بود وهمه ی بجه ها با انجام وظایف مختلف سعی داشتند نقشی دربرگزاری این مراسم داشته باشند . موذن مسجد بازار چشمه عـلی آقای منوچهر عابدینی با صدای خوبی كـه داشت در ایـام محـرم نـوحه می خوانـد و انصافا گرم هم می خواند وهمه سینه می زدند . ایشان محرم سال قـبل هم به مسجدسلیمان و مسجد محل آمدند و به یاد آن روزها مجددا نوحه خواندند . درآن زمان گاهی فردی در مسجد چشمه علی اذان می گفت كه كاملا نابینا بود . اسمش یوسف بود و مردم اورا مشهدی یوسف( مش یوسف ) صدا می كردند . فكرمی كنم فـوت كرده كه خدا او را بیامرزد . این مشهدی یوسف استعدادخدادادی عجیبی داشت . هـروقت ازاومی پرسیدیم ساعت چند است ؟ او دقیق جواب می داد كه این هم ازقدرت خدا بود . وی در مقابل منازل سازمانی آموزش وپرورش جنب كلانتری دكه ی كوچكی داشت وهرروز سه بار و برای اذان گفتن به مسجد چشمه علی می آمد وسالها این كارراانجام می داد . یك بارهم كه از پل بیاده رو چشمه علی( كنار درمانگاه شركت نفت) می گذشت پایین افـتاد و به شدت زخمی شد ولی آن موقع عمرش به دنیا بود وزنده ماند . یكی ازمواردی كه دوست دارم به آن اشاره كنم رعایت نظم ازسوی مردم در مراسم و جشنهای مختلف بود ( این را هم دنباله ی همان ترس از خانه سازی وجواب مامور را ندادن بدانید ) . حتی درمسابقات فوتبال هم فـقـط یك نفر پاسبان شهربانی درمحل بود و كسی به خوداجازه نمی داد خلاف كند . تنها درآن مسابقه ی معروف تاج مسجدسلیمان و پرسپولیس تهران ( آن بازی معروف ) ، ماموران ساواك در استادیوم پیدایشان شد و کسی هم نفهمید چرا این ماموران ( با آن گاز سربی رنگ معروف ) به استادیوم آمده بودند . سال 1347 یا سال بعد از آن بود كه موضوع تلویزیون مطرح شد كه بسیارهم داغ بود . مغازه هاشروع به بازار گرمی كرده و تبلیغات هم مزید برعلت شد وخیلی سریع تب تلویزیون بالا گرفت ودرمدت كوتاهی همه دوست داشتنداین جعبه ی جادویی راداشته باشند ( چشم وهمچشمی ) . جالب این كه از هر فروشگاهی خرید می كردی فروشنده یك نفر را كه احتمالا از قـبل با هم قرار داشتند برای نصب آنتن كه مهمترین قسمت بود! معرفی می كرد ( ناشی گری مارا ببینید ) . ما كه نمی دانستیم ولی آنهاخیلی خوب می دانستند كه اصلا این شهردرطرح پخش برنامه های تلویزیونی نیست ولی ازسادگی مردم سوء استفاده كرده و اجناس خودرا فروختند . تلویزیونهای شاوب لورنس , بلر، ناسیونال و بعد آر تی سی . هیچكس به خود زحمت نداد تا ، از دیگری كه تلویزیون خریده وضعیت دریافت موج وتصویررا بپرسد ( ولی خـداوكیلی كسی هـم از این چیزها اطلاع نداشت شاید امروزه هم خیلی از مردم ندانند ، ظاهرا بودن دستگاه تلویزیون در منزل مهم بود و بس ) و در جواب خریداران هم ، فروشنده ها می گفتند آنتن باید بلند باشد . گاهی دیده می شد كه كسی ، دو شاخه لوله ی یك اینچ را به هم متصل كرده و با حداقل سه یا چهار مهار آنرا نگهداشته است ولی نتیجه صفر ( یعنی ارتفاع پایه آنتن چیزی حدود 12 متر وتعجب می كنم سقف منازل شخصی چگونه این وزن را تحمل می كرد ) . گـاهی بـا تغییرات هوا ، تصویری برفكی دیده می شدومعمولا سریال خانه ی قمرخانم و یا سركار استوار . هـمه سعی داشتند به منزل آشنایان تلویزیون دار بروند ، هـمـان طنز دوستمان كه همسایه شان رادیوداشت . چون عده ی خاصی هم فقط مجاز به نصب آنتن بودند ( تاكید فروشنده ها ) ، وضع آنها هم بد نبود گرچه یكی ازاین افراد موقع نصب آنتن تلویزیون یكی از مشتری ها ، براثر برخورد پایه ی آنتن باسیم برق دچارحادثه ی برق گرفتگی شد و فوت كرد . وقتی در سال 1350 رله ی تلویزیونی شهرنصب و شروع به كاركرد ، تازه مردم فهمیدند چه كلكی خورده اند . در تابستان 1349 پس از پایان سال دوم دبیرستان به همراه عده ای ازهمكلاسها درآزمون هنرستان فنی شركت نفت شركت كردم كه درسالن باشگاه ایران برگزار می شد . این اولین و آخرین باری بود كه باشگاه ایران را دیدم ( دفعه ی بعد پس ازانقلاب و زمانی بود كه ساختمان آن به سالن غذاخوری تبدیل شده بود) . ایـن باشگاه به قولی كارمندی شهر ، دارای سینما و استخر بود . سال بعد با بـرادرم دردانشسرای مقـدماتی ثبت نام كرده وقبول شدم واز مسیر تحصیل عادی خارج شدم . گرچه بعدها ادامه تحصیل دادم ولی تحصیل در دبیرستان و دانشگاه چیزدیگری است . تحصیل در دانشسرا سبب شد با افراد زیادی از شهرهای دیگر آشناشوم .از این ها گذشته دبیران و كادر آموزشی و اداری آن زمان دانشسرا ، تجربیات ارزنده ای را به ما منتقل كردند كه همیشه در زندگی شغلیم از آن بهره گرفته ام و اگر موفـقـیـتـی هم در كارم داشته ام به خاطر تلاش این عزیزان بود . بزرگوارانی كه چندتن ازآنان متاسفانه دیگردر میان ما نیستند ، روحشان شاد وبرای بقیه آرزوی سلامتی و سربلندی دارم . یكی از خاطراتم از این دوره مربوط به مصاحبه است . مصاحبه را رئیس وقت دانشسرا زنده یاد مرحوم اولیایی انجام می داد . در میان قبول شدگان ، نام دختر یكی از كارمندان عالیرتبه ی شركت نفت هم بود كه اتـفـاقـا رتبه بالایی هم داشت ولی به طور مادرزادی دست چپش كوچكتر بوده و توی ذوق می زد . پس از مصاحبه فهمیدیـم كه این داوطلب قبول نشد وعلت هم وضع ظاهری او اعلام شد . آن وقت متوجه نشدم ولی زمانی كه كارم را شروع كردم دانستم ظاهر فرد خصوصا در حرفه ی معلمی ، چقدر مهم است وآن موقع ارزش كار مرحوم اولیایی را درك كردم . پس ازاتمام دوره ، استخدام شده و در دبستان ششم بهمن چهاربیشه ( دكتر شریعتی فعلی) مشغول كار شدم . پس از یك سال به خدمت اعزام ، شش ماه درگرگان و یك سال ونیم در روستاهای جهرم با عنوان سپاهی دانش و سپس بـا كلی جروبحث در روستاهای اطراف مسجدسلیمان ( تمبی گلگیرو امیرآباد یكمهه ) كاركردم وهمزمان با پیروزی انقلاب به دبستان هفده دی ریل وی ( شهید محمد قلی پور ) منتقل گردیدم . بخش زیادی ازدوران خدمتم را در این مدرسه گذراندم وبا همكارانی كه همیشه آنها را به یاد خواهم داشت . مرحوم عباسعلی مدیر ، مرحوم لرزاده معاون و مرحوم خدادادی از آموزگاران ایـن مدرسه بودند كه متاسفانه فوت كرده اند . دوران تلخ جنگ تحمیلی را با تمام مشكلاتش در این مدرسه بودم . یادم می آید همیشه بزرگترها می گفتند حكومت رضاشاه با میدان دادن به ژاندارمری وقت ( تامینات ) باعث شد كه امنیه ها قدرت زیادی پیداكنند و یا ازقدرت خود به علت نادانی وبی اطلاعی ملت ازحقوقشان ، سوء استفاده كرده وبه آزار افراد بپردازند . این مسئله سبب گردید مردم ازامنیه ها ترس وواهمه ی زیادی داشته باشند ولی به موازات آن به منفورترین افراد در بین ملت تبدیل شوند . حكومت پهلوی در اواخر قدرت خود چنین وضعیتی را برای افسران ارتش خصوصا آنهایی كه كم جنبه بودند پیش آورده بود كه در همین رابطه موردی را ذكر كنم . در زمستان سال 1357 و قبل از پیروزی انقلاب ، به علت یك لجبازی بچگانه مسئول پست مهندسی ارتش كه سرگردی بود تصمیم گرفت از قدرت خود سوءاستفاده كرده و اطراف مركز زبان ارتش را كه خانه ی ماهم جزئی از آن بود به وسیله ی سیم خاردار از بقیه ی محله جداكرده و در محدوده ی ارتش قرار دهد . تمام مراحل كار را انجام داده و حتی پایه های لازم را نیز نصب كردند ولی با اعتراض ما ، مسئله به اصطلاح كش پیداكرد و با پیروزی انقلاب همزمان شدوموضوع فراموش گردید ( می گویم لجبازی بچگانه چون اگر كار آنها قانونی بود حتی پس از پیروزی انقلاب نیز می توانستند ادامه دهند) . یا افسر دیگری كه در مبارزات دوران انقلاب به زور اسلحه و با سوء استفاده از قدرت ، مردم را وادار می كرد زنده باد یا مرده باد بگویند . پس از انقلاب در بازار چشمه علی یك كفاش مسیحی مغازه داشت كه نام او زادور بود . اخیرا شنیدم كه فوت كرده است خداوند اورا بیامرزد . وی فرد بسیار خوش برخوردی بود ( انصافا تمام مسیحیانی كه دیده ام خوش مشرب و خوش اخلاق بوده اند ) . قدیمی ترها عقیده داشتند به بچه ای كه دیرزبان باز كرده و یا در صحبت كردن مشكل دارد نان ارمنی بدهید . یكی از بستگان ما هم این مشكل را داشت و مرتب از من خواهش می كرد كه تكه ای نان ارمنی برایش گیر بیاورم . یك روز مسئله را به زادور گفتم . بنده ی خدا روز بعد با خوشرویی همیشگی یك تكه نان آورد و به من داد . برای فامیل ما موثر بوده یانه ، نفهمیدم ولی برخورد خوب زادور را فراموش نمی كنم . یكی از خاطرات واقعا شیرینی كه دارم این بود كه درسال 1372 در آزمون اعزام نیرو به مدارس خارج از كشور قـــبول شده و دو سال در مدرسه ی ایرانیان دركویت ، مشغول كاربودم . این دوسال از نـظر مادی ومعنوی ، تاثیر زیادی درزندگیم داشت و تـوانستم به همراه خانواده به زیارت عمره مفرده برویم . ازنظر مالی هم سبب شد امـروز سقفی بالای سر داشته باشیم . متاسفانه نیش ونوش در كنارهم هستند . درسال دوم برخورد بد چندتن از همكاران اعزامی از تهران كه محیط كاررا با بازداشتگاه اشتباهی گرفته بودند سبب شد ، واقعا از كاركردن بیزار شوم و تحمل زیادی داشتم تا ماموریت به اتمام رسید . دراین مدت با همكاران بسیاری از نقاط مختلف ایران آشنا شدم كه قادر نیستم همه ی آن عزیزان را نام ببرم ولی فـراموششان نخواهم كرد . افرادی را هم كه در حق من و بقـیه بد كردند همان موقع به خدا واگذار كردم ، كاش یكـ بار دیگر زمان به عقب بـرمی گشت تا بهتر عمل می كردم . تنها از مرحوم محمدی كه از همكاران اعزامی از كهگیلویه و بویراحمد بودند یادی بكنم كه به علت ابتلا به سرطان فوت كردند . مطالبم پیرامون گذشته ی مسجدسلیمان تمام شد . این احتمال وجود دارد كه مواردی را فراموش كرده باشم یا مطالبی را دوستان تذكر دهند كه ، آنها را در مراحل بعد اضافه خواهم كرد . امیدوارم بتوانم كارم را دنبال كنم و مطلبم را به آخر برسانم . بازهم می گویم بسیار خوشحال و سپاسگزار خواهم شد اگر دوستان مطالبی را عنوان نمایند كه یا نوشته های مرا اصلاح كنند و یا بردانسته های من بیفزایند . حتما متوجه شده اید آنچه به عنوان خاطره آورده ام در حقیقت خاطرات شخصی خودم هستند كه یا برایم اتفاق افتاده و یا شاهد آنها بوده ام . متاسفانه نتوانستم ازاطلاعات افراد قدیمی تر استفاده كنم چون افرادی كه در گذشته و قبل از سال 1340 در صنعت نفت مشغول كار بوده اند ممكن است فعلا در شرایط مساعدی قرار نداشته باشند و یا به علت بازنشستگی از مسجدسلیمان رفته اند و از محل اقامتشان اطلاعی ندارم ولی تلاش می كنم كه این كار را انجام دهم . تعدادی عكس ازگذشته ی مسجدسلیمان پیداكرده ام كه سعی می كنم آنها را هم در این وبلاگ در معرض دید شما قرار دهم ولی متاسفانه نمی دانم چگونه باید این كار را انجام دهم . از بزرگوارانی كه در این زمینه اطلاع دارند و روش انجام این كار را می دانند ، تقاضا دارم یاریم كنند كه به این طریق هم مرا رهین منت خود كرده اند و هم دین خود را نسبت به دانسته هایشان ادا كرده اند . علاقه ی زیادی دارم در مورد اولین افرادی كه در شركت نفت استخدام شده اند ، شرایط استخدام آنها، شرایط كاریشان ، اولین بازنشسته های شركت نفت ، جریان سالی دوماه و مهمتر ازهمه درباره ی قرارداد شركت نفت و تعهدات این شركت نسبت به مسجدسلیمان و مردم آن كه در این قرارداد قید شده ، اطلاعاتی كسب كنم . می دانم هیچ سازمانی نمی تواند به زندگی كاركنان خود بعد از بازنشستگی بپردازد (چون در نمودار یا چارت سازمانی هیچ ارگانی چنین مسئولیتی تعریف نشده است ) و شركت نفت هم از این قاعده مستثنی نیست ولی كاش به شكلی ، اطلاعاتی از سرنوشت كاركنان قدیمی شركت نفت به دست می آمد كه اكثرا براثر شرایط نامناسب كاری وصدمات ناشی ازكار، در آخر عمر بامشكلات عدیده ای روبرو شده اند . برخی از این افراد ضمن كار مشكلاتی برایشان پیش آمده كه به مرور زمان اثر خود را نشان داده و چون مدت نسبتا زیادی از ماجرا گذشته است ، هیچكس در این باره مسئولیتی را نپذیرفته است . برای مثال پدر خودمن كه براثر كار باگاز كلر ودرمان ناقص در بیمارستان شركت نفت، با گذشت زمان بینایی یك چشمش را كاملا از دست داد و چون موضوع شامل مرورزمان گردید، هیچ اقدامی هم در حق ایشان انجام نشد . بسیاری از آنان كه بازخرید یا سالی دوماه شده بودند در اواخر عمر چون حقوق بازنشستگی و مستمری نداشتند به وضعیت بدی دچار شدند و شاید بتوان گفت در شرایط نامناسبی از دنیا رفتند . از آنجا كه افراد معمولا زمانی بازنشسته می شوند كه بیشترین نیاز را به درآمد دارند و از نظر روحی نیزشرایط بسیار بدی را پیدا می كنند ، می توان به عنوان نقطه ی شروع درتمام سازمانها وارگانها یك پست سازمانی را در نظر گرفت كه به پیگیری وضعیت كاركنان بازنشسته بپردازد ( به عنوان یك نمونه ی خوب باید به كار بنیادجانبازان اشاره كرد كه وضعیت خانواده های اسرا، جانبازان، معلولین، مفقودین و شهدای جنگ تحمیلی را به بهترین شكل ممكن پیگیری كرده و در مواقع لزوم اقدامات لازم و ضروری را انجام می دهد ) . |
|
+ نوشته شده در
86/10/02ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در این وبلاگ به شرح حال شهر مسجدسلیمان پرداخته می شود ولی در کنار آن مطالب علمی . ادبی . اجتماعی و ... نیز مد نظر خواهد بود .
|
| پیوندهای روزانه |
|
مسجدسلیمان شهرخفته پارسوماش شهرمن مسجدسلیمان مسجدسلیمان سرزمین پنج خورشید سرزمین پنج خورشید محمدی خین گل آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
ورزش کامپیوتر آموزش و پرورش اجتماعی زبان فارسی و شعر سرگرمی مسجدسلیمان معلم مناسبت ها وبلاگ و وبلاگ نویسی شخصی |
| پیوندها |
|
پارسوماش سرزمین پنج خورشید مسجدسلیمان شهرمن مسجدسلیمان محمدی خین گل سرزمین پنج خورشید شهر خفته |
|
RSS
|