![]() |
![]() |
|
|
داستانهای تلخ وشیرین !؟ اما نه … از فقر بایاد و نام خدا خواستم نام این قسمت را داستانهای تلخ وشیرین از فقر بگذارم ، دیدم كه فقر داستان شیرین ندارد . اگر هم لبخند كه نه زهرخندی بر گوشه ی لب من و شما می آورد نه به خاطر خود فقر كه به خاطر نتیجه ی آن است كه سبب می شود یكی مضحكه ی دیگران شود . یكی از آشنایان كه خدایش بیامرزد ، همیشه می گفت : هروقت خیلی عصبانی می شوم یا غیظ مرا فرا می گیرد، همان وقت خنده ام می گیرد . شاید زهرخند ما هم بعد از خواندن این قسمت، همان خنده ی آشنایمان باشد . به هر حال بهتر دیدم عنوان این قسمت را بگذارم : داستانهای تلخ وتلخ از فقر . یكی از آشنایان تعریف می كرد من وبرادرم كه از یك خانواده ی سیزده نفره ی كارگری ( نسبت به امروز خیلی شلوغ ولی نسبت به همان زمان معمولی ) بودیم، همكلاس ودریك دبستان درس می خواندیم و خانه مان در فاصله ای نسبتا دور از مدرسه بود . هر روز بعد از تعطیل كلاس با صف به منزل می رفتیم . به محض رسیدن به محله و برهم خوردن صف ، من و برادرم با سرعت زیاد به طرف منزل می دویدیم تا بتوانیم تنها پیژامه ی موجود ( ببخشید زیرشلواری ) را بپوشیم . آخر ما هردو یك زیرشلواری داشتیم و هر كه دیرتر می رسید باید تا فردا با همان لباس مدرسه! سر می كرد و مدام ترس ولرز كه مبادا پاره شود چون رستم بود و یك دست اسلحه و تاپایان سال از لباس دیگری خبری نبود واگر پاره می شد با توجه به نبود چرخ خیاطی ومهارت مادران ! در رفو یا وصله كردن لباس، خودتان حدس بزنید تا پایان سال باید چه وضعیتی را تحمل می كردیم . در بین راه هم گاهی مثل بعضی از این دوندگان در فیلمهای سینمایی همدیگر را می گرفتیم تا دیگری عقب بیفتد ( غافل از اینكه اگر زمین می خوردیم علاوه بر زخمی شدن و بقیه ی مصائب، یك دست اسلحه هم غیرقابل استفاده می شد) . در دبستانی در شهر در پایه ی پنجم تدریس می كردم . دانش آموزی داشتم كه از قضا بسیار منظم و نسبتا زرنگ هم بود . با شروع فصل سرما وی مرتبا یك هفته در میان غیبت می كرد یعنی هفته ی به اصطلاح صبح را به مدرسه نمی آمد . بعد از چندبار تذكر ناچارا از او خواستم با پدرش به مدرسه بیاید . برخلاف امروز كه شاگردان زیاد وقعی به آموزگاران نمی گذارند، روز بعد پس از شروع كلاس به همراه زن مسنی كه ظاهرش نشان می داد وضع مالی مناسبی ندارد به مدرسه آمد . فهمیدم یتیم است و خانواده از نظر مالی بسیار درمضیقه بوده و پیرزن هم مادرش است ( شنیدم چند سال بعد فوت كرد خداوند او را بیامرزد ) . ناراحت از وضعیت آنها و ناراحت از اینكه به عنوان یك معلم كوتاهی كرده و از وضع خانوادگی شاگردانم اطلاع ندارم و پس از فرستادن دانش آموز به كلاس، علت غیبت را پرسیدم . مادر با سادگی تمام گفت : آقا من دو پسر دارم كه برادر بزرگتر در دبیرستان درس می خواند و همیشه صبح ها به مدرسه می رود . هردو برادر یك كاپشن دارند و هفته ای كه پسر كوچكترم نوبت صبح است به علت سرما نمی تواند به مدرسه بیاید، چون كاپشن را برادر بزرگترش می پوشد . باور كنید نمی دانم چرا این را نوشتم ولی در زندگی حوادث زیادی اتفاق می افتد ( و زندگی ها هم شباهت عجیبی با هم دارند ) كه شاید شما نیز اگر به گذشته نگاه كنید، خاطراتی از این تلختر هم در آن بیابید . و نكته ی جالبتر اینكه داستانهای تلخ زود تمام می شوند یعنی ما دوست داریم زودتر تمام شود در حالیكه اگر داستان یك عروسی بود ( گرچه آن هم شیرین نیست ) آن را كش می دادیم ، از خواستگاری و بله برون و .. خرید و مشكلاتش و .. سفره ی عقد و الخ . موفق باشید |
|
+ نوشته شده در
87/02/17ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در این وبلاگ به شرح حال شهر مسجدسلیمان پرداخته می شود ولی در کنار آن مطالب علمی . ادبی . اجتماعی و ... نیز مد نظر خواهد بود .
|
| پیوندهای روزانه |
|
شهرخفته پارسوماش شهرمن مسجدسلیمان مسجدسلیمان سرزمین پنج خورشید سرزمین پنج خورشید محمدی خین گل آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
ورزش کامپیوتر آموزش و پرورش اجتماعی زبان فارسی و شعر سرگرمی مسجدسلیمان معلم مناسبت ها وبلاگ و وبلاگ نویسی شخصی |
| پیوندها |
|
پارسوماش سرزمین پنج خورشید مسجدسلیمان شهرمن مسجدسلیمان محمدی خین گل سرزمین پنج خورشید شهر خفته |
|
RSS
|