![]() |
![]() |
|
| شهر اولین های شیرین و تلخ |
|
خاطراتی از مسجدسلیمان (۲) در بخش خاطرات بسیاری موارد از قلم افتادند و یا دوستان تذكر دادند كه آنها را اضافه می كنم . این خاطرات را با همان هدف بخوانید كه : می توانند تصویر بسیار گویایی از زندگی ، آرزوها، نگرشها و … مردم هر دوره را به ما نشان دهند . هجوم ملخها در سال 1340 و 1341 را همیشه به یاد دارم . سالها بعد كه شعر همدردی با بینوایان سعدی را خواندم و به این بیت رسیدم كه : نه در كوه سبزی نه در باغ شخ ملخ بوستان خورد و مردم ملخ به راستی همان صحنه ها در نظرم آمد . ملخها با همان سرعتی كه پرواز می كردند وارد هر سوراخ سنبه ای می شدند ، بسیاری از آنها روی سنگ بخار منازل می افتادند و می سوختند و یا كباب شده و جیزی شبیه پفكهای امروزی و بسیاری از مردم آنها را می خوردند . روی زمین و سطح جاده ها پر بود از ملخ كه به همه طرف حركت می كردند و زیر پای عابرین و یا چرخ ماشینها با صدای خاصی له می شدند . زمانی كه وارد مدرسه شدم در پایه های بالاتر دانش آموزی تحصیل می كرد كه قد كوتاهی داشت به نام علیمردانی . این آقای علیمردانی در نمایشهایی كه به مناسبتهای مختلف در مدرسه اجرا می شد ایفای نقش می كرد . در یكی از این نمایشها با دانش آموز دیگری ساكن مال گندلیها ( حسین قصاب ) به نام یوسف ذوالفقاری ( در بین شاگردان به زرده معروف بود) در یك نمایش كمدی همبازی بود و كلی سبب شادی و نشاط شاگردان شد . آقای علیمردانی بعدها در ارتش استخدام شد و تا این اواخر هم او را در بازار چشمه علی می دیدم . ایركاندیشن ( AIRCONDITION ) فكر كنم ایر كاندیشن یا همان سیستم تهویه ی مركزی در ایران، برای اولین بار در مسجدسلیمان مورد استفاده قرار گرفت ( گرچه مورد استفاده ی از ما بهتران بود نه همه ) . گاهی اوقات كه تابستانها به محل كار پدرم می رفتم از بوی مخصوص وسایل و تجهیزات تازه ، آب خنك آبسردكن اداره و خصوصا خنكی مطبوع ایركاندیشن بسیار لذت می بردم و بیشتر مواقع وقتی بحث جهنم و بهشت می شد، فكر می كردم هوای مطبوع بهشت باید چیزی شبیه به هوای اداره ی ابزار دقیق شركت نفت باشد . شركت نفت در كنار منازل كارمندی بشكه های بزرگی روی چهارپایه نصب كرده بود كه آب را برای منازل فوق ذخیره كند . بیشتر مواقع شناور بشكه ها عمل نمی كرد و آب سر می رفت . یكی از تفریحات ما این بود كه بعد از بازی فوتبال یا دیگر بازیها، زیر سرریز آب این بشكه ها بایستیم و آب تنی كرده و خود را خنك كنیم ( به قول یكی از دوستان گربه شور ) . اكثرا كنار این بشكه ها به خاطر نمناكی زمین، چمن می رویید و به همین علت هم ما بیشتر روی همین چمنها می نشستیم و صحبت می كردیم . زمانی كه كوچكتر بودیم تابستانها بعد ازظهر كه هوا گرم بود و نمی توانستیم بیرون برویم، بچه های محل ( دختر و پسر) دور هم جمع می شدیم و قطور بازی ( قتور یا غتور ، املای آن مهم نیست با ضم حرف اول ) می كردیم . بازی ساده ای بود و مانند بسیاری از بازیهای محلی وسیله ی زیادی هم نیاز نداشت . هر قطور از سه عدد سنگ كوچك تشكیل می شد و تعداد بازیكنان هم معمولا حداكثر چهار نفر بود ( چندی قبل در برنامه ی اخبار ورزشی گزارشی از یك جشنواره ی بازیهای بومی محلی فكركنم استان بوشهر پخش كرد كه این بازی در آن جشنواره هم معرفی شده بود ) . یكی دیگر از تفریحات ما بلبرینگ بازی بود . بلبرینگ وسیله ای شبیه به روروك های شیكی بود كه امروزه می بینید و شاید این ها را به تقلید از بلبرینگهای ما ساخته اند ( ولی نه، شكل روروكها را توی كتابها هم می دیدیم پس ما نوع كارگری آن را ساخته بودیم ) . برخی از بچه ها با استفاده از دو عدد بلبریگ و چند تكه تخته ، این وسیله را درست می كردند و تابستانها صدای گوشخراش این اسباب بازی در محلات خصوصا در جاهایی كه آسفالت بود می پیچید. بعضی ها ابتكار به خرج داده و آن را كمی پهن تر و با استفاده از دو بلبریگ در قسمت عقب می ساختند تا دونفر روی آن سوار شده و بازی كنند ( این وسیله را همه هم نداشتند و باید از صاحبان آن ها خواهش می كردیم تا اجازه دهند سوار شویم ) . رینگ بازی از دیگر تفریحات ما بود . رینگ همانگونه كه از اسمش پیداست، اشاره به رینگ دوچرخه دارد . آنهایی كه دوچرخه یا سه چرخه داشتند رینگ كهنه ی آنها را استفاده می كردند و دیگرانی هم كه دستشان به دهنشان می رسید، از مغازه های تعمیر دوچرخه می خریدند . در محله بازار چشمه علی یك تعمیركار دوچرخه مغازه داشت كه به استاد یدالله چرخی معروف بود ( خدا او را بیامرزد ) . ایشان از ساكنان قدیمی واز خانواده های خوشنام محله بودند و هنوز هم فرزندشان در مسجدسلیمان كار می كند . از قضیه دور نیفتیم . به هرصورت بعد از تهیه ی رینگ، تكه ای سیم را به شكل یك نیم حلقه با یك دسته درآورده و با كمك همان نیم حلقه، رینگ را به حركت درآورده و در اصل دنبال آن می دویدیم تا از نفس می افتادیم ( صدای زیادی هم تولید می كرد ) . بعدها برخی كارگران شركت نفت ابتكار به خرج داده و از میلگردهای صاف حلقه هایی برای زیرحبانه و یا گلدان می ساختند و بسیاری از بچه ها برای تنوع از این رینگها به جای رینگ دوچرخه استفاده می كردند كه البته كمی سنگین تر بود و صدای كمتری هم داشت . بعضی از بچه ها ( بگویم بزرگترها هم اشتباه نكرده ام ) در تابستان با استفاده از چوب، ورقه ی بدنه ی قوطی های روغن نباتی و مفتول سیمی ، ماشین های اسباب بازی معمولا به شكل وانت ( چون آن زمان فقط وانت شورلت و بدفورد وجود داشت ) درست می كردند كه دارای فرمان بلندی بود و با هدایت آن، ادای رانندگان را درمی آوردیم . یكی از همسایه های ما در عنبل با استفاده ار میلگردهای نازك به جای مفتول سیمی، اسباب بازی ساخته بود كه به راحتی می شد یك بچه را هم درون آن راه برد . از دیگر بازیهای ما، هفت سنگ بود . وسیله ی بازی هقت تكه سنگ صاف كه روی هم به آسانی چیده شوند و یك توپ پشمی ( تنیس ) بود . ما ها معمولا توپ تنیس نداشتیم و به جای آن از یك لنگه دمپایی پلاستیكی استفاده می كردیم كه وقتی هم به پشت كمر بازیكن می خورد حسابی درد می گرفت . اولین بار كه لباس دوختم تابستان سال 1349 بود ( قبل و بعد از آن فقط لباسهای دوخته و آماده برایمان می خریدند ) . تازه سال دوم دبیرستان را تمام كرده و تمایل به دوختن لباس را نیز از تبعات همكلاسی شدن با بچه كارمندها بدانید، پیراهن زرد رنگ از جنس ترویرا ( جومه نارنجی معروف ) و شلوار سیاه . آنها را در مغازه ی آقای پناهی دوختم و فكر كنم رویهم 15 تومان مزد دوخت دادم . نمی دانید چه شورو شوقی داشتم وقتی كه اولین بار لباس پرو كردم و بعد پوشیدم . مدهای عجیب وغریب لباس هم وحود داشت از شلوارهای دمپاچه گشاد گرفته تا پیراهن های یقه ده سانتیمتری، ولی در نظر داشته باشدد كه تنها افراد معدودی قادر به دوختن لباس بودند . خود من هم فكر كنم تا سال 1352 كه در آموزش وپرورش استخدام شدم، بجز همان یك مورد جومه نارنجی و شلوار مشكی فوق الذكر، فقط لباس آماده می پوشیدم. از دیگر چیزهایی كه آن زمان بین جوانها مد بود پازلفی گذاشتن به سبك هنرپیشه های سینما ، داشتن موهای بلند و در انتها نیز خط ریش ستاری ( به تقلید از یك خواننده ) . این شكل خط ریش هنوز هم دیده می شود ( البته نه به آن اسم ) شاید نمونه ی آن، خیابانی مجری برنامه های تلویزیونی را می توانم نام ببرم . مدتی هم تقلید ازهنرمندان خارجی مد می شد از جمله عینك آل بانویی . آل بانو خواننده ی ایتالیایی كه به همراه نامزدش مدتی در موسیقی بی بندوبار اروپا گل كرد و از تمام هنرش ! فقط عینك او و یكی از آهنگهایش به ما ایرانی ها رسید كه مدتها ورد زبان جوانان بود بدون آنكه معنی آن را بدانند . خاطرخواهی های جوانان هم دوران خودش را داشت . در زندگی من كه خبری از این چیزها نبود چون نه جمال داشتم و نه منال و حتی امروز هم كسی كه این دو و یا یكی از آنها را نداشته باشد ، در اینگونه موارد، حرفی برای گفتن ندارد . ولی بسیاری بودند كه خاطرات گوناگونی از ماجراهای عاطفی خود را تعریف می كردند ( صحت و سقم آن گردن راوی ) و ما هم فقط حسرت می خوردیم . بسیاری از بچه هایی كه ادبیات قوی تری داشتند كارشان این شده بود كه برای دیگران به اصطلاح نامه های عاشقانه بنویسند و مانند پزشكان و وكلای امروزی، از بسیاری از اسرار مگوی زندگی دیگران با اطلاع بودند و چه بسا كه با زرنگی و حتی تهدید، دوست دختر كسی را هم قر می زدند یا به اصطلاح می قاپیدند . در محله ی ما مردی بود به اسم مش جعفر كه یك دوچرخه داشت و روزانه از نانواهای محل نان خریده و در یك كارتون كه ترك دوچرخه اش بسته بود درون سفره ای جای می داد و در میان منازل كارمندی می چرخید و به آنها نان می فروخت . صدای بوق دوچرخه اش را هنوز به یاد دارم . زنان منازل كارگری و شخصی كه یا نان می پختند و یا از نانوایی نان می خریدند . این هم از مزایای حقوق و درآمد زیاد بود كه نان را جلو در خانه می خریدی . راستی هرچه فكر می كنم درآمد مش جعفر از این كار چقدر بود سردر نیاوردم . سالها بعد پس ازانقلاب، یك روز كه از شوشتر برمی گشتم مش جعفر را دیدم و اورا با خودم به مسجدسلیمان آوردم و وقتی جریان فروش نان را به او گفتم خندید و گفت: درست است خودم هستم . آن زمان او در كشت و صنعت كارون كار می كرد و به گفنه ی خودش وضع بدی هم نداشت . فرد دیگری هم بود كه سوار بر دوچرخه روزنامه می فروخت . او مشتریان معدودی داشت و مستقیما هم به همان ها مراجعه می كرد . یاد همه ی آن ها به خیر و اگر فوت كرده اند خدایشان بیامرزد . |
|
+ نوشته شده در
87/06/13ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
زمستان شعری از م . امید ( مهدی اخوان ثالث ) سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است . كسی سربرنیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را ، نگه جز پیش پا را دید، نتواند، كه ره تاریك و لغزان است . وگر دست محبت سوی كس یازی ، به اكراه آورد دست از بغل بیرون؛ كه سرما سخت سوزان است .
نفس كز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریك . چو دیوار ایستد در پیش چشمانت . نفس كاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟ مسیحای من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین ؟ هوا بس ناجوانمردانه سردست …. آی .. دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم، منم من سنگ تیپا خورده ی مهجور . منم ، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور .
نه از رومم نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم ، بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم . حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد . تگرگی نیست ، مرگی نیست . صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم ، حسابت را كنار جام بگذارم ، چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟ فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست . حریفا ؟ گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است . و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ، به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است . حریفا ؟ رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت . هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ، درختان اسكلتهای بلور آجین ، زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه ، غبار آلوده مهر وماه ، زمستان است . تهران – دی ماه 1334 |
|
+ نوشته شده در
87/06/08ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در این وبلاگ به شرح حال شهر مسجدسلیمان پرداخته می شود ولی در کنار آن مطالب علمی . ادبی . اجتماعی و ... نیز مد نظر خواهد بود .
|
| پیوندهای روزانه |
|
مسجدسلیمان شهرخفته پارسوماش شهرمن مسجدسلیمان مسجدسلیمان سرزمین پنج خورشید سرزمین پنج خورشید محمدی خین گل آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
ورزش کامپیوتر آموزش و پرورش اجتماعی زبان فارسی و شعر سرگرمی مسجدسلیمان معلم مناسبت ها وبلاگ و وبلاگ نویسی شخصی |
| پیوندها |
|
پارسوماش سرزمین پنج خورشید مسجدسلیمان شهرمن مسجدسلیمان محمدی خین گل سرزمین پنج خورشید شهر خفته |
|
RSS
|