![]() |
![]() |
|
| شهر اولین های شیرین و تلخ |
|
آموزش و پرورش مسجدسلیمان ( 4 ) با یاد و نام خدا می خواهم به مطلبی اشاره كنم كه فكر كنم درد دل بسیاری از همكاران گذشته بوده و ممكن است همكاران آینده نیز با آن روبرو شوند . زمانی كه در آموزش وپرورش استخدام شدم ( سال 1352 ) و چندی بعد در سال 1355این امكان برایم وجود داشت كه در جای دیگری چون شركت نفت یا شركت ملی حفاری مشغول كار شوم كه در اینصورت امروز مستمری بالاتری داشتم، می توانستم تا سن 60سالگی كاركنم و از همه مهمتر فرزندانم می توانستند به عنوان نیروی كار در این شركتها مشغول شوند ( امتیازی كه این شركتها به كاركنان بازنشسته شان داده اند ) و در بازنشستگی علاوه بر مستمری بالاتر از رفاهیات بیشتری هم برخوردار شوم . ولی فقط به صرف علاقه و یا به قول یكی از همكاران شاید به دلیل عدم علاقه به تغییر در زندگی، در آموزش وپرورش ماندم ( در مورد من بیشتر علاقه ی شخصی) . ولی حالا می بینم به هیچ وجه موفق نبوده ام و به قولی خسرالدنیا والاخره شده ام . در كارآموزش موفق نبودم چون به ندرت از شاگردانم كسی را می بینم كه به جایی رسبده باشد ( آنانی هم كه به جایی رسیده اند به علت مدرك تحصیلی نیست )، از نظر شخصی هم در سن پایین و علیرغم داشتن مدرك تحصیلی ونیز توان كاری كه در خودم سراغ داشتم ، بازنشسته شدم و از نظر مالی به مشكل خوردم . در طول مدت خدمت، خانواده ام از رفاهیات كمتری برخوردار بودند و امروزه هم فرزندانم از همان امتیازی كه به بسیاری از كاركنان ارگانهای دیگر تعلق می گیرد، یعنی به كار گرفته شدن در ارگان مربوطه محروم هستند یا به نوعی باید گفت در حق فرزندانم هم ظلم كردم . بسیاری از همكاران طی مدت خدمت به علت نیاز و یا آینده نگری، به كار دیگر ( شغل دوم ) مشغول شدند . در شهرهای بالا چون اصفهان معمولا كاردر بازار ولی در مسجدسلیمان بیشتر به مسافركشی یا كار در تاكسی تلفنی، و در نتیجه پس از بازنشستگی از نظر مالی مشكل كمتری دارند و هم نیاز روانی به كار را برآورده می سازند . در این زمینه هم بسیاری از جمله خودمن، كوتاهی كردیم و فكر كردیم شان معلمی بالاتر از آن است كه به این كارها بپردازیم ( گرچه این را هم اشتباه كردیم چون كار مشروع وحلال شان هیچ شغلی را پایین نمی آورد ) و حالا كه به آخرهای خط رسیده ایم ، می بینیم وافعا باخته ایم . اگر بازنشستگان شركتهای صنعتی می توانند در مناقصه ی كارهای پیمانكاری محل كار فبلیشان شركت كرده و اكثرا پذیرفته شده و ادامه دهند، ما معلمین هم تنها باید به مدارس غیر انتفاعی ( غیردولتی ) دلخوش باشیم كه آن نیز معمولا به سختی پیدا می شود خصوصا، اگر در آخرعمرمثل ما مسجدسلیمانی ها ناچار به مهاجرت باشی و در شهر دیگری ( مثل اهواز) هم كه مارا نمی شناسند ، هیچ كس برایمان تره هم خرد نمی كند . از حق نگذریم آنها هم حق دارند چون كار در اهواز هم قبل از همه حق كسانی است كه در این شهر به اصطلاح استخوان خرد كرده اند . پیشنهاد روزی را تحت عنوان روز بازنشستگان معین كرده و در این روز كه حتما در ضمن سال تحصیلی هم باشد، به خانه ی چند تن از بازنشسته ها سرزده ، هدایایی به آنان اهدا كرده و به این طریق یادشان را گرامی داشته و نیز بر مزار درگذشتگان هم حاضر شده و با قرائت فاتحه از آنان یادی كرد . می توان در كلیه ی ادارات یك پست سازمانی درنظر گرفت تا به پیگیری اوضاع زندگی بازنشسته ها پرداخته و مشكلات آنها را حل نماید . |
|
+ نوشته شده در
88/07/17ساعت 5:38 قبل از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
با یاد و نام خدا سخنی با نویسنده ی كتاب مجموعه داستان بیست فوتی ها چندی قبل مطلبی را درباره ی منازل مسجدسلیمان روی وبلاگم قرار داده بودم كه در آن به نقل از وبسایت روزنامه ی مشعل ، بخشی را پیرامون منازل بیست فوتی آورده بودم . نویسنده ضمن نقل مطالب از كتاب خاطرات بیست فوتیها به قلم آقای محمد رضا دادگر ، مقدمه ی جالبی را آورده بود و من برای رعایت امانت عینا آن را در وبلاگم آوردم . مدتها در پی یافتن نشانی از نویسنده ی كتاب بودم تا این اواخر كه خود كتاب را پیدا كرده و آن را مطالعه كردم . با یافتن آدرس اینترنتی آقای دادگر روی وبلاگشان پیام گذاشتم و خواستم با من تماس داشته باشند كه متاسفانه تاكنون عنایتی نداشته اند . به همین دلیل تصمیم گرفتم نظراتم را پیرامون مطالب كتابشان در قالب یك نامه برای ایشان بنویسم و امیدوارم به قول ما پیرمردها ، التفات كرده و جواب دهند . آقای دادگر عزیز با سلام مجدد . خوشحالم كه یكبار دیگر با یكی از همشهریهای قدیمی سخن می گویم . همانطور كه در پیامم نوشته بودم، شما همكلاس برادر بزرگتر من بودید . ناظم دبستان سینا لااقل در سالی كه شما كلاس ششم بودید، آقای ستوده و مدیر مدرسه آقای قادری نام داشت . به هر حال امیدوارم همیشه موفق و پیروز و در پناه حق باشید . كتابتان را خواندم و بسیار هم لذت بردم خصوصا شعرهای محلی ابتدای كتاب كه به خوبی علاقه ی شما را به زبان بختیاری نشان می دهد . از مطالب كتابتان هم با اجازه ی شما استفاده كرده و خواهم كرد البته با ذكر نام كتاب و نویسنده و مطمئن هستم این اجازه را به من خواهید داد چرا كه یكی از اهداف هر نوع نگارش، ارائه ی دانسته های نویسنده به دیگران است . من تا چند سال قبل ساكن دائمی مسجدسلیمان بوده و هنوز هم ارتباطم را با این شهر مهجور قطع نكرده و نخواهم كرد . آموزگار بازنشسته ی آموزش و پرورش مسجدسلیمان هستم . افرادی كه نام بردید نشناختم چون سن من چندسالی از شما كمتر است و در آن سالها كه شما درباره اش نوشتید من ساكن عنبل بودم یعنی مثل شما ناخواسته در عنبل به دنیا آمدم ولی از كلاس اول در مسجدسلیمان در دبستان سینا و سپس در دبیرستان سینا درس خواندم . اگر ایمیلتان را داشتم عكسی از منازل بیست فوتی را برایتان می فرستادم . نمی دانم آخرین باری كه مسجدسلیمان و چشمه علی را دیدید كی بوده است ؟ می توان گفت شهر به روستایی بزرگ تبدیل شده و چشمه علی كه زمانی از بهترین محلات شهر بود، افت زیادی كرده است . شاید باور نكنید ولی حالا آرزو می كنم كاش همان سالهای دهه ی 1340 از این شهر می رفتم و دیگر برنمی گشتم و همیشه مسجدسلیمان را با همان حالت اولیه اش در ذهن خود نگاه می داشتم ، گرچه آن زمان هم چون سطح توقع ما پایین بود یا بهتر بگویم توقعی نداشتیم ، شهر این همه به نظرمان زیبا می آمد . نكاتی را از كتابتان آورده ام . امیدوارم جواب دهید تا نظرتان را بدانم . ص 35 : فكر كنم ( من تی كورم ) تلفظ می شد و ( هف با ضمه ی ه ) و نه پف ص 36 : جغ یا جق كه شما جوع معنی كردید . آن موقع به سنگدان مرغ جغ می گفتند و چون مرغ دانه ها را ابتدا وارد سنگدان می كند ، به نظر می رسد سیر نمی شود و مرتبا دانه می خورد . مردم هم به افراد پرخور می گفتند جغ دارد . ص 206 شندی ، سایبان . احتمالا شنتی (SHANTY ) به معنی آلونك و كلبه است . ص 226 چیتی یا چتی ( CHITTI ) ص 256 هلمیز . درست آن هل حیز یا هل هیز كه حیز به معنی خیز است . در پایان دو درخواست از شما دارم . اول آن كه اگر ممكن است خاطرات مرا روی وبلاگم مطالعه كرده و آنچه به نظرتان می رسد برایم بنویسید تا اضافه كنم و دوم ، از آنجا كه تصمیم دارم خاطراتم را ازدوران گذشته ی مسجدسلیمان چاپ كنم، ممنون می شوم آدرس آقای كیانوش راد را كه در چاپ كتابتان به شما كمك كرد به من هم بدهید و از هرنوع راهنمایی دیگری كه در این راه به من كمك می كند دریغ نفرمایید . با تشكر برادر شما هوشنگ بهرامی |
|
+ نوشته شده در
88/07/17ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
آموزش و پرورش مسجدسلیمان ( 3 ) با یاد و نام خدا گفتگوها فرصتی پیش آمد تا با چند تن از همكاران گفتگویی داشته باشم . آقای موسی پور از دبیران قدیمی آموزش و پرورش هستند . و از زبان خودشان : در مهرماه 1335 به استخدام آموزش و پرورش در آمدم . در آن زمان رییس آموزش و پرورش اقای فریدون فرخ نیا نام داشتند . اولین حقوق من 250 تومان و در بهمن ماه 1360 كه بازنشسته شدم ، حقوقی معادل 7000 تومان دریافت می كردم . دارای هفت فرزند هستم كه همگی دارای تحصیلات عالیه هستند : یكی از فرزندانم فوق تخصص كلیه ، سه نفر از آنها مهندسی عمران، یكنفر مهندسی بهداشت محیط، یكنفرمهندسی دریانوردی و یك نفر هم دارای مدرك مهند سی كشاورزی است . در حال حاضر هم ساكن اهواز هستم . آقای خیرالله لرزاده از همكاران قدیمی هستند . ایشان دارای لیسانس بیولوژی بوده و مدتی نیز در اداره ی آموزش وپرورش مسجدسلیمان سمت هماهنگ كننده ی گروههای آموزشی را داشتند و از زبان خودشان : در مهرماه 1337 به استخدام آموزش و پرورش درآمدم و در مهرماه 1373 بازنشسته شدم . اولین حقوق مبلغ 240 تومان و حقوق زمان بازنشستگی 45200 تومان . از همكارانی كه همیشه به یاد دارم آقای ناصر رفیعی مدیر دبیرستان محمد رضاشاه سابق است . هفت فرزند دارم ( سه پسر و چهار دختر) كه همه دارای تحصیلات عالیه هستند ، پزشك، دكترای كشاورزی، مهندس راه و ساختمان، لیسانسیه روانشناسی بالینی، لیسانسیه پرستاری، متخصص بیهوشی و مهندسی منابع طبیعی . ایشان مایل نبودند روی مدارك تحصیلی فرزندانشان تاكید كنند و فقط به تحصیلات عالیه اشاره داشتند ولی به اصرار خود من مدارك تحصیلی فرزندانشان را ذكر كردند . به راستی كه داشتن این تعداد فرزند با تحصیلات عالیه و آن هم با حقوق آموزگاری از نقاط مهم زندگی سراسر مثبت این بزرگوار می باشد .
همكاران بازنشسته پس ازمدتی فراموش می شوند كه طبیعی است و از طبیعت بشر سرچشمه می گیرد و این شاید اولین مشكل بازنشسته ها باشد . یكی از دوستان می گفت : پایان هر مرحله اززندگی درحقیقت مسئله ی مرگ را یادآوری می كند . بااتمام درس همكلاسیها، با پایان خدمت نظام دوستان زمان خدمت، باازدواج یاران دوران تجرد، با نقل مكان همسایه های قدیمی و بابازنشستگی هم، همكاران فراموشت می كنند و گویی هرگز نبوده ای واین خود ، پایان عمر را یادآوری می كند . نمی دانم وضعیت معیشتی عزیزانی كه در سالهای قبل بازنشسته شده اند چگونه بوده است ولی حال كه وضع خودم را می بینم مطمئن هستم كه بسیاری از این بزرگواران اگر از جانب فرزندانشان حمایت نمی شدند، وضع جالبی نداشتند . شاید دوستان شاغل در متوسطه پس از بازنشستگی بتوانند به شكلی مشكل خود را حل كنند ولی یقین بدانید كه همكاران ابتدایی با مشكل روبرو بوده و احتمالا هستند . افراد پس ازبازنشستگی به علت بالارفتن سن، بیكاری فرزندان و نیازمالی، وضع روحی نامناسبی پیدا کرده و در نتیجه به بیماریهایی مبتلا می شوند كه اكثرا درمان آنها تمكن مالی بالایی را می طلبد كه متاسفانه درتوان بازنشسته ها نیست . از رایج ترین این بیماریها سكته های قلبی ومغزی است . چندی قبل به یكی از همكاران بازنشسته برخورد كردم كه به علت سكته ی مغزی نیمی ازبدنش تقریبا بی حس شده و نیاز شدیدی به پول برای ادامه ی درمان داشت . درنظر بگیرید اگر خدای ناكرده بیماری شدیدتر بود و فرد زمینگیر می شد، چه مشكلات دیگری نیز به دنبال می آورد ؟ یکی ازهمكاران قدیمی را هم دیدم که سالها از ناراحتی قلبی رنج می برند . ایشان می گفتند زمانی كه برای معالجه اقدام می كند، یكی از جراحان قلب گفته است كه فقط در بیمارستان شركت نفت اهواز وی را عمل می كند كه هزینه ی بیمارستان رقمی در حدود هفت میلیون تومان است . حتی اگر تمام این مبلغ را هم طبق تعرفه های سازمان خدمات درمانی در نظر بگیریم ( كه معمولا این گونه دستمزدهای متخصصین شامل تعرفه های خدمات درمانی نمی شود)، چه میزان از آن از طریق بیمه ی تكمیلی پرداخت می شود؟ گرچه استفاده از بیمه های تكمیلی رویكرد خوبی است ولی میزان كمك این موسسات هم در بسیاری از اعمال جراحی كافی نیست ( عجیب است كه میزان دیه هرسال با توجه به معیارهایی بالاتر می رود ولی هیچكس به فكر زنده ها نیست و نمی پرسد درحالیكه عمل قلب باز هزینه ی بالایی دارد، كمك هزینه ی پایین بیمه ی تكمیلی چه كمكی می تواند بكند ؟ ) . |
|
+ نوشته شده در
88/07/16ساعت 8:47 قبل از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
خال لو عاشقم کردی و رهدی که مو نه تو بکشه من مالا مو نه ئی چنچنک چو بکشه فیت وغل غل زتونه بو همو بالا سری ام ملهم نیکنی و خوی که مو نه او بکشه به شکال موایاهی و اترسم به خدا تیر برگاتو مونه زیتر برنو بکشه ماهی چشم تو نم وستمه من کرت دلت نکنه تی ته بوندی مونه مندو بکشه به نهنگ تونم و دین اگرت ار بکشیم هو شکالییه که صید به من دو بکشه لاش تو دار تو داغس به دلم منده بیو دستت ری مو بکش نل مو نه پندو بکشه کی گده زی همه قریت که خدا ونده به ریت مو نه او فندله ی خال کل لو بکشه ؟ وستمه به پرو پا پاک خدا وخت نماز یا تونه زم نگره یا مو نه امشو بکشه . شاعر : علی بهرامی از مجموعه ی : اخومت كه اگومت . بهار 85 |
|
+ نوشته شده در
88/07/15ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
با ياد و نام خدا خاطراتي شيرين و تلخ از مسجدسليمان قبلا خاطراتي را كه از گذشته داشتم ( خاطرات خودم و يا خاطرات ديگران كه ديده و يا شنيده بودم ) روي وبلاگم قرار دادم كه مورد توجه بسياري از دوستان قرار گرفت و من اين را از نظراتي كه داده بودند دريافتم . پس از آن نيز به تدريج بر اين مطالب افزوده شد ولي اين امكان وجود نداشت كه دوباره تمام آنها را در معرض ديد شما قرار دهم . به همين علت سعي مي كنم هراز گاهي بخشي از اين مطالب را كه جديدتر هستند روي وبلاگ قرار دهم . اميدوارم دوستاني كه اينها را مطالعه مي كنند اگر موردي را مي دانند تذكر دهند تا بتوانم مجموعه ي كاملي تهيه كرده و اگر عمري بود و امكانات فراهم شد شايد نسبت به چاپ آنها هم اقدام كردم .
لباس زیر ما هم داستان خودش را داشت . چیزی به نام زیرپیراهن که امروز می بینید در قاموس ما وجود نداشت . زمستانها که از سرما هرچه داشتیم بدون هیچ نظمی و رعایت جنسیتی می پوشیدیم و در تابستان هم تنها وتنها یک پیراهن و یا چیزی شبیه به تک پوش تنمان می کردیم . اما داستان لباس زیرهای ما هم شنیدنی است . وقتی برای یکی از اهل خانه که معمولا مادر بود لباسی توسط خیاطان محلی و معمولا با دست دوخته می شد، ازاضافه ی پارچه برای ما یک شورت یا به قول امروزیها شلوارک می دوختند که به همین دلیل به شورت ننه دوز معروف بودند ( به رنگ ، نوع و جنس پارچه هم توجه داشته باشید ) . در گویش محلی به این شلواركها گرده پا می گفتند ( با ضمه ی گاف و كسره ی دال ) . ما هم یا اصلا چیزی به نام لباس زیر نداشتیم ! ( گاهی مواقع که زمین می خوردیم یا به هر علتی شلوار پاره می شد و یا فراموش می كردیم و تكمه های شلوارمان باز می ماند، افتضاحی به بار می آمد که ناگفتنش بهتر است ) و به خاطر جلوگیری از مشکلات بعدی ، همین شورتهای ننه دوز را می پوشیدیم . دخترها چون پیراهن یلند داشتند در این مواقع مشكلشان كمتراز پسرها بود . زمانی که ساعت ورزش هوس می کردیم با شورت فوتبال یازی کنیم، یكی دیگر ازنمایشهای كمدی زندگی ما آغاز می شد . سی و چند نفر دانش آموز با شورتهایی به رنگهای مختلف و گل منگولی ، دست دوز و گاهی هم پاره و معمولا پارچه ی زنانه، برخی تنگ و چسبان و بعصی گشاد، چه منتظره ی بدیع و چشم نوازی از آب درمی آمد . گاهی اوقات هنگام بازی کردن زمین خورده و یا پایمان به جایی برخورد کرده و زخمی می شدیم . در اکثر مواقع سعی داشتیم به پدر و مادرمان چیزی نگوییم و بطور معمول روی زخممان کمی خاک می ریختیم تا خون بند بیاید ! . حتما تعجب می کنید . یک جایی از مطالبم نوشته ام که خدا یار فقرا بوده و هست و گرنه چگونه ممکن است در شرایط آن زمان مسجدسلیمان در منازل شخصی با مشخصات گفته شده زندگی کرد و سالم ماند . علاوه بر خاک که گفتم روی زخم می ریختیم و عجیب که هیچ کس هم کزاز نگرفت ، برخی از بچه ها نمی دانم این را از کجا یاد گرفته بودند که به محض زخمی شدن جایی از بدنشان، از دوستشان می خواستند روی زخم آنها ، عذر می خواهم ادرار کنند . بزرگترها هم در منزل کمی بهداشتی تر عمل کرده و یک آمپول آنتی بیوتیک ( پنی سیلین ) را باز کرده و محتویات آن را روی زخم می ریختند . امروزه و با این امکانات پزشکی همه از شوک حاصل از آنتی بیوتیک بحث می کنند ولی آن زمان ما به طور مستقیم ، پودر درون آمپول را روی زخم می ریختیم . یا بر روی زخم دوای قرمز رنگی می ریختیم که در هر عطاری هم پیدا می شد . این دوا به خاطر رنگ آن به دواگلی معروف بود و مدتی بعد استفاده از آن به این دلیل که می تواند سرطان زا باشد، ممنوع شد . همین جا گریزی بزنم به بعضی داروی یسیار عجیب و غریب که توسط پدرو مادرهای بیسواد آن ایام برای برخی بیماری ها تجویز می شد و باز هم معتقدم خدا یار ما فقرا بود که با این اوصاف باز هم زنده ماندیم . آن زمان ( با عرض شرمندگی ) به مدفوع سگ شاه دارو می گفتند .عوام معتقد بودند که خاک زیر این مدفوع برای درمان بسیاری از بیماری های کودکان مفید است ! واز این دارویی که با توجه به شرایط آن زمان در همه جا هم فراوان یافت می شد، به وفور استفاده می کردند . به این منظور خاک زیر مدفوع سگ را که به محتویات معده ی حیوان آلوده هم بود برداشته و آن را در آب حل می کردند . سپس مایع حاصل را به وسیله ی پارچه ی نازکی صاف کرده و مایع صاف شده را به بچه ی بیمار می دادند( باور کنید اگر این روش معالجه درمورد خود من هم انجام شده باشد اطلاعی ندارم ) . یا برای درمان انگل های روده و معده ، حدود یک استکان چایخوری بنزین اتوموبیل آن هم از نوع سرب دار آن را، به خورد بچه های بیچاره می دادند بدون توجه به اینکه اگر بنزین وارد ریه ی فرد می شد، که معمولا براثر گاز بنزین و استفراغ این امر اتفاق می افتاد، احتمال ابتلای فرد به آسم وجود داشت ( این نوع درمان را خودم در مورد یکی از همسایگان شاهد بوده ام ) . یا وقتی به چشم درد مبتلا می شدیم، نوعی قطره در همه ی مغازه ها ! ارائه می شد که به قطره ی چشمی 24 ساعته معروف بود و بدون تجویز پزشک، همگان و در هر سنی از آن استفاده می کردند ( وجه تسمیه ی این قطره این بود که به محض باز شدن حداکثر ظرف مدت 24 ساعت باید مصرف می شد و ظاهرا پس از این مدت اثر خود را از دست می داد ) . در آن زمان به دلیل شرایط نامناسب بهداشتی، بچه ها و گاهی حتی بزرگترها به چشم درد ناجوری مبتلا می شدند كه امروزه هیچگاه ندیده ام . در اثر این بیماری چشمها متورم و دردناك شده و عفونت ظاهر چشم را فرامی گرفت . در این موارد از یك نوع داروی محلی شبیه به آرد استفاده می كردند كه به آن كیزه می گفتند . وقتی داروی مذكور را در چشم می ریختند ( خودم نیز تجربه كرده ام ) سوزش شدیدی داشت كه سبب ریزش شدید اشك می گردید ولی انصافا در مدت كوتاهی هم بیماری را برطرف می كرد . در مورد چشم درد گاهی اوقات هم معتقد بودند بوی مواد خوشبو كننده و یا صابون برای چشم مضر است ( گرچه خبری از این مواد در زندگی ما هم نبود ) و برای جلوگیری از مشكل، سرگین الاغ را كه به آن عنبرنصارا هم می گفتند آتش زده و می گذاشتند تا دود كند و سر بیمار را بالای دود آن می گرفتند تا ضمن استنشاق بوی آن، دود سبب بهبودی چشم درد گردد . البته این روش مداوا هم بی اثر نبود . همانگونه که امروزه قرص استامینوفن در هر خانه ای پیدا شده و مانند نقل و نبات مصرف می شود، در گذشته هم داروهایی بودند که همین حالت راداشتند( واقعا زندگیمان را از روی دست هم تقلب کرده ایم ) . قرص های سوریدون، هوریدون، کاشه کالمین، آکسار، آسپیرین، نوالژین که مصرف این آخری را وزارت بهداشت ممنوع اعلام کرد . به محض این که نشانه ی بیماری در بچه ای دیده می شد ( چه کسی تشخیص می داد ) ! بلافاصله یکی از این قرص ها را توی یک قاشق آب حل کرده و در حلقش می ریختند . |
|
+ نوشته شده در
88/07/15ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
با یاد و نام خدا شعری به زبان محلی بختیاری تقدیم به همه ی كسانی كه به این زبان و فرهنگ عشق می ورزند و سعی در زنده نگهداشتن آن دارند . سی چنمه ؟ مو كه دلدار ندارم دل و جو سی چنمه ؟ ( جو با تلفظ محلی یعنی جان ) مو كه ور كوه و كمر زیمه، بهو سی چنمه ؟ ( بهو به معنی سیاه چادر ) مو كه ری زیدمه ور تو نگرهدی ریمه، ار ریامه نكنم، پنگ و نخو سی چنمه ؟ ( نخو به معنی ناخن ) تو كه درد مونه دونی و محل نی نی بم حرف زیدن چه بدردم خوره ، زو سی چنمه ؟ ( زو به معنی زبان ) نخوره درد تونه دل، په دلم چه بخوره نكشه بار غم عشقته، شو سی چنمه ؟ ( شو در زبان محلی به معنی شانه و كتف ) سی مو بدبخت فلك زیده یكی نی كه بگو جن فرشته، زخو مو بیهترو سی چنمه ؟ زرگری حرف ازنی وامونه دلساده و پاك حرفته صاف بزن ئی تو مدو سی چنمه ؟ آخرس دهدر كه ، خواسته بیدم بردن دا ! وره سرفنه جم كن او و نو سی چنمه ؟ ( نو با تلفظ خاص محلی یعنی نان ) شاعر : علی بهرامی از مجموعه ی : اخومت كه اگومت . بهار 85 |
|
+ نوشته شده در
88/07/15ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
با یاد و نام خدا شعری به زبان محلی بختیاری تقدیم به همه ی كسانی كه به این زبان و فرهنگ عشق می ورزند و سعی در زنده نگهداشتن آن دارند . سی چنمه ؟ مو كه دلدار ندارم دل و جو سی چنمه ؟ ( جو با تلفظ محلی یعنی جان ) مو كه ور كوه و كمر زیمه، بهو سی چنمه ؟ ( بهو به معنی سیاه چادر ) مو كه ری زیدمه ور تو نگرهدی ریمه، ار ریامه نكنم، پنگ و نخو سی چنمه ؟ ( نخو به معنی ناخن ) تو كه درد مونه دونی و محل نی نی بم حرف زیدن چه بدردم خوره ، زو سی چنمه ؟ ( زو به معنی زبان ) نخوره درد تونه دل، په دلم چه بخوره نكشه بار غم عشقته، شو سی چنمه ؟ ( شو در زبان محلی به معنی شانه و كتف ) سی مو بدبخت فلك زیده یكی نی كه بگو جن فرشته، زخو مو بیهترو سی چنمه ؟ زرگری حرف ازنی وامونه دلساده و پاك حرفته صاف بزن ئی تو مدو سی چنمه ؟ آخرس دهدر كه ، خواسته بیدم بردن دا ! وره سرفنه جم كن او و نو سی چنمه ؟ ( نو با تلفظ خاص محلی یعنی نان ) شاعر : علی بهرامی از مجموعه ی : اخومت كه اگومت . بهار 85 |
|
+ نوشته شده در
88/07/15ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
آموزش و پرورش مسجدسلیمان ( 2 ) با یاد و نام خدا نیروی انسانی : در گذشته دانشسراهای مقدماتی و عالی و بعدها دانشسراهای تربیت معلم نیروهای تدریس ماهر و كارآزموده ی زیادی را تربیت می كردند . متاسفانه در سالهای اخیر تعطیل این مراكز و عدم تربیت نیروی انسانی كارآمد سبب شده كه پس از گذشت زمان و بازنشسته شدن نیروهای موجود، جایگزین مناسبی برای آنان وجود نداشته و استفاده از دانش آموختگان دانشگاهها در رشته های غیرمرتبط نتوانسته خلا آن نیروها را پركند . از طرفی همین نیروها ی به كارگرفته شده هم آموزشهای لازم برای آموزش و تدریس را فرا نگرفته اند واین عوامل به تدریج سبب افت تحصیلی دانش آموزان گردیده است . در سالهای دهه ی 1340 دانشسرای مقدماتی دخترانه در مسجدسلیمان فعالیت داشت كه بعدها به اهواز منتقل و در مسجدسلیمان واحد پسرانه تاسیس شد . این واحد از سال تحصیلی 1349 اقدام به پذیرش نموده و تا حدود سال 1355 نیز فعال بود كه بعد از آن تعطیل شد . بخش زیادی از نیروی تدریس مدارس ابتدایی استان در این مركز آموزش دیده بودند كه آخرین نسل این آموزگاران در ابتدای دهه ی 1380 بازنشسته گردیدند . در سالهای دهه ی 1370 تا سال 1375 نیز دانشسرای تربیت معلم عشایری در محل هنرستان فعلی كاردانش امیركبیر مشغول كار بود كه این واحد هم مانند بسیاری از مراكز دیگر تعطیل گردید . پایان كار دانشسراهای مقدماتی سبب گردید در تربیت و آموزش آموزگاران ابتدایی خللی به وجود آید كه متاسفانه جبران پذیر نیست . در سالهای دهه ی 1340 دبیران بسیاری به خاطر استفاده از امكاناتی همانند خانه ی سازمانی یا استفاده از دیگر امكانات رفاهی كه شركت نفت در اختیارشان قرارمی داد به مسجدسلیمان آمده و بعدها هم جذب مردم خونگرم این منطقه شده و حاضر به ترك این شهر نبودند . امروزه كمبود نیروی تدریس حصوصا در مقطع متوسطه، از مشكلات عدیده ی آموزش و پرورش مسجدسلیمان شده است .
نامی و یادی از معلمین قدیمی در بحث گذشته ی شهر به بسیاری از معلمین قدیمی مسجدسلیمان اشاره داشتم و در این قسمت فهرست وار به دیگران اشاره ای دارم با تذكر این نكته كه از بردن نام همكاران زن خودداری كرده ام شاید خانواده ی این بزرگواران مایل نباشند . از طرفی ممكن نبود نام همه ی همكاران را ذكر كنم و نیزهمه ی بزرگواران، عزیز و گرانقدرهستند و اسامی را به مرور كه به ذهن آمده اند ذكر كرده ام . آقایان كاهكش پور، زالی كاهكش، موسی پور، اسیوند، جهانگیری، بهرام بخشنده، رفعتی، یاورنژاد، ارشدی، درودگر، برزیده، امیرایمانی، محسنی، معیری، سلطانی، لادنی، آنت، آصقی ، بزاز، صباغ، رونق، استوار، بهمن معین نیا، خیرالله لرزاده، فریدون منجزی، اقبالی، قضایی پور، حاج آقا رمضانی نژاد، صفر زراسوند ، سیروس خدادادی، منوچهر صالحی، نادعلی بهرامی، مهراب جمشیدی، الماس ناصری، علی مراد بهرامی، حیدرزراسوند، قدرت الله صالح پور، نورعلی رضوی، هرمزكاظمی، غلامحسین سجادیان، ابراهیم فرامرزی، علی ناصری، محمد زمانی، حاج مهدی پورشفیعی، نصرالله اژدری، عبدالرضا یوسفی، ساتیارعلاسوند، عبدالحسین امیری، محمد داوودی، ملك حسین امامی، غلامرضا حاتمی، سلطانمراد جباری، بهمن مطلق، موسی غلامی پور، سهراب زالی، اكبرزالی، لرستانی، یدالله بابادی، چراغعلی سردابی، محمد نبی صفری، بهمن خسروی، ابراهیم موری احمدی، خیرالله جعفری، حسن جان سجادیان، داوود نصیریان، حمید القاصی، نعمتی، محمد نصیردشتگل ، عبدالخالق محمدجعفری، غلامحسین برون، رمضانعلی امیری، رضا فردی پور، مسعود حسن زاده، ظهراب مددی، حاجتمراد بابااحمدی، بهرامعلی رسول شهنی، جهانبخش پروینی، حسین گلریز، اصغر نامداریان، خداداد شهبازی، اسد اسدی، مجید درخشان، كریم رضایی، محمد شهنی مصطفی، داریوش باقرفر، محمدرضا قادری، عباس سلیمانی صالح، اسماعیل حبیب فر، الماس ناصری، مهراب جمشیدی، مسیح پور، شاپور شكرخدایی، عباس احمدی، خدامراد زرین، امیر نظرپور، حیدر نوروزی، صفرعلی نجفی، صیدال سرقلی، فرزادمهر، درویش باورصاد، نصرت الله بخشنده، علیرضاحاجی پور، علی حسین فربد، محمدشفیع زراسوند، حسین مدملی ،
زنده یادان اولیایی، ابراهیم احمدی ، آهی، اسفندیاربابادی ، رستم بابا احمدی ، علی محمد بهرامی، حیدر بهزادی، احمد جانكی، پورجعفری، شعبان پورحبیبی، پرویز جدیدیان، منوچهر حسن زاده، خیبرحسین پور، پرویز حیدری، باران خدادادی، گودرز خیری اوروند، علی اكبردری، دیناروند، ابراهیم رضایی، عبدالعلی زالی، بیژن شیرعلی زاده، فتح الله شینی، علی طالبی، رمضانعلی عباسعلی، خیبر فرامرزی، یدالله فرزامی، احمد كاهكش، مهدی گرامی، عزت الله لرزاده، محمدی ( اعزامی به كویت )، علیرضامحمودی، حسینعلی منجزی، سلطانمراد میرزایی، ویس مراد نژاد بختیاری، فرهاد نظرپور، سیف الله نظری، نیكمهر، حسین هاتفی ، منصور ورناصری .
شهدای آموزش و پرورش مسجدسلیمان : برادران مهرداد گله داری، عبدالله شفیع زاده، شمس الدین زاده محمد، هوشنگ الهی، مسلم حاتمی، خدامراد زارع خضری، محمدرضا سرقلی اصل، محمدحسین خلقتی، داریوش طاهری، محمدرضا آذر، نادعلی چراغی گاه، نادر یوسفی مقدم، عبدالله نظرپور و خواهران شهناز عسكرپور و مهین اسماعیلی .
معلمین دوره های مختلف تحصیلی خودمن . در ابتدایی آقایان ارزانی، صالحی، حاج آقا موزری، اندیشی، جلالی، حاجیان ، منصورنیا و در دبیرستان و دانشسرا آقایان نصیری، مقدم، سارنج، گماری، صادق زاده، جبارنیا، گوئل ( وثیق ) ، درفشه، رستم پور، روزعلی محمدی، عالم زاده، اقتصاد، سلیم زاده، رادمنش، ارشدی، جبارنیا، گرجیان، عبادی، سوزنچی،
همكارانم در اولین سال خدمت در آموزش وپرورش( درسال 1352 دبستان دكتر شریعتی ) عبارت بودند از زنده یادان گرامی مدیرمدرسه ، گودرز خیری، هفشیجانی و عبدالعلی زالی كاهكش كه برایشان مغفرت الهی را آرزومندم . آقایان ایسوند معاون مدرسه ، بزاز، علی محمدگوشه ، سیف الله سلیمانی، هوشنگ بابادی، سیف الله متقی، مراد قاسمی ( بهفرنیا )، آذری، علیزاده ، سلطانمراد صالحی بابرصاد و تعدادی همكارزن كه از بردن نامشان معذورم . سرایدار دبستان آقای كریم كاهكش بودند . اولین راهنمای تعلیماتی كه از كلاسم بازدید كرد، آقای بهرامی نام داشتند كه فردی مسن و جاافتاده بود و كلاه شاپو برسر داشت . برای همه ی این عزیزان طول عمر همراه با سلامتی آرزومندم .
از شاگردان اولین سال آموزگاریم می توانم به آقای هوشنگ فرجی اشاره كنم كه فعلا در كار مطبوعات فعالیت دارند و نیز آقای نادر كوهزاد كه در شركت نفت مشغول كار هستند . بسیار مایل هستم اگر از این عزیزان كسی این مطلب را خواند و آموزگار آن سالهای دورش را به یاد آورد، محبت كرده و از وضعیت فعلی خودش به من هم خبری بدهد گرچه بعید می دانم زیرا همه زود فراموش می شوند . |
|
+ نوشته شده در
88/07/15ساعت 8:25 قبل از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در این وبلاگ به شرح حال شهر مسجدسلیمان پرداخته می شود ولی در کنار آن مطالب علمی . ادبی . اجتماعی و ... نیز مد نظر خواهد بود .
|
| پیوندهای روزانه |
|
مسجدسلیمان شهر رها شده مسجدسلیمان شهرخفته پارسوماش شهرمن مسجدسلیمان مسجدسلیمان سرزمین پنج خورشید سرزمین پنج خورشید محمدی خین گل آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
ورزش کامپیوتر آموزش و پرورش اجتماعی زبان فارسی و شعر سرگرمی مسجدسلیمان معلم مناسبت ها وبلاگ و وبلاگ نویسی شخصی |
| پیوندها |
|
پارسوماش سرزمین پنج خورشید مسجدسلیمان شهرمن مسجدسلیمان محمدی خین گل سرزمین پنج خورشید شهر خفته مسجدسلیمان شهر رها شده |
|
RSS
|