تبليغاتX
مسـجـدسلـيـمـان
شهر اولین های شیرین و تلخ

با یاد و نام خدا

  بسیاری از دوستانی که به وبلاگ من سر می زنند از این که طنز و سرگرمی در مطالب وبلاگم جایی ندارد تعجب می کنند . به همین علت تصمیم گرفتم از این پس در این دو مورد هم مطلبی  داشته باشم و کارم را با ذکر یک سرگرمی شروع می کنم . امیدوارم بتوانم در این کار موفق باشم .

  دوستانی که سالهای جنگ را به یاد دارند، قطعنامه ی 598 را به خاطر دارند . قطعنامه ی سازمان ملل متحد که با پذیرش آن، جنگ بین ایران و عراق به پایان رسید .

  به شماره ی قطعنامه دقت کنید :

   دو رقم اول از سمت چپ سال شروع جنگ و رقم آخر مدت جنگ است .

۸ - ۵۹ 

 اگر دو رقم اول را با رقم سوم جمع کنیم ، تاریخ پایان جنگ به دست می آید .

 

 ۶۷ = ۸ + ۵۹

 اگر سه رقم را با هم جمع کنیم عدد 22 به دست می آید که تاریخ پیروزی انقلاب است . 

۲۲ = ۸ + ۹ + ۵

  اگر دو رقم آخر از سمت راست را جمع کرده و رقم سوم را از این حاصل جمع کم کنیم، عدد 12 به دست می آید که آغاز دهه ی فجر است .  

۱۷ = ۹ + ۸

۱۲ = ۵ - ۱۷

   حال شما فکر کنید شاید بتوانید موارد جالب دیگری  را بیابید .

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

   با یاد و نام خدا

   سعدی

  از زمانی که درس می خواندم همیشه به ادبیات و خصوصا شعر علاقه داشتم و یادم می آید زمانی با همکلاسها مسابقه می گذاشتیم تا ببینیم چه کسی  شعر بیشتری را از حفظ است . زمانی که ما درس می خواندیم،  در کتب فارسی ابتدایی اشعار و متونی از از شعرا و نویسندگان قدیمی گنجانده شده بود که ما با علاقه ی زیاد می خواندیم و بسیار هم لذت می بردیم . داستان اکوان دیو، بهرام و کنیزک، رستم وسهراب، هفت خوان رستم ودر صدرهمه حکایت های گلستان و اشعار بوستان سعدی . شاید برایتان عجیب باشد اگر بگویم شعر موسی و شبان مولوی را ما در پایه ی چهارم ابتدایی می خواندیم .

  حکایات و اشعار سعدی جای خاصی را در بین ما داشت و بیشتر مواقع به عنوان مثل هم استفاده می کردیم . با داستان زندگی سعدی کار ندارم فقط به نظرم می رسد که هدف سعدی از تالیف  گلستان و بوستان،  بیان مطالب در قالب حکایات و اشعار بوده است و این حکایات و اشعار در ذهن هرکسی مفاهیم اخلاقی و تربیتی را به قول اهالی ادبیات، متبادر می کند . سعدی هر آنچه شرط بلاغ است را می گوید و آن که می شنود مجاز است که پند گیرد یا ملال .

  مسائلی که سعدی برای حکایات و اشعارش برگزیده در حقیقت مواردی هستند که در زندگی بشر در تمام ادوار وجود داشته و دارند منتها با درجات متفاوت و در هر زمان در قالبی جدید و با شرایط زندگی آن زمان ، همچون سرنوشت معلم سلیم النفس ، زندگی با مادرزن فرتوت و یا داماد سرخانه ای که پدرزن اورا از چنگ برده فروشان نجات داده ( می توان برده فروشان زمان سعدی را طلبکاران امروزی و یا مشکلات مالی فراروی مردم دانست که امروزه هم بسیاری به خاطر ناداری حاضر شده اند داماد سرخانه شوند ) .

  سعی دارم از این پس گاهی هم در کنار اشعار شاعران جدید، گاهی هم به سراغ شعرا و نویسندگان قدیم بروم که آثارشان به راستی گنجینه های واقعی هستند برای راهنمایی در بسیاری مسائل زندگی .   

     حکایت

گروهى از حكيمان فرزانه به درگاه انوشيروان آمدند و درباره موضوع مهمى به گفتگو پرداختند، ولى بوذرجمهر (بزرگمهر) كه برجسته ترين فرد حكيمان بود، خاموش نشسته بود و حرفى نمى زد.
حاضران به او گفتند: چرا در اين بحث و گفتگو با ما سخن نمى گويى ؟
بوذرجمهر پاسخ داد: وزيران همانند پزشكان هستند، پزشك جز به بيمار دارو ندهد وقتى كه من مى بينم راى شما درست است ، سخن گفتن درباره آن ، از حكمت و راستكارى دور است .

 

    حکایت

  دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به زور بازو نان خوردی . باری توانگر گفت درویش را :  چرا خدمت نکنی تا از مشقت کارکردن برهی؟ گفت : تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی،  که بزرگان گفته اند : نان خود خوردن و نشستن به که کمر زرین بستن و به خدمت ایستادن .

     عمر گرانمایه در این صرف شد     تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

     ای شکم خیره به نانی بساز           تا نکنی پشت به خدمت دوتا

    حکایت

فرمانده مردم آزارى ، سنگى بر سر فقير صالحى زد، در آن روز براى آن فقير صالح ، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولى آن سنگ را نزد خود نگهداشت .
سالها از اين ماجرا گذشت تا اينكه شاه نسبت به آن فرمانده خشمگين شد و دستور داد او را در چاه افكندند. فقيراز  حادثه اطلاع يافت و بالاى چاه آمد و همان سنگ را بر سر آن فرمانده كوفت .
فرمانده گفت : تو كيستى ؟ چرا اين سنگ را بر من زدى ؟
گفت : من فلان كس هستم كه در فلان تاريخ ، همين سنگ را بر سرم زدى .
فرمانده پرسید : تو در اين مدت طولانى كجا بودى ؟ چرا نزد من نيامدى ؟
گفت : از جاهت انديشه همى كردم ، حال كه در چاهت ديدم ، فرصت غنيمت دانستم .

   حکایت

  هرمز فرزند انوشيروان (وقتى به سلطنت رسيد) وزيران پدرش را دستگر و زندانى كرد. از او پرسيدند: تو از وزيران چه خطايى ديدى كه آنها را دستگير و زندانى نموده اى ؟
  هرمز در پاسخ گفت : خطايى نديده ام ، ولى ديدم ترس از من ، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بى اندازه از من مى ترسند و اعتماد كامل به عهد و پيمانم ندارند، از اين رو ترسيدم كه در مورد هلاكت من تصميم بگيرند.
+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در این وبلاگ به شرح حال شهر مسجدسلیمان پرداخته می شود ولی در کنار آن مطالب علمی . ادبی . اجتماعی و ... نیز مد نظر خواهد بود .

پیوندهای روزانه
مسجدسلیمان
شهرخفته
پارسوماش
شهرمن مسجدسلیمان
مسجدسلیمان
سرزمین پنج خورشید
سرزمین پنج خورشید
محمدی
خین گل
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
آرشیو موضوعی
ورزش
کامپیوتر
آموزش و پرورش
اجتماعی
زبان فارسی و شعر
سرگرمی
مسجدسلیمان
معلم
مناسبت ها
وبلاگ و وبلاگ نویسی
شخصی
پیوندها
پارسوماش
سرزمین پنج خورشید
مسجدسلیمان
شهرمن مسجدسلیمان
محمدی
خین گل
سرزمین پنج خورشید
شهر خفته
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان