تبليغاتX
مسـجـدسلـيـمـان

  با یاد و نام خدا

  استفاده از کامپیوتر

  چند سال قبل برای تکمیل یک فرم نیاز داشتم عکسی را در ابعاد کوچک ضمیمه واز طریق پست الکترونیکی   یا ایمیل ارسال نمایم . اولین باری بود که این مسئله به گوشم می خورد و فکر می کردم که کار سختی است و ... . به یک عکاسی مراجعه کرده و وی پس از مدتی کار را انجام داده و نتیجه را روی یک دیسکت برایم کپی کرد و من هم بقیه ی کارها را انجام دادم .

  چندی قبل هم برای ارسال چند عکس از طریق پست الکترونیکی برای یکی از آشنایان، چون حجم عکسها بالا بود برای ضمیمه کردن آنها ( ATTACH ) به پیام با توجه به سرعت کم اینترنت، به مشکل برخوردم، ولی توانستم با استفاده از امکانات کامپیوتر و برنامه های جانبی سیستم ویندوز، مشکل را برطرف نمایم .

  گاهی اوقات که کتب و مطالب آموزشی راجع به وینددوز یا دیگر برنامه و بازیهای های کامپیوتری را می دیدم برایم این سوال پیش می آمد که چگونه تصاویر قسمتهای مختلف این برنامه ها  گرد آورده و یا چاپ می کنند .

  این سوالات و موارد مشابه دیگر انگیزه ای شد تا با استفاده از برنامه ی ویندوز ( HELP&SUPPORT ) و یا کمک گرفتن از افرادی که اطلاعاتی دارند، جواب سوالاتم را بیابم .  به همین دلیل تصمیم گرفتم این گونه موارد را روی وبلاگ قرار دهم شاید در جایی مورد استفاده ی  دیگران قرار گیرد .

  ذخیره ی تصاویری از برنامه های ویندوز

     اگر بخواهیم تصویری  از برنامه های ویندوز مثلا تصویر بك گراند ( Background  )  را  روی ورد یا پینت ( WORD  or  PAINT )  كپی كنیم . ابتدا كلیدهای ( Alt + Print Screen )  را فشرده و سپس كلید (Print Screen  ) را فشار می دهیم . سپس برنامه ی پینت ( PAINT )  را فعال كرده و روی ( EDIT ) و بعد ( PASTE ) كلیك می كنیم . تصویر مورد نظر در كادر پینت ظاهر شده و می توانیم آن را هرجا كه بخواهیم ذخیره كنیم .

   از این روش می توانیم برای آموزش قسمتهای مختلف ویندوز استفاده كنیم .

   کوچک کردن تصویر با استفاده از برنامه ی پینت ( PAINT )

    ابتدا برنامه ی پینت ( PAINT ) را فعال کرده ودر منو (  IMAGE  ) روی  ( STRETCH / SKEW )  کلیک  می کنیم . در فسمت ( STRETCH )  دو پنجره  با نام  ( HORIZONTAL ) و ( VERTICAL ) دیده می شوند که با صد درصد نمایش داده شده اند . به هر میزان که تمایل داریم با افزایش و یا کاهش درصد مذکور،  تصویر را بزرگتر ویا کوچک تر می کنیم و در انتها با کلیک کردن روی OK   کار را تمام کرده و تصویر حاصل را ذخیره می کنیم . در ذخیره سازی تصویر توجه داشته باشیم که می توان از نام دیگر و یا محل دیگری استفاده کرده تا تصویری متمایز از تصویر اولیه داشته باشیم و گرنه برنامه ی ( PAINT ) تصویر جدید را جایگزین تصویر اولیه می نماید .

  این کار رابا استفاده از برنامه ی ( PICTURE  MANAGER ) درنرم افزار ( OFFICE 2003 ) در بخش ( MICROSOFT OFFICE TOOLS ) نیزمی توانید انجام دهید که نسبت به ( PAINT ) امکانات بیشتری دارد .

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

    طنز

   گنگ و کر

حکیمی گفته است : تا ما مجرد بودیم، متاهلان گنگ بودند و ما را نصیحت نمی کردند اکنون که متاهل شده ایم مجردها کر شده اند و نصیحت های ما را نمی شنوند  .

  زمان غذا خوردن

از حکیمی پرسیدند : زمان غذا خوردن چه موقع است ؟ گفت : برای ثروتمند زمانی است که گرسنه شود و برای فقیر زمانی است که غذایی بیابد .

  عذاب وجدان

پزشکی را دیدند که هر وقت به گورستان می رسید ، ردا بر سر می کشید . علتش را پرسیدند گفت : از مردگان این گورستان شرم می کنم ، زیرا از هرکدام که می گذرم، شربت مرا خورده است ، و به هر که نگاه می کنم از شربت من مرده است .

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

با یاد و نام خدا

  بسیاری از دوستانی که به وبلاگ من سر می زنند از این که طنز و سرگرمی در مطالب وبلاگم جایی ندارد تعجب می کنند . به همین علت تصمیم گرفتم از این پس در این دو مورد هم مطلبی  داشته باشم و کارم را با ذکر یک سرگرمی شروع می کنم . امیدوارم بتوانم در این کار موفق باشم .

  دوستانی که سالهای جنگ را به یاد دارند، قطعنامه ی 598 را به خاطر دارند . قطعنامه ی سازمان ملل متحد که با پذیرش آن، جنگ بین ایران و عراق به پایان رسید .

  به شماره ی قطعنامه دقت کنید :

   دو رقم اول از سمت چپ سال شروع جنگ و رقم آخر مدت جنگ است .

۸ - ۵۹ 

 اگر دو رقم اول را با رقم سوم جمع کنیم ، تاریخ پایان جنگ به دست می آید .

 

 ۶۷ = ۸ + ۵۹

 اگر سه رقم را با هم جمع کنیم عدد 22 به دست می آید که تاریخ پیروزی انقلاب است . 

۲۲ = ۸ + ۹ + ۵

  اگر دو رقم آخر از سمت راست را جمع کرده و رقم سوم را از این حاصل جمع کم کنیم، عدد 12 به دست می آید که آغاز دهه ی فجر است .  

۱۷ = ۹ + ۸

۱۲ = ۵ - ۱۷

   حال شما فکر کنید شاید بتوانید موارد جالب دیگری  را بیابید .

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

   با یاد و نام خدا

   سعدی

  از زمانی که درس می خواندم همیشه به ادبیات و خصوصا شعر علاقه داشتم و یادم می آید زمانی با همکلاسها مسابقه می گذاشتیم تا ببینیم چه کسی  شعر بیشتری را از حفظ است . زمانی که ما درس می خواندیم،  در کتب فارسی ابتدایی اشعار و متونی از از شعرا و نویسندگان قدیمی گنجانده شده بود که ما با علاقه ی زیاد می خواندیم و بسیار هم لذت می بردیم . داستان اکوان دیو، بهرام و کنیزک، رستم وسهراب، هفت خوان رستم ودر صدرهمه حکایت های گلستان و اشعار بوستان سعدی . شاید برایتان عجیب باشد اگر بگویم شعر موسی و شبان مولوی را ما در پایه ی چهارم ابتدایی می خواندیم .

  حکایات و اشعار سعدی جای خاصی را در بین ما داشت و بیشتر مواقع به عنوان مثل هم استفاده می کردیم . با داستان زندگی سعدی کار ندارم فقط به نظرم می رسد که هدف سعدی از تالیف  گلستان و بوستان،  بیان مطالب در قالب حکایات و اشعار بوده است و این حکایات و اشعار در ذهن هرکسی مفاهیم اخلاقی و تربیتی را به قول اهالی ادبیات، متبادر می کند . سعدی هر آنچه شرط بلاغ است را می گوید و آن که می شنود مجاز است که پند گیرد یا ملال .

  مسائلی که سعدی برای حکایات و اشعارش برگزیده در حقیقت مواردی هستند که در زندگی بشر در تمام ادوار وجود داشته و دارند منتها با درجات متفاوت و در هر زمان در قالبی جدید و با شرایط زندگی آن زمان ، همچون سرنوشت معلم سلیم النفس ، زندگی با مادرزن فرتوت و یا داماد سرخانه ای که پدرزن اورا از چنگ برده فروشان نجات داده ( می توان برده فروشان زمان سعدی را طلبکاران امروزی و یا مشکلات مالی فراروی مردم دانست که امروزه هم بسیاری به خاطر ناداری حاضر شده اند داماد سرخانه شوند ) .

  سعی دارم از این پس گاهی هم در کنار اشعار شاعران جدید، گاهی هم به سراغ شعرا و نویسندگان قدیم بروم که آثارشان به راستی گنجینه های واقعی هستند برای راهنمایی در بسیاری مسائل زندگی .   

     حکایت

گروهى از حكيمان فرزانه به درگاه انوشيروان آمدند و درباره موضوع مهمى به گفتگو پرداختند، ولى بوذرجمهر (بزرگمهر) كه برجسته ترين فرد حكيمان بود، خاموش نشسته بود و حرفى نمى زد.
حاضران به او گفتند: چرا در اين بحث و گفتگو با ما سخن نمى گويى ؟
بوذرجمهر پاسخ داد: وزيران همانند پزشكان هستند، پزشك جز به بيمار دارو ندهد وقتى كه من مى بينم راى شما درست است ، سخن گفتن درباره آن ، از حكمت و راستكارى دور است .

 

    حکایت

  دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به زور بازو نان خوردی . باری توانگر گفت درویش را :  چرا خدمت نکنی تا از مشقت کارکردن برهی؟ گفت : تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی،  که بزرگان گفته اند : نان خود خوردن و نشستن به که کمر زرین بستن و به خدمت ایستادن .

     عمر گرانمایه در این صرف شد     تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

     ای شکم خیره به نانی بساز           تا نکنی پشت به خدمت دوتا

    حکایت

فرمانده مردم آزارى ، سنگى بر سر فقير صالحى زد، در آن روز براى آن فقير صالح ، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولى آن سنگ را نزد خود نگهداشت .
سالها از اين ماجرا گذشت تا اينكه شاه نسبت به آن فرمانده خشمگين شد و دستور داد او را در چاه افكندند. فقيراز  حادثه اطلاع يافت و بالاى چاه آمد و همان سنگ را بر سر آن فرمانده كوفت .
فرمانده گفت : تو كيستى ؟ چرا اين سنگ را بر من زدى ؟
گفت : من فلان كس هستم كه در فلان تاريخ ، همين سنگ را بر سرم زدى .
فرمانده پرسید : تو در اين مدت طولانى كجا بودى ؟ چرا نزد من نيامدى ؟
گفت : از جاهت انديشه همى كردم ، حال كه در چاهت ديدم ، فرصت غنيمت دانستم .

   حکایت

  هرمز فرزند انوشيروان (وقتى به سلطنت رسيد) وزيران پدرش را دستگر و زندانى كرد. از او پرسيدند: تو از وزيران چه خطايى ديدى كه آنها را دستگير و زندانى نموده اى ؟
  هرمز در پاسخ گفت : خطايى نديده ام ، ولى ديدم ترس از من ، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بى اندازه از من مى ترسند و اعتماد كامل به عهد و پيمانم ندارند، از اين رو ترسيدم كه در مورد هلاكت من تصميم بگيرند.
+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 

  داستانهای تلخ وشیرین !؟ اما نه از فقر

  بایاد و نام خدا

  خواستم نام این قسمت را داستانهای تلخ وشیرین از فقر بگذارم ، دیدم كه فقر داستان شیرین ندارد . اگر هم لبخند كه نه زهرخندی بر گوشه ی لب من و شما می آورد نه به خاطر خود فقر كه به خاطر نتیجه ی آن است كه سبب می شود یكی مضحكه ی دیگران شود . یكی از آشنایان كه خدایش بیامرزد ، همیشه می گفت : هروقت خیلی عصبانی می شوم یا غیظ مرا فرا می گیرد، همان وقت خنده ام می گیرد . شاید زهرخند ما هم بعد از خواندن این قسمت،  همان خنده ی آشنایمان باشد .  به هر حال بهتر دیدم عنوان این قسمت را بگذارم : داستانهای تلخ وتلخ از فقر .

  یكی از آشنایان  تعریف می كرد من وبرادرم  كه از یك خانواده ی سیزده نفره ی كارگری  ( نسبت به امروز خیلی شلوغ ولی نسبت به همان زمان معمولی ) بودیم،  همكلاس ودریك  دبستان  درس می خواندیم و خانه مان در فاصله ای نسبتا دور از مدرسه  بود . هر روز بعد از تعطیل كلاس با صف به منزل می رفتیم . به محض رسیدن به محله و برهم خوردن صف ، من و برادرم با سرعت زیاد به طرف منزل می دویدیم تا بتوانیم تنها پیژامه ی موجود ( ببخشید زیرشلواری ) را بپوشیم . آخر ما هردو یك زیرشلواری داشتیم و هر كه دیرتر            می رسید باید تا فردا با همان لباس مدرسه! سر می كرد و مدام ترس ولرز كه مبادا پاره شود چون رستم بود و یك دست اسلحه و تاپایان سال از لباس دیگری خبری نبود واگر پاره می شد با توجه به نبود چرخ خیاطی ومهارت مادران ! در رفو یا وصله كردن لباس،  خودتان حدس بزنید تا پایان سال باید چه وضعیتی را تحمل         می كردیم . در بین راه  هم گاهی مثل بعضی از این دوندگان در فیلمهای سینمایی همدیگر را می گرفتیم تا دیگری عقب بیفتد ( غافل از اینكه اگر زمین می خوردیم علاوه بر زخمی شدن و بقیه ی مصائب،  یك دست اسلحه هم غیرقابل استفاده می شد) .

  در دبستانی در شهر در پایه ی پنجم تدریس می كردم . دانش آموزی داشتم كه از قضا بسیار منظم و نسبتا زرنگ هم بود . با شروع فصل سرما وی مرتبا یك هفته در میان غیبت می كرد یعنی هفته ی به اصطلاح صبح را به مدرسه نمی آمد . بعد از چندبار تذكر ناچارا از او خواستم با پدرش به مدرسه بیاید . برخلاف امروز كه شاگردان زیاد وقعی به آموزگاران نمی گذارند،  روز بعد پس از شروع كلاس به همراه زن مسنی كه ظاهرش نشان می داد وضع مالی مناسبی ندارد به مدرسه آمد . فهمیدم یتیم است و خانواده از نظر مالی بسیار درمضیقه بوده و پیرزن هم مادرش است ( شنیدم چند سال بعد فوت كرد خداوند او را بیامرزد ) . ناراحت از وضعیت آنها و ناراحت از اینكه به عنوان یك معلم كوتاهی كرده و از وضع خانوادگی شاگردانم اطلاع ندارم  و پس از فرستادن دانش آموز به كلاس، علت غیبت را پرسیدم . مادر با سادگی تمام گفت : آقا من دو پسر دارم كه برادر بزرگتر در دبیرستان  درس می خواند و همیشه صبح ها به مدرسه می رود . هردو برادر یك كاپشن دارند و هفته ای كه پسر كوچكترم نوبت صبح است به علت سرما نمی تواند به مدرسه بیاید،  چون كاپشن را برادر بزرگترش می پوشد .

  باور كنید نمی دانم چرا این را نوشتم ولی در زندگی حوادث زیادی اتفاق می افتد ( و زندگی ها هم  شباهت عجیبی با هم دارند ) كه شاید شما نیز اگر به گذشته نگاه كنید،  خاطراتی از این تلختر هم در آن بیابید . و نكته ی جالبتر اینكه داستانهای تلخ زود تمام می شوند یعنی ما دوست داریم زودتر تمام شود در حالیكه اگر داستان یك عروسی بود ( گرچه آن هم شیرین نیست ) آن را كش می دادیم ، از خواستگاری و بله برون و .. خرید و مشكلاتش و .. سفره ی عقد و الخ .  موفق باشید

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط هوشنگ بهرامي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در این وبلاگ به شرح حال شهر مسجدسلیمان پرداخته می شود ولی در کنار آن مطالب علمی . ادبی . اجتماعی و ... نیز مد نظر خواهد بود .

پیوندهای روزانه
شهرخفته
پارسوماش
شهرمن مسجدسلیمان
مسجدسلیمان
سرزمین پنج خورشید
سرزمین پنج خورشید
محمدی
خین گل
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
آرشیو موضوعی
ورزش
کامپیوتر
آموزش و پرورش
اجتماعی
زبان فارسی و شعر
سرگرمی
مسجدسلیمان
معلم
مناسبت ها
وبلاگ و وبلاگ نویسی
شخصی
پیوندها
پارسوماش
سرزمین پنج خورشید
مسجدسلیمان
شهرمن مسجدسلیمان
محمدی
خین گل
سرزمین پنج خورشید
شهر خفته
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان