![]() |
![]() |
|
| شهر اولین های شیرین و تلخ |
|
به نام خدا این اشعار را از کتابی تحت عنوان راهیان شعر نو انتخاب کرده ام . علت این انتخاب هم تنها خاطراتی است که ازاین اشعار دارم . اشعار اخوان ثالث را در زمان تحصیل در دانشسرای مقدماتی یکی از دوستان همیشه دکلمه می کرد ، شعر آرش کمانگیر را اولین سالی که وارد شغل آموزگاری شدم در فارسی پایه ی پنجم ابتدایی تدریس می کردم و شعر عجب صبری خدا دارد را نیز، یکی از خوانندگان آن دوره برای یکی از ترانه هایش انتخاب کرده بود که از قضا بسیار هم گل کرد . ازآنجا که احتمال دارد اشکالات املایی و انشایی داشته باشند ، کما اینکه چند مورد را خودم پپدا کرده و اصلاح نمودم ، خوشحال خواهم شد که دوستانی که به این وبلاگ سر می زنند اشکالات احتمالی را تذکر دهند . از آنجا که این اشعار را در چند پست روی وبلاگ قرار خواهم داد ، ناچار هستم هراز گاهی این نکته را جهت یادآوری تکرار کنم .
کتیبه از : م . امید فتاده تخته سنگ آنسوی تر، انگارکوهی بود . وما اینسو نشسته، خسته انبوهی ، زن ومرد و جوان و پیر، همه با یکدگر پیوسته ، لیک از پای ، و با زنجیر . اگردل میکشیدت سوی دلخواهی به سویش می توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود ( تا زنجیر )
*** ندانستیم ندایی بود دررویای خوف و خستگی هامان و یا آوایی از جایی تا کجا؟ هرگزنپرسیدیم ، چنین می گفت : فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری هردو رازی نوشته است ، هرکس طاق هرکس جفت ... چنین می گفت چندین بار صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد زخود در خامشی می خفت و ما چیزی نمی گفتیم ، پس از آن نیز تنها درنگه مان بود اگرگاهی گروهی شک وپرسش ایستاده بود ، ودیگر سیل و خیل خستگی بود وفراموشی وحتی در نگه مان نیز خاموشی ، و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود . *** شبی که لعنت از مهتاب می بارید ، و پاهامان ورم می کرد ومی خارید ، یکی از ماکه زنجیرش کمی سنگینتر از مابود ، لعنت کرد گوشش را ونالان گفت : باید رفت ولی با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز ، باید رفت . و رفتیم وخزان رفتیم تاجایی که تخته سنگ آنجا بود . یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، تا آنکه خواند : کسی راز مرا داند، که از اینرو به آن رویم بگرداند . وما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم و شب شب علیلی بود پر مهتاب . *** هلا، یک.... دو ... سه .... دیگربار هلا، یک ، دو ، سه ، دیگر بار عرق ریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم هلا یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار . چه سنگین بود اماسخت شیرین بود پیروزی . ولی با آشنا لذتی ، هم خسته هم خوشحال ، ز شوق و شور مالامال ، یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود ، به جهد ما درودی گفت و بالا رفت ، خط پوشیده را از خاک وگل بسترد وبا خود خواند ، ( وما بیتاب ) لبش را با زبان تر کرد ( و ما نیز آنچنان کردیم ) و ساکت ماند ، نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند . دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد . *** نگاهش را ریوده بود ناپیدایی دوری ، ما خروشیدیم ، بخوان او همچنان خاموش ، برای مابخوان ، خیره به ما ساکت نگه می کرد . پس از لختی در اثنایی که زنجیرش صدا میکرد ، فرود آمد ، گرفتیمش که انگاری که می افتاد . نشاندیمش ، به دست ما و دست خویش لعنت کرد ، چه خواندی ، هان ؟ آب دهانش را و گفت آرام : - نوشته بود همان ، *****
با بیگانه مردم از: م . آزاد دلم خون شد از این بیگانه مردم خوشا آن مردم ، آن جانانه مردم بیایید ای به جان آسودگاران به این میخانه با میخانه مردم پریشان خانه ای دیدیم و گفتیم دریغا زین پریشان خانه مردم بدین خلوتسرا بیگانه مردن به از دیدار این بیگانه مردم دمی را با تو بودن، با تو ، ای دوست منم دیوانه تر دیوانه مردم . ***** |
|
+ نوشته شده در
87/08/17ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط هوشنگ بهرامي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در این وبلاگ به شرح حال شهر مسجدسلیمان پرداخته می شود ولی در کنار آن مطالب علمی . ادبی . اجتماعی و ... نیز مد نظر خواهد بود .
|
| پیوندهای روزانه |
|
مسجدسلیمان شهرخفته پارسوماش شهرمن مسجدسلیمان مسجدسلیمان سرزمین پنج خورشید سرزمین پنج خورشید محمدی خین گل آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
ورزش کامپیوتر آموزش و پرورش اجتماعی زبان فارسی و شعر سرگرمی مسجدسلیمان معلم مناسبت ها وبلاگ و وبلاگ نویسی شخصی |
| پیوندها |
|
پارسوماش سرزمین پنج خورشید مسجدسلیمان شهرمن مسجدسلیمان محمدی خین گل سرزمین پنج خورشید شهر خفته |
|
RSS
|